نقش داکتر سیما سمر در تغییر سیاست امریکا در مورد هزاره ها
هفت سال پس از فروپاشی طالبان وعلی رغم سرازیر شدن بیست و دو میلیارد دالر کمک خارجی، وضعیت هزاره های افغانستان تا حدی وخیم و ناعادلانه باقی مانده است که گزارشگران خارجی زندگی هزاره ها را کمی بهتر از زندگی حیوانات بارکش می خوانند. البته که در این میان اقلیت کوچکی از هزاره های باسواد و حزبی توانسته اند زندگی آرام و مرفه ای برای خویش سروسامان دهند و ازهمنشینی با سیلی از خاک نشینان همتبار شان دوری جویند. کوچ هزاره های باسواد به همسایگی های شیک و لوکس و عدم حشر و نشر آنان با قاعده جامعه سبب شده است تا در رسانه ها_ و به ویژه عالم انترنت_ تصویر نسبتا رضایت بخش و گویا خوبی از زندگی هزاره ها ارایه شود. گزارشها و تصاویر که وبسایت های هزاره ها نشر می کنند معمولا مردان چاق و چله با لباسهای نو و گران بها را نشان می دهد. تصویر که این تصاویر ترسیم می کنند، باوری خلق می شود که انگار هزاره ها جامعه پرقدرت و ثروتمندی است که پیوسته مصروف سیاست، مردم داری و برگزاری سمینار می باشند. دوربین هزاره های باسواد به ندرت به کوچه های انباشته از خاک و فقر هزاره می پیچید و قلم هزاره های باسواد شهامت شرح رنج جوالی ها، تبنگی ها و مزدورکاران هزاره را ندارد. شاید این چشم پوشی و طاوس نمایی از نوکیسه گی باشد و شاید هم از لایه های زخیم پول پرستی که بر صفحه وجدان سیاستمدران هزاره سخت سنگینی می کنند. بهرحال، به رغم آنچه گفته آمد، هنوز فرصت آن باقی است تا چاره ای برای رهایی هزاره ها از زنجیر فقر جست و گامی بسوی آینده بهتر هزاره ها گذاشت.
ناگفته پیداست که فقرجانکاه امروزین هزاره ها ریشه در تاریخ خونین این مردم و تداوم سیاست های تبعیض آمیز حاکمیت امروز دارد و راه برون رفت هزاره ها از فقر از مسیر مبارزه علیه راسیسم مسلط دولتی می گذرد. رفتن و بیرون شدن هزاره ها از دولت و اعتراض نمایندگان هزاره ها در مجلس نتوانسته است کمترین تغییری در روند جاری راسیسم دولتی ایجاد نماید. آشنایان زبان و رسانه های جامعه جهانی را باور برآن استکه تنها از دو طریق می توان به جنگ علیه راسیسم مسلط امروز رفت.
اول: حضور فعال رسانه های بین المللی در افغانستان فرصت خوبی است تا هزاره ها با برپایی تجمعات و تظاهرات صلح آمیز صدای محرومیت شان را به گوش جوامع آزاد این سیاره برسانند و خواستار استمداد و همراهی جوامع بشری در نبرد علیه راسیسم مسلط دولتی شوند.
دوم: همه می دانیم که راسیسم بی رحم پشتون با دالرهای آبیاری می شود که جامعه جهانی آنرا برای حمایت از آزادی، دموکراسی و نهادینه شدن ارزشهای حقوق بشر برای افغانستان کمک می کنند. تجربه نشان داده است که اعتراض در مجلس و سخنرانی در مسجد نتوانسته است تا راسیسم دولتی را مهار نماید. پس راه موثر فشار بر راسیسم دولتی برقراری تماس با جامعه جهانی و ارسال نامه به نهادهای حقوق بشر، احزاب سیاسی و مجالس ممالک مغرب زمین برای افشای هویت راستین آن چپن پوش شیاد می باشد. بی ترید دراین میان مکاتبه با نهاد های مدنی امریکا ودولت اوباما بسیار مهم و سرونوشت ساز است. البته که ارایه چنین پیشنهادی به احزاب جهادی نه چیزی نو و نه مفید خواهد بود. سران جهادی از دیر باز در صدد جلب حمایت غرب بوده اند. مسلم است که جوامع غربی به سختی می توانند همگام با کسانی شوند که نفرت عمیق آنان نسبت به دموکراسی و ارزشهای مدرن، بلندتر از عمامه های شان، هویدا و نمایان است. تعدادی معدودی از روشنفکران هزاره و در میان آنان داکتر سیما سمر صلاحیت و اعتبار آنرا دارد تا رنجهای قوم شانرا به گوش قدرتهای جهان نجوا نمایند.
داکتر سیماسمر برنده جایزه شهامت از سوی بنیاد جان اف کندی است. سناتور ادوارد کندی، برادر جان اف کندی ریس جمهور محبوب پیشین امریکا، و کارولین کندی دختر جان اف کندی، هردو از اعضا برجسته کمپاین بارک اوباما بودند و به اعتراف رسانه ها این دو در کنار اوپرا وینفری و میشل اوباما کسانی اند که اوباما را به پیروزی رسانده اند. علاوه براین، کارولین کندی عضوی برجسته تیمی بود که "جوبایدن" را به عنوان معاون اوباما انتخاب نمودند. جالب آنکه داکتر سیما سمر از آشنایی و احترام ویژه ای از سوی ادوارد کندی، کارولین کندی و جو بایدن برخوردار می باشد. ظاهرا در امریکا معاون ریس جمهور و وزیر خارجه هردو مصروف فعالیت بیرونی و خارجی هستند. تا جاییکه برخی رسانه تبصر می نمایند که اوباما می خواهد کسی را برای احراز پست وزارت خارجه برگزیند که او بتواند به راحتی با جو بایدن کارنماید. با توجه به آنچه گفته آمد، و با توجه به آشنایی و احترام که داکتر سیماسمر در میان دموکراتهای امریکا دارد، ریس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان آشنایی، صلاحیت و فرصت آنرا دارد تا مهر تقیه و سکوت را از لبانش بردارد و رنجهای بی پایان قومش را به گوش دولت اوباما نجوا نماید. البته که داکتر سیما سمر این را می داند که هزاره یکی از محروم ترین اقوام این سیاره است و مارتین لوتر کینگ، پیشوای فکری بارک اوباما، نیز از مبارزه برای آزادی و برابری همتبارانش هرگز احساس شرم وکوچک اندیشی ننموده بود.
این مطلب را کابل پرس ،خاوران، افغان پیپر، سمنگان وکاتب هزاره نیز نشر نموده اند.
به اوباما از راسیسم پشتون بنویسیم
فرصت ها را در یابیم تا شرمنده تاریخ نباشیم
در هفت سال گذشته جامعه جهانی بیشتر از بیست و دو میلیارد دالر(بیست و دو هزار میلیون دالر) برای افغانستان کمک نموده است. با وجود آنکه بیشتر از نصف این کمکها به انجو های پرداخت شده است، ولی اداره کرزی با تعیین اولویت بندی و ارایه پلان کاری برای انجو ها، همچنان منبع اصلی توزیع این کمکها باقی مانده است. بی تردید، مبلغ کلان بیست و دو میلیارد دالر درسرزمین فقیر افغانستان کمک بزرگ است. اما، پرسش و نگرانی اینست که این کمکها در کجای افغانستان به مصرف رسیده است؟ حتا یک نگاه اجمالی، نه یک بررسی دقیق، نشان می دهد که بیشتر از هشتاد درصد این کمکها در شانزده ولایت پشتون نشین جنوب مصرف و بذل شده است. این در حالیستکه، حتا یک درصد (220 میلیون) از این کمکها نیز در مناطق هزاره نشین به مصرف نرسیده است. اداره کرزی با کمکهای بادآورده خارجی نه تنها به تقویت پشتونها و تضعیف اقوام غیر پشتون پرداخته و بلکه با حذف تدریجی و آرام اقوام غیر پشتون از پست کلیدی دولت، عملا پروژه پشتونیزه نمودن افغانستان را پایه گذاری نموده است. تمرین وتکمیل ارتش و پولیس قومی پشتون زیرنام دروغین "ارتش ملی" و "پولیس ملی" توطیه و فریب موفقانه ایست که بسیار از فعالان سیاسی غیرپشتون یا آنرا پاک از یاد برده اند و یا شهامت ابراز مخالف با آنرا ندارند.
بیشتر از هفت سال است که دولت قومگرای کرزی روند پشتونیزه نمودن قدرت در افغانستان را، بی آنکه با مانع جدی روبرو شود، موفقانه اجرانموده است. البته که در طول تمام این سالها اغلب قدرتهای غربی با پیروی از سنت کهن و نامیمون انگلیس مبنی بر حمایت از قبایل پشتون، با این روند به نحوی همنوا بوده اند. اما پیروزی باراک اوباما، فرصت بی نظیر و تاریخی را برای اقوام محروم افغانستان فراهم نموده است که اگر روشنفکران و فعالان سیاسی غیرپشتون اندکی بخود آیند و بجنبند می توانند روند پشتونیزه نمودن کنونی و تبعیض سیستماتیک موجود را با شکست مواجه نمایند. باراک اوباما بهیچوجه جهان بینی همسان با جورج بوش (اشراف زاده تکزاسی) ندارد. اوباما فقیرزاده ای حقوقدان، نویسنده و مبارزی است کلمات فقر، تبعیض و نابرابری با او او سالها زیسته اند. اوباما، با کوچیدن به شیکاگو که از آن بعنوان پایتخت سیاهان امریکا نام برده می شود، سالهای جوانی خودرا علیه تبعیض نژادی در آن شهر جنگیده است. اوباما پیشتر از آنکه سناتور شود یک فعال سیاسی بود و برای حقوق همتباران خود بی باکانه می رزمید. اوباما از مبارزه برای سیاهان نه تنها نادم و پیشیمان است وبلکه باشهامت تمام از آن دفاع نیز می نماید. اوباما در جریان مبارزه انتخاباتی او هیلاری کلینتون، و قتی موضوع جرمایا رایت، کشیش تندرو او مطرح شد، نه تنها از سخنرانی های آتشین او علیه تبعیض نژادی دولتهای کاخ سفید دفاع نمود، و بلکه باشهامت تمام علیه ستم و تبعیض تاریخی علیه سیاهان که تا هنوز به نحوی امتداد یافته است، سخن گفت. بهرحال، هدف از ذکر این نکات اینستکه، باراک اوباما با حیله های ریسیست ها آشناست و رنج اقلیت بودن را تا مغز استخوان احساس نموده است.اوباما می تواند تصور کند که اقلیت بودن و محرومیت کشیدن در فقدان آزادی و تمدن، _و مخصوصا در سرزمین که قبایل طالب پرور برکرسی های قدرت تکیه زده باشند_ تا چه حد می تواند وحشتناک و انسان سوز باشد.
اوباما ریس جمهور امریکا در روزگار بدترین بحران مالی آن سرزمین است. اباما از همین حالا گفته است که اولویت اداره او پرداختن به اقتصاد بحران زده امریکاست. روزنامه ها تبصره می نمایند که اوباما با رفتن به کاخ سفید همان کاری را برای سیاهان خواهد نمود که جان اف کندی (ریس جمهور محبوب و مقتول ایرلندی تبار) برای امریکای های ایرلندی تبار نمود. برنامه های اوباما ممکن است از تعداد فقیران سیاه پوست بکاهد و موجب خیزش اجتماعی و فرهنگی آنان شود. البته که حتا بارک اوباما فرصت نخواهد داشت تا فکری به حال اقوام غیر پشتون افغانستان نماید. این اوج ساده لوحی خواهد بود که انتظار داشته باشیم تا اوباما بیاید و کاری برای هزاره، تاجک، ازبک و.. نماید. این مسوولیت روشنفکران و فعالان سیاسی اقوام غیر پشتون است که از خزیدن و لولیدن به دروازه کرزی و احدی دست بردارند و خود در صدد تماس و ارتباط با جامعه جهانی برآیند. البته که تماس و رساندن صدای اقوام مظلوم افغانستان به گوش اداره اوباما کاری بی زحمت و روان نیست. که در این میان عدم آشنایی با زبان رسانه ها و سیاست امریکا یکی از چالشهای جدی فعالان اقوام غیر پشتون است. پشتونهای جوان که امروز قدرتمندان طراز اول دولت کرزی هستند، نسل دوم خانواده های طبقه ای متوسط پشتون اند که بیشتر از دو دهه قبل به غرب(اکثرا در امریکا) کوچیده اند. این افغان- امریکایی ها با زبان وفرهنگ غرب آشنا هستند و تا حدی با جامعه غرب نیز آمیخته شده اند. ولی اقوام غیر پشتون که دیر( و در مورد هزاره ها بسیار دیر) به غرب آمده اند تا هنوز نتوانسته اند از پوسته سنت های قومی خود بیرون شوند و با فرهنگ وزبان غرب آشنایی شاید و باید را حاصل نمایند. در حالیکه روشنفکران غیر پشتون همه به فارسی می نویسند، فعالان فرهنگی و سیاسی پشتون، اغلب به زبان انگلیسی می نویسند و توانسته ارتباطات نزدیک با رسانه های غرب برقرار نمایند.
بهر ترتیب، به رغم آنچه گفته آمد، روشنفکران غیرپشتون تا هنوز فرصت آنرا دارند که با جوامع غربی تماس برقرار نمایند. آشنایی تعدادی از نویسندگان غیر پشتون با زبان انگلیسی زمینه ای خوبی است که برای مدتی بجای خواندن نشریات "شهروند"، "کیهان"، "ایران استار" و... ایرانی، روزنامه های " نیویارک تایمز"، " واشنگتن پوست"، "گاردین"، "دگلوب اند میل"، و مجله های "تایمز"، "اکونومیست" و... را بخوانند و اندکی آشنایی با زبان و فرهنگ غرب حاصل نمایند. که خود می تواند مقدمه ای برای تماس با جوامع غربی باشد. کم از کم دو راه روشن برای رساندن صدای اقوام مظلوم افغانستان به گوش اداره اوباما وجود دارد:
اول: کمپاین اوباما از وسایل ارتباطی مدرن (ایمل، پیامک، وبلاگ و وبسایت) استفاده به سزا نمود، و گفته می شود که اوباما پس از رفتن به کاخ سفید ارتباط بسیار گسترده و منحصر به فردی با رسانه ها و مردم امریکا خواهد داشت، که در این میان استفاده از وسایل ارتباطی مدرن در اولویت خواهد بود. روشنفکران و فعالان سیاسی اقوام غیر پشتون با ارسال نامه های الکترونیک به کاخ سفید می توانند اداره اوباما را از رنجهای تاریخی هزاره ها، تاجکها، ازبکها و.. آگاه و دولت قومگرای کرزی را بخاطر عدم توزیع عادلانه کمکهای جهانی و توطئه احیا استبداد عبدالرحمانی است رسوا نمایند.
دوم: درهفت سال گذشته، علی رغم عدم توزیع عادلانه کمکهای جامعه جهانی و پشتونیزه نمودن تدریجی قدرت از جانب اداره کرزی، احزاب سیاسی غیر پشتون تا حد باور نکردنی منفعل عمل نموده اند. احزاب سیاسی غیر پشتون باید فعال شوند و الا آش همان و کاسه همان خواهد ماند. برای مثال، احزاب سیاسی غیر پشتون می توانند در بیستم جنوری( روز تحویل قدرت به اوباما) تظاهرات بزرگ در شهر های افغانستان برپا نمایند و خواستار توجه اوباما به توزیع عادلانه کمکهای امریکا به افغانستان و پایان دادن به تبعیض نژادی علیه اقوام غیر پشتون شوند. البته شعار های از قبیل "ما سیاهان افغانستان هستیم" We Are Blacks in Afghanistan که به نحوی سرنوشت غمبار سیاهان امریکا و اقوام غیر پشتون را تمثیل می نماید، می تواند برای رسانه ها جالب باشد.
این مطلب در کابل پرس، خاوران و افغان پیپر نیز نشر شده است.
امشب فاشیست های "ارگ" سخت غمگین اند
این جملات شکسته را در یک شب تاریخی می نویسم. آنچه ساعاتی پیش از رسانه های جهان شنیده شد، چه آنانکه آنرا یک "سونامی سیاسی" خواندند، و چه آن جمعی که آنرا یک انقلاب بی خشونت تاریخی صدا نمودند، همه می پذیرند که امشب صفحه جدیدی در تاریخ این سیاره ورق خورده است. بارک حسین اوباما سه ماه بعد برفراز پله های زینه ای (نردبان) کاخ سفید، پشت تریبون می رود و اولین نطق سیاسی خودرا منحیث نخستین رییس جمهور سیاه پوست امریکا ایراد می نماید.
نکته ای دل آزار و راز غم انگیزی در آن پله ها و آن کاخ نهفته است. کاخ سفید و آن پله ای عریض و بلندی که اوباما از آنجا نخستین نطق رسمی خودرا ایراد می کند، سینه ای پر از قصه های پرخونِ بردگان سیاه پوستی دارد که با رنج عظیم آنرا آباد نموده اند. بردگان که هر عضو خانوداه آنان به "لارد" جداگانه ای فروخته شده بود، و سپس بسان "حیوان کاری" به واشنگتن آورده شده بودند تا سرا و کاخی را آباد نمایند، تا روزی مرکز بزرگ ترین تصمیم های جهان شود، هرگز تصور نمی نمودند که روزی مردی همتبار و همرنگ آنان ساکن و سرور آن کاخ باشد. اما این یک افسانه نیست، یک تیوری هم نیست، یک آرزو نیز نمی باشد، یک واقعیت تاریخی است. بارک حسین اوباما، فرزند یک دانشجوی سیاه پوست اهل کنیا و میشل اوباما دختری با ژن و خاطره های خونین بردگان دیروز، مرد اول و بانوی اول امریکا می شوند. نیویارک و شیکاگو شاهد جشن و تجمع ده ها هزار هوادار بارک اوباما است. آنسوی آبها در قریه دور افتاده و کوچکی در کنیا، دهقانان و چوپانان فقیر همراه با مادرکلان پدری باراک اوباما در زیر سقف پوشالی جمع شده اند تا این لحظه تاریخی را در صفحه تلویزیون تماشا نمایند. مادرکلان اوباما یک گاو سرخ رنگ را نذر گرفته است که در صورت پیروزی اوباما آنرا ذبح نماید و جشن بگیرد.
بی هیچ شکی، امشب فاشیست های ارگ نه نذر دارند و نه جشن. شاید طبیعی هم باشد، نمی توان هم فاشیست بود و هم ریسیست و خشنود از آنکه یک سیاه پوست فرودست و منسوب به اقلیت نژادی قدرتمندترین مرد جهان شود. اما ظاهرا، غم و آزردگی فاشیست های ارگ فراتر و شخصی تر از این نیز است. گفته میشود که بارک اوباما در سفری که به افغانستان داشته است با لحن صریح و تند از فساد وبی کفایتی اداره کرزی انتقاد نموده است. علاوه بر گفتگو اوباما و کرزی در پشت دروازه های بسته ارگ، اوباما بارها، من جمله در دو مین مناظره تلویزیونی او ومکین، با صراحت تمام گفت که به کرزی گفته است که اداره او برای مردم کار نمی کند.. تردیدی وجود ندارد که فاشیست های ارگ علی رغم دل خونین از پیروزی اوباما وکینه ای عمیق نسبت به اقوام غیر پشتون، از این فرصت استفاده تبلیغاتی نموده و بگویند: ببینید در امریکا یک سیاه پوست مسلمان زاده رییس جمهور می شود، ما افغانها از آن باید درس بگیریم، روزی آن رسیده است که همه افغان باشیم و پشت پشتون و تاجک و هزاره و... غیره نباشیم. اما واقعیت در امریکا چیز دیگر است. در شب پیروزی بارک اوباما، تلویزیون های امریکا میزبان همرزمان زنده ای مارتین لوتر کینگ نیز استند. همرزمان مارتین لوتر کینگ به صراحت می گویند که اگر مبارزه طولانی روشنفکران و سیاستمدارن سیاه پوست نمی بود، امشب بارک اوباما رییس جمهور امریکا نمی شد. و شاید او یک شهروند درجه دوم و مصروف کارهای پست می بود. پیام این پیروزی تاریخی فراموشی و انکار هویت نژادی اقوام بشری و تسلیم شدن به فاشیزم نیست. مبارزه طولانی روشنفکران و فعالان سیاسی سیاه پوست امریکا نشان داد که اگر ساکت ننشینی شکست ریسیسم ممکن است.
این مطلب در کابل پرس و خاوران نیز نشر شده است.
کرزی به دوساز رقصیده است
اتمر، فاشیست آرمانی؛ اسدالله خالد، یک سیافی، یک جنایی
تنزیل ضرار احمد مقبل در پست وزرات امورمهاجرین و ارتقای حنیف اتمر در پست وزارت امور داخله، قلب خبر تغییرات در کابینه کرزی است. پریشانی و تشویش نویسندگان غیرپشتون نسبت به تک قومی شدن تمام وزرات های کلیدی_ومخصوصا وزراتهای دفاع، داخله و مالیه_ بسی روا و بجاست. آمدن خادیست-فاشیست تند و پرانرژیِ مثل حنیف اتمر در وزارت داخله امری است که نباید از آن به آسانی گذشت و نادیده پنداشت. اظهار نظر سفیر بریتانیا در مورد احتمال روی کارآمدن یک دیکتاتور در کابل و سپس معرفی خادیست-فاشیست آشنا با شیوه های شکنجه و تصفیه در وزارت امور داخله شباهت باورنکردنیِ به مقدمه چینی یک کوتاه احتمالی دارد. نامزد شدن حنیف اتمر(خادیست-فاشیست متحرک و مجرب) در پست وزارت داخله خبری خوفناکی است که سکوت و بی تفاوتی نسبت به آن بهای بسی سنگینی در پی خواهد داشت. بهرحال، این قلم در مورد آن فاشیست آرمانی به این اشارت کوتاه و اصرار به ساده نه انگاشتن آن بسنده می نماید.اما، غرض ازتایپ پرشتاب این مطلب علاوه بر تذکر بالا گپ و گفتی راجع به شکنجه گر و آدمکش دیگریست که نام نامیمون او نیز در جمع وزرای پیشنهادی است. اسدالله خالد، قوماندان آدمکش سیاف و والی دیروز قندهار که شهره شکنجه گری و آدم کشی است از جانب کرزی به حیث وزیر دولت در امور پارلمان معرفی شده است. علاوه بر غزنویان و قندهاریان که خاطره نکبت بارٍ حاکمیت و ولایت اسدالله خالد را در ذهن دارند، شاید کانادایی ها بیشتر از هر کس دیگری او را بشاسند. شکنجه زندانیان محبس سرپوزه قندهار توسط شخص اسدالله خالد بار ها سوژه و سرخط رسانه های کانادا بوده است. چندی پیش اخبار دخالت مسقیم اسدالله خالد در شکنجه زندانیان محبس سرپوزه باعث شد تا وزیرخارجه کانادا طی کنفراس مطبوعاتی خواستار برکناری او شود. افغانی های مقیم کانادا به یاد دارند که برکناری اسدالله خالد رضایت و شادی تلویزیون و مطبوعات کانادا را در پی داشت، و سخنگوی سازمان "عفو بین المل" به تلویزیون سی بی سی کانادا گفت که در صدد تحقیق و اعلام ارتکاب جنایت علیه بشریت در مقابل والی پیشین قندهار است. پیشنهاد اسدالله خالد به حیث وزیر، علاوه بر سابقه سیافی-جنایی او، نقض آشکار قانون اساسی افغانستان نیز است، اسدالله خالد تحصیلات عالی ندارد و تنها تا صنف دوم فاکولته درس خوانده و بعدا مسلک قوماندانی و آدم کشی را پیشه نموده است. بهر ترتیب، پرسش اینستکه چه فشار و انگیزه ای حامد کرزی را تا این حد بدانتخاب و جنایتکار پرور نموده است؟ شاید،پاسخ دقیق این سوال را بتوان در رفت و آمدهای مهمانان ارگ دید، اما از این راه دور، به وضوح آفتاب، می شود دید که اینبار کرزی به ساز سیاف و فاشیسم رقصیده است.
بحثها و نظرات راجع به این مطلب را در کابل پرس بخوانید.
هزاره ها ارتش افغانستان را ترک می کنند
حکم هاشم خان سالها پس از مرگ او نافذ است
نویسنده: جعفررضایی
وزارت دفاع افغانستان اعلام نموده است که تا چهار سال دیگر تعداد نفرات ارتش افغانستان دوبرابر می شود. سروسامان یافتن ارتشِ سرزمین بی نظم و ملیشه سالارِ مانند افغانستان خبرخوش و میمون است. اما دغدغه و نگرانی از آنجاست که آیا ترکیب اقوام مختلف افغانستان در ارتش آن نیز نمایندگی عادلانه خواهد داشت و یا خیر؟
علی رغم دروغهای کلان و دلالی های بی شرمانه سران حزب وحدت که در هر فرصتی و از هر منبر و تریبونی مردم را به سکوت، اطاعت و همراهی با دولت فعلی فرامیخوانند، و نعره می کشند که عدالت وبرابری برقرار است، واقعیت چیزی بسی غیرآنست.
چندی پیش مجله اکونومیست گزارشی راجع به ارتش افغانستان داشت که درآن از حضور اندک هزاره ها، ازبکها، ترکمنها و بقیه اقوام محروم کشور سخن به میان آمده بود. البته که بخشهای از آن گزارش در وبسایت فارسی بی بی سی نیز ترجمه و نشر شد.
معلوم بود که بی بی سی مثل همیشه آن قسمت از گزارش را نشرمی نماید که به مزاق دولت افغانستان چندان ناخوشایند جلوه ننماید. کسانی روزانه علاوه بر مرور بخش فارسی وبسایت بی بی سی، سری به صفحه انگلیسی آن نیز می زنند، می دانند که گزارشهای راجع به هزاره ها و بی کفایتی، بی ارادگی وبد انتخابی کرزی که بارها در بخش انگلیسی بی بی سی مورد نقد قرار گرفته و نشرشده بود هرگز در وبسایت فارسی بی بی سی برگردان و نشر نمی شود.
بهرحال، گزارش کامل اکونومیست علاوه بر ذکر عدم نمایندگی عادلانه هزاره ها در ارتش، از زبانی یک افسر هزاره نقل قول نموده بود که او یک هزاره است و به دلیل قومیتش هرگز ترفیع نمی کند و به همین دلیل او ارتش را ترک می کند.
داستان آن افسر بی نام و نشان هزاره داستان کل هزاره ها در ارتش است. هزاره ها در طول تاریخ حضور اندک و بی تاثیر در ارتش افغانستان داشته اند و حالا نیز فرمان هاشم خان اخته، که حکم به عدم پذیرش هزاره ها در مکاتب عالیه و بخصوص مکاتب حربی را صادر نموده بود، به صورت نانوشته تا حد زیادی نافذ است. کسی نمیخواهد که هزاره در چارچوب دولت کس و کاره ای راستی باشد.
نافذ بودن حکم هاشم خان را، سالها پس از مرگ او، می توان در حضور سمبلیک هزاره در کابینه و حضور ناچیز و سیاهی لشکرگونه آنان در ارتش و پولیس،و حضور تقریبا ناحضور آنان در نمایندگی های سیاسی افغانستان در خارج به وضوح تمام دید.
گله و پرسش از جریانات هاشم خانی امروز نیست. پرسش از سکوت و غفلت نویسندگان و روشنفکران هزاره است که چرا درمورد حساس ترین مسایل که میتواند حکم زندگی و مرگ را برای هزاره ها داشته باشد بی علاقه، بی خار و ساکت اند؟
ما حاضریم تا برای تسبیح و قطی نصوار هر ملای قوم صفحه ها سیاه نماییم، اما چرا نسبت به حساس ترین مسایل که غفلت از آن میتواند زمینه ساز قتلعام دیگری باشد در سکوت مطلق فرومی رویم. چطور اگر فردا قدرتهای غربی تیاتر یک کودتا را در افغانستان اجرا و سپس دیکتاتوری را نصب کنند؟ البته که عدم حضور موثر هزاره ها در ارتش می تواند سالهای اسارت دیگری را در تاریخ این قوم ثبت نماید. نمی شود دقیقا فهمید که چرا نویسندگان هزاره نسبت به مسایل حیاتی که ارتباط نزدیک به آینده و سرنوشت شان دارد بی علاقه و بی خار استند. مبادا همه گوش به دروغهای دلاویز و لافهای
نوکرانه ای آن ملای قدبلندِ پول دوست و پست همت فرا داده ایم. که اگر چنین باشد وای برما، و وای بر فردای نامعلوم و شاید تاریک ما.
این مطلب در خاوران، کابل پرس، افغان پیپر و کاتب هزاره نیز نشر شده است.
متن کامل گزارش اکونومیست
Afghanistan’s army Good news from Arghandab
“THERE is zero trust in the government but the ANA [Afghan National Army] is our only hope. They behave well with the people and are stronger than the Taliban.” That was the pithy assessment of one tribal elder trudging back towards Arghandab district near Kandahar, the day after the largest operation so far by the fledgling Afghan army. It had taken just 24 hours from the first appearance of More..Taliban fighters for over 1,000 Afghan troops to deploy and drive them out of Arghandab.
After a slow start the army is at last emerging as a credible fighting force. In 2007 $7.4 billion went into training and equipping it and the police. Every week now, a Kandak (a 650-man battalion) finishes training and takes to the field. The army will reach its initial target of 80,000 early next year. On August 5th the first formal transfer of authority to Afghan forces is due to take place for the Kabul area.
The army looks very different from the ragged force of three years ago, when units sent to the south were losing 30% of their men through desertion. Desertion rates in Helmand are now only 7%; about half of all soldiers re-enlist. They are better equipped, too, with body armour, M-16 assault rifles and the latest model of Humvee armoured vehicle.
Good equipment does not guarantee success, of course. The army the Soviet Union equipped lavishly in 1989 succumbed swiftly to the mujahideen. Many think the ANA too small. But at least it has stomach for a fight. “They are aggressive and fight forward,” says Captain Ray Dalzell, one of the sweat-stained British advisers in Attal, a new base the ANA built after sweeping up the Gereshk valley, an area of persistent Taliban activity. Others praise the ANA’s speed across the ground and its ability to detect changing local opinion and mood invisible to foreign eyes.
But there are problems, too. The greatest, according to Major-General Robert Cone, an American in charge of helping rebuild the army, is a shortage of Western “mentors”—people seconded to help with technology, planning and logistics. Other problems are cultural. To the consternation of British NCOs, Afghan soldiers tend to see time between operations as a chance to catch up on sleep, not training. They resist carrying rations or ammunition on patrol, preferring to forage from villages. Corruption, on the other hand, seems to affect the army less than most Afghan institutions. Ethnic divisions are also a worry, though the army strives to offset them. Battalion commanders are always a different ethnicity from their executive officer. Nonetheless Tajiks are disproportionately represented in the officer class and Hazaras and other smaller groups are under-represented. “I can’t get promoted to sergeant-major because I can’t pay the necessary
bribes and I am just a Hazara,” claims one sergeant. “So I am leaving.” Half the army speaks Dari and the other half Pashto.
The army has the correct proportion of Pashtuns, the ethnicity from which the Taliban draws its strength. Unfortunately, they are overwhelmingly from the eastern provinces, the army’s historic recruiting grounds, rather than the south where the Taliban comes from. So the ANA, while vastly preferred to either Western troops or the venal police, still seems foreign in the south. “The ANA does not have good relations with us,” says Haji Mohammad Anwar, a member of Helmand’s Provincial Council. “The people like the behaviour of the ANA, but they are rented by foreigners.” Maybe so, but few can doubt the eagerness of those foreigners to hand over to the Afghan army as soon as they decently can. The ANA’s improvement must bring that day forward.
روح الله نیکپی از چشم هنر دیجیتال
تصاویربیشتر را در کابل پرس و کاتب هزاره تماشا نمایید.
بازگشت عاشقانه چنگیزخان
"مغول" نامزد جایزه اسکار شد
("مغول" ، قصه ناگفته ظهور چنگیز خان)، فیلم پرآوازه و جدیدی است که اینروزها در سینماهای جهان نمایش داده می شود. کارگردان فیلم، سرگی بودوف Sergi Bodov یکی از مشهورترین شخصیت های صنعت فیلم و اهل روسیه است. فیلمنامه "مغول" توسط سرگی بودوف و عارف علی یوف پس از سالها تحقیق و کاوش و به همکاری برخی از مورخان برجسته روسیه به رشته تحریر درآمده است. "مغول" زندگی چنگیزخان را از کودکی تا ایجاد مغولستان متحد و قانونمند به تصویر می کشد. "مغول" بر خلاف فهم کلیشه ای که چنگیزخان را یک هیولا معرفی می کند، زندگی چنگیزخان را از زاویه های مختلف مورد بررسی قرارداده و به تصویر کشیده است. "مغول" آن بخش از زندگی چنگیزخان را روایت می کند که او تاهنوز "تموچین" است. تموچین(نام اولی چنگیزخان) هنوز کودکی بیش نیست که طی مسافرتی در کاسه شیر پدرش زهر ریخته وپدرش مسموم می شود. پس از مرگ پدر تموچین، رقیبان خان می خواهند تا تموچین را بکشند تا مبادا فردا ادعای خانی نماید. اما از آنجاکه فرهنگ مغول اجازه نمی دهد تا کودکی را به قتل رساند، تموچین رها و پس از یک سال باردیگر دستگیر می شود تا در اسارت بزرگ و سپس کشته شود. رنجهای کودکی چنگیزخان، کسی که همه می خواهند اورا بکشند، عشق، احترام و وفاداری چنگیز خان نسبت به برته (همسر، معشوقه و مشاور چنگیزخان)، جوانمردی چنگیزخان در مورد اسارت و آزادی "جاموقه" (عزیزترین دوست و بدترین دشمن چنگیزخان)، قصه های ناگفته ای از زندگی چنگیزخان است که سرگی بودوف آنرا سخت هنرمندانه و تماشایی اکران نموده و به قرن بیست و یکم آورده است. تاده نوبا اسانوTadanoba Asano بازیگر سرشناس جاپانی نقش چنگیز خان را بازی نموده و هانگ لی سن Hongli Sun بازیگر پرآوازه چینی نقش جاموقه را ایفا می کند. برته و بقیه بازیگران که تعدادشان به بیشتر از شش صد نفر می رسد اغلب شهروندان مغولستان هستند. "مغول" چنگیز خانِ را به روی پرده سینما آورده است که به رغم طبیعت تند و خشن او یک یتیم مظلوم، یک همسر و عاشق وفادار، یک افسانه الهام بخش و سرانجام یک رهبر بلندپرواز نیز است. عشق برته به چنگیز خان، فداکاری های چنگیزخان برای برته و عشقبازی هردو بر بخش ها وسیع از فیلم سایه ای بلندی انداخته است. ساخت "مغول" ظاهرا دوازده میلیون دالر هزینه برداشته است، اما انتظار می رود تا مغول بازدهی و درآمدی بسیار بزرگتر از هزینه اش را داشته باشد. "مغول" از همین حالا نامزد جایزه اسکار شده است و برخی رسانه ها آنرا بهترین فیلم سال 2008 خوانده است.
عکسهای بیشتر این مطلب را در کابل پرس ویا وبسایت کاتب هزاره ببینید.
برای تماشای فیلم ("مغول" قصه ناگفته ظهور چنگیزخان) به وبسایت رسمی فیلم بروید و با تایپ زیپ کود شهرتان آدرس سینماهای که آنرا در شهرشما نمایش می دهد را به دست بیاورید.
برای تماشای قسمتهای کمی از فیلم، و دونلود برخی از تصاویر فیلم به وبسایت رسمی فیلم مراجعه نمایید.
وبسایت رسمی فیلم: http://mongolmovie.com/
مخالفت با تجاوز مسلحانه کوچی و یا مخالفت با کوچیگری؟
نکته ظریفی که نباید از آن غافل ماند
امسال نیز چون سال پار خیلی از کوچیان مسلح پشتون حریم هزاره جات را شکستند، کودکان و پیران هزاره را کشتند و حرمت هزاره را پامال نمودند. انگار عبدالرحمانِ دیگری بر اریکه "ارگ" نشسته است. علی رغم حدوث آن حوادث خونین و دردناک، صرفا، تعداد معدودی از سیاستمدران و افراد انگشت شماری از نویسندگانِ هزاره قلم رنجه نموده و صدای اعتراضی بلند نموده اند. از آن دسته سیاست پیشگانی که غرور، عزت و شرف مردم شانرا قربانی منفعت شرکتهای تجاری شان نموده اند، نه جای گله است و نه انتظار چنان شهامتی که صدای وجدان شانرا بشنوند و یا از بدنامی و شرمندگی تاریخ هراسی داشته باشند. اما صد شرم بر آنعده از قلم بدستان مشهور هزاره باد که علیه کریم خرم برای ممنوعیت سه کلمه فارسی چه سینه چاک کاغذ سیه نمودند و دست دسته اطلاعیه و اعلامیه پخش نمودند، تا به اصطلاح زبان فارسی را پاس بدارند. و اما اینک که زمین و سرزمین هزاره مورد تجاوز واقع می شود و زنان و کودکان هزاره در نیمه ای شب خانه هایشان را متروک رها نموده و ره فرار به کوه و بیابان را در پیش می گیرند، نه لب باز میکنند و نه قلم از غلاف بیرون، گویا، زمین هزاره، سرزمین هزاره و خون کودکان هزاره ارزش پاسداری ندارند.
و حال سخنی با آنعده از دوستان که دشت و دمن هزاره جات را مامن آبایی می دانند و هجوم نااهلانِ اجنبی را برنمی تابند. نگارنده در پاره ای از موارد با نبشته ها و نظرات دوستانی برخورده است که بجای پرداختن به تجاوز کوچی مسلح به تنقید و تحقیر کوچیگری پرداخته اند. وبرخی پرسیده اند که چرا کوچی ها در عصر کمپیوتر و قرن بیست ویکم کوچیانه زندگی می نمایند. نکته ظریفی که این دوستان اندکی از آن بیخبر مانده اند ریشه در به روز نشدگی و زیستن در فضای گذشته پسند منطقه دارد. کسانی که در غرب می زیند (و فضای فکری و فرهنگی آن دیار را نفس می کشند)، میدانند که جریانات فکری امروز غرب از مرحله مغرب پسندی کودکانه دیروز که پیوسته می کوشید تا با قتلعام فرهنگ ها و مذاهب دیگران، دیگران را متمدن و مسیحی بسازند، عبور نموده اند. جریانات فکری امروز در غرب اتکا و اصرار بر شیوه خاصی از زیست و بوم ندارد و بلکه شیوه های مختلف زندگی را شایسته زیستن می داند. حتا شهر نشینی، که پیشرفت تمدن معاصر سخت مرهون آن است، بهیجوجه شیوه ای آرمانی زندگی نیست. رسانه های مشهور و "کتاب های بزرگ تمدن شناسی امروز" را باور برآنستکه با آمدن هشتاد در صدی از انسانها به شهر، بازگشت به روستا نیز آغاز خواهد شد. آرامش، هوای پاک و نزدیکی به طبیعت نعمت های بزرگ روستا است که صرفا با علاوه نمودن یک خط انترنت و یک ماهواره می توان هم با دنیای شهر در تماس ماند و هم از صفای روستا بهره جست. در کنار روستا نشینی کوچیگری شیوه باستانی تر از زندگی بشر است که تا هنوز قبایل متعددی در چهار قاره این سیاره آنگونه زندگی می نمایند. دانشمندان و روشنفکران غرب نه تنها سنت ها و شیوه ها زندگی بشر را شایسته حفظ و حراست می دانند و بلکه یکی از ادله های حفاظت ازحیوانات و حیات وحش را تحقیق و تماشای گذشته بشر می دانند. برخی از داشمندان شیوه شکار و زندگی حیوانات را گذشته ای بیست هزار سال قبل انسان می دانند و از اینکه ما دیروز صرفا برای دفاع از خود به میدان و مصاف می رفتیم و برای نفس خود به شکار می پرداختیم ولی امروز شکل مدرن آن افعال را برای دلخوشی و تملق دیگران انجام می دهیم، بشر امروز را مورد نکوهش قرار می دهند. لذا در غرب کوچیگری به عنوان شیوه باستانی زندگی بشر نه تنها مورد تحقیر و تمسخر نیست و بلکه به دلیل کاهش شمار کوچی های جهان و فراموشی این شیوه ای از زندگی بشر، به نوعی مورد حمایت نهاد های جهانی نیز می باشد. تردیدی وجود ندارد که زنان و کودکان کوچی آسایش و تسهیلات ساکنان شهرهای مدرن جهان را ندارند، ولی قطعا آزادی و رابطه نزدیک که انسان کوچی با طبیعت دارد در هیچ شهر نشینی میسر نیست. در بدبینانه ترین شکل آن می توان گفت، جوامع متمدن و ثروتمند دوست دارند تا گروهی از انسانها با رنج و مشقت در دامن کوه و سینه صحرا بیقرار زندگی نمایند تا انسانهای آرام و مرفه ای شهر هراز گاهی به تماشای آنان به صورت مستقیم با مسافرتی به آسیای میانه، افغانستان، آمازون و.. بروند و یا در صفحه تلویزیون خود و کودکان شان بدویت و تاریخ را زنده ببینند.
مراد از این توضیح اینستکه سیاستمداران و نویسندگان هزاره نباید به نقد و تحقیر کوچیگری بپردازند زیرا در این عرصه همکاری و توجه جهانی را به همراه نخواهند داشت. سیاستمداران هزاره باید زبان جامعه جهانی را بیاموزند و بجای نقد و تحقیر کوچیگری به تجاوز مسلحانه کوچی ها و انگیزه های سیاسی نهفته در پشت آن بپردازند. آگاهی جامعه جهانی از قومیت کوچی ها، تنویر ذهنیت جامعه جهانی در مورد قتلعام هزاره ها توسط امیرعبدالرحمان و غصب زمین های هزاره ها و در پی آن حاتم بخشی مراتع هزاره جات به کوچی ها و مهمتر از همه فقر و احتیاج خود هزاره ها به مراتع و چراگاه هایشان موضوعاتی است که باید به آن پرداخت.
مطلب دیگری که شایسته یادوآوری است: برخی از دوستان اشاره به موضوع اسناد کوچی ها نموده می گویند که باید از مجرای دادگاه به این معضل پایان داد. موضوعی که این دوستان پاک از یاد برده اند اینستکه به کدام دادگاه شکایت باید برد؟ وقتی رییس جمهور این سرزمین با بیشرمی تمام سری دشمنی با هزاره را گرفته چگونه می توان از دادگاهی که روسای آن به فرمان او تعیین می شود انتظار اجرای عدالت را داشت؟ کوچی ها از مجرای قانون دست به مراتع هزاره جات نیافته اند که بتوان از آن راه دست آنان را از هزاره جات کوتاه نمود. درضمن نباید دچار این خوشباوری و توهم شد که دموکراسی افغانی بستری است برای اجرای عدالت و برابری و حالا که به اصطلاح دموکراسی است کسی عدالت و برابری را دودسته پشت خانه شما خواهد آورد. باید بخاطر داشت که تا هنوز در کشوری مثل کانادا، که بی شک یکی از سردمداران دموکراسی و حقوق بشر درجهان است، پس ازچهارصد سال بیشتر از یک هزار قرارداد لاینحل اختلافات زمین میان سفید پوستان و بومیان(سرخپوستان) کانادا باقی است. دولت کانادا بیشتر از نصف آن قرارداد ها را به رسمیت نمی شناسد. اختلافات زمین و قرارداد ها تاهنوز بار ها موجب جنگ شده است. علی رغم نادیده گرفتن موضوع بومی ها در رسانه ها، چندی پیش از رسانه های چاپی و شنیداری شنیده شد که مجلس بومیان کانادا تهدید نموده است که اگر دولت به فقر و مشکلات بومیان توجه جدی ننماید سرخپوستان کانادا با راهپیمایی و بند نمودن سرکها و پلهای ونکور المپیک 2010 را که قرار است در ونکور کانادا برپا شود اخلال خواهند نمود. البته وقوع چنین کاری شهرت بدی برای کانادا به ارمغان خواهد آورد.
پایان این نجوای دوستانه آنکه: دفاع از جان، ملکیت و سرزمین در صلح آمیزترین جوامع انسانی نه تنها اقدام نامتمدنانه نیست وبلکه یکی ارزشهای بنیادین تمدن نیز است.
این مطلب قبلا در کابل پرس (آنجا) و خاوران نیز نشر شده است.
فرهنگ بجای مذهب
درشهر فرهنگ بجای مذهب می نشیند
شهرهای باستان: مکان زیارت و تجارت
ظهور شهرنشینی در تاریخ بشر سرآغاز آزادی انسان از مشقت و رنج زمین و شیوه ای نونینی از زندگی بود. شهرنشینی و "یکجا زیستن" علاوه بر آسایش و تسهیلات مفهوم ارزشمندِ امنیت را نیز احتوا می نمود. بدینسان اغلب شهرهای باستان بر فراز تپه های قابل دفاع، و یا در کنار رودخانه و دامن دریا ظهور نمودند. با وجود آنکه "امنیت" یکی از انگیزه های پرجاذبه برای اسکان انسان به شهر بود اما نیازمندی انسان به آب و غذا، تاثیر به سزای در انتخاب و ظهور هر شهری محسوب می شد. علاوه بر امنیت و غذا، بشر هیچگاهی تنها با نان زندگی نمی نمود. "غذای روح" و "اشباع ذهن" دغدغۀ بزرگی دیگری بود که به زندگی انسان مفهوم و امید می بخشید. لذا شهر مکانی برای تجمع و اجرای مراسمات روحانی نیز بود. معمولاٌ قبرستان، بیشه و درختستان، و حتا مغاره ها مکانهای مقدسی می شد برای اجرای مناسک روحانی. اما زیارتگاه ها و مکانهای مقدس علاوه بر نقش روحانی معمولا بازاری برای انجام داد وستد نیز بود. اغلب مردم به شهر می آمدند تا علاوه بر تبادل اندیشه و فکر به مبادلۀ اجناس و تجارت نیز بپردازند. ظاهرا اغلب شهرهای بزرگ جهان — و مخصوصا، پس از ظهور مذاهب بزرگ و سازمان یافته، مانند مسحیت و اسلام — سیمای باستانی "مکانی زیارت-تجارت" را حفظ نمودند. اما با آغاز قرن شانزدهم میلادی رونق اقتصادی انگیزه ای بنیادین ظهور شهرهای نونین شد.
شهر و گزینه های سکولار
برخلاف سیر و سیمای شهرهای بزرگِ باستان، شهرهای مدرن و امروزین دیگری مکانی برای زیارت و مناسک مذهبی نیستند. و بلکه گزینه های سکولار، و به ویژه فرهنگ، برجای مذهب نشسته است. البته جذابیت های غیر مذهبی در برخی از شهر های باستان نیز پراهمیت بوده است. "باغهای معلق بابل" و"برجهای فانوس دریایی" light housesاسکندریه نمونه های بارزی از جذابیت های غیرمذهبی در شهرهای باستان می باشند. شهرنشینان امروزین روزهای تعطیلی شانرا در "تفرجگاه های خرید" shopping malls قدم می زنند و خرید به نوعی تفریح و عادت تبدیل شده است. البته برخی از جامعه شناسان واقعبین خریدو چکر درتفرجگاه ها را مذهب نونین شهر ها می دانند. اما خرید و چکر تنها مشغولیت روزهای تعطیلی در شهر های ثروتمند نیست، و بلکه تجمع هزاران هوادار بازی های ورزشی در استدیوم ها مصروفیت پرشور دیگری است که اغلب شهرنشینان پاره ای از روزهای تعطیلی شانرا با آنجا سپری می کنند. بسیاری از هواداران بازی های ورزشی، ورزش محبوب شانرا تاحدی دوست دارند که، نه تنها در کوچه و ورزشگاه و بلکه در سطح رسانه ها، آنرا مذهب خطاب می کنند. اغلب علاقه مندان هاکی در کانادا هاکی را نه تنها یک بازی و بلکه یک مذهب می خوانند. در امریکا نیز، هواداران پرشور بیسبال، بازی های بیسبال را تا سرحد مناسک مذهبی در شهرهای باستان مورد ستایش قرار می دهند، و بی هیچ شکی، حضور وهیجانی که در استدیومهای ورزشی دیده می شود در هیچ کلیسا و معبدی قابل مشاهده نیست. البته که این تنها هواداران معمولی بازی های ورزشی نیستند که بازی های مورد علاقه شانرا مانند مناسبت های مذهبی همه ساله دنبال می کنند و بلکه رسانه و عده ای از نویسندگان نیز برخی از بازی های ورزشی را مذهب می دانند. رمان مشهور "جوی پابرهنه"Shoeless Joe که هالیوود فیلمی نیز براساس آن ساخته است، نمونه ای از شور بازی های ورزشی تا سرحد مذهب در شهرهای مدرن و امروز است. برخی از جامعه شناسان را باور برآن است که: علاقه مندی شدیدی سیلی عظیمی از شهرنشینان به بازی های ورزشی نوعی اعتراض و پشت نمودن به تجمعات مذهبی و قدیم است.

موسیقی، تیاتر، رقص و...معنویت مدرن
به باور بسیاری از دانشمندان برخلاف شهرهای بزرگ، روستاها تاحد زیادی دژتسخیر ناپذیر مذاهب باستان باقی مانده اند. روستا نشینان امریکای شمالی که حدودا بیست درصد از نفوس آنجا را تشکیل می دهند مسیحیانٍ اروپایی تبارٍهستند که ناخشنودی و عناد آنان با شهرهای بزرگ بسی روشن و هویداست. روستا نشینان امریکای شمالی از حضور کمرنگ مذهب در شهرهای بزرگ و سرازیر شدن میلیونها غیرسفید در شهرها، و مهمتر از همه، فرار پیوسته جوانان روستا به شهر رنجور و خشمناک اند. علی ایحال حضور کمرنگ مذاهب باستان در شهرهای بزرگ بهیچوجه به مفهوم رخت بستن معنویت از شهر نمی باشد. علاوه بر ظهور مذاهب مدرن، مانند، ساینتالوژیScientology و رایلRael در شهرهای بزرگ غرب، آنگونه که دیده می شود در شهرفرهنگ بجای مذهب نشسته است. باید بیاد داشت که "فرهنگ" در غرب برخلاف فهم افغانی آن صرفا برای شعر و ادبیات اطلاق نمی شود و بلکه تعریف غربی و مدرن "فرهنگ" تعریف بسیط و کلانی است که عکس، فیلم، موسیقی، رقص، طنزپردازی، دیزاین و... شامل آن است. درحالیکه قشرجوان و کم درآمد شهرهای مدرن هواداران طبیعی بازی های ورزشی و آوازخوانان رپ و راک هستند، طبقه ثروتمند و متوسط شهرهای مدرن هوادارن سنتی ارکستر، اوپرا، رقص، تیاتر، گالری های نقاشی و... می باشند. فرهنگ—با مفهموم بسیط وغربی آن—نه تنها معنویت مدرن و منبع الهام و امید برای شهرنشینان می باشد و بلکه جریانات سیاسی و شهرهای بی اعتنا به فرهنگ معمولاٌ به "گردن سرخ"Red Neck بودن، و داشتن "زندگی کم عمق" Shallow Life متهم می شوند. دولت های لیبرال که اغلب از حمایت طبقه متوسط برخوردار هستند در زمره حامیان فرهنگ محسوب میشوند، ولی دولت های محافظه کار هر از گاهی متهم به بی اعتنایی به فرهنگ و اختصاص بودجه ناچیز به فعالیت های فرهنگی میشوند. درکانادا، دولت سالانه بیشتر از هفت میلیارد دالر را برای حمایت از فعالیت های فرهنگی اختصاص می دهد. واهمیت فرهنگ در شهرهای امروزین غربی تا جایی استکه برخی ازشرکت های مهندسی برای ساختن ساختمانهای جدید طرح ارایه شده ای مهندسان را با هنرمندان نیز مورد شور و مشورت قرار می دهند. برخلاف شهرهای باستان، افتخار شهرهای امروزین، بهیچ صورت، داشتن معابد و کلیساهای بزرگ نیست. حتا و اتیکان که روزانه ده ها هزار بازدیدکننده دارد بیشتر معماری، نقاشی و مجسمه های ماندگار آن انگیزه ای جذب هزاران جهانگرد است و نه قداست مذهبی آن. امروزه، جاذبه و افتخار شهر مدرن داشتن سالن های زیبای تیاترو اوپرا، گالری های مملو از آثار نادر، موزیم های منحصر به فرد، ارکستر نامی و پرآوازه، استدیوم های ورزشی بزرگ ... و مهمتر از همه زمینه زیست وبوم نویسندگان و هنرمندان خلاق می باشد.
نویسنده: جعفررضایی
۱. برای نوشتن مطلب بالا از گزارش ویژه شانزده صفحه ایی مجله اکونومیست در مورد "شهرنشینی های جهان" استفاده شده است.
۲. گردن سرخRedneck به افراد و یا شهر های: محافظه کار، مذهبی متعصب، بی اعتنا به فرهنگ، مخالف مهاجران، و علاقه مند به تفنگ خطاب می شود. در کانادا ایا لت آلبرتا و در امریکا ایا لت تکزاس مشهور به ایا لتهای گردن سرخ استند.



