داروین نابغهء ساینس، محبوبتر از همیشه
شصت و پنج سال عشق به کاپیتالیسم
سنت پیامبر مهربانی و رحمت در دره های افغانستان جاری است!


وآن زمامداری که سر دشمنی با کتاب داشت..
خرمن تاریخ در آب
کریم خلیلی غلام حلقه به گوش کرزی؟
کریم خلیلی، خائن روزگار؟
جلد اول، دوم و سوم سراج التواریخ به انگلیسی ترجمه شد!
روی لینک بالا کلیک نمایید.
کارتونهای آیت الله محسنی
اول، دوم
اسلام با آیت الله محسنی است!
...............................
"شهرک حاجی نبی" مکان پرخطر برای زندگی!
آنچه داکتران کابل حتما باید بدانند
چندی پیش، دوستی از پشت خط تلفن، با آب و تاب خاصی، از پارک تفریحی و خانه های نوآباد و لوکس "شهرک حاجی نبی" قصه می کرد. وقت کارت تمام شده بود و صدایی از گوشی تلفن شنیده نمی شد. و حالا ذهن من پر از گزارش تلویزیونی بود که در مورد "گاز رادن" صحبت می کرد. "رادن" گاز خطرناک و مسوم کننده ای است که به شکل طبیعی در بعضی ساحات وجود دارد. بدین لحاظ، در این سوی آبها شرکتهای خانه سازی قبل از اجرای هر پروژه ای ، زمین آنرا معاینه می کنند تا عاری از "گازرادن" باشد. قطعا، چنین انتظاری را از شرکتهای خانه سازی در هیچ یکی از کشورهای عقب مانده نمی توان داشت. ولاکن، شهرک حاجی نبی بروی زمین ساخته شده است که هرکسی، حتا اگر یک صفحه معلومات هم در مورد موشکهای بالستیک داشته باشد، به آسانی نمی تواند آنجا را مکانی برای زندگی انتخاب کند.
مدتی استکه بارها وسوسه شده ام تا نگرانی و تشویشم را نسبت به جان و صحتمندی ساکنان "شهرک حاجی نبی" بنویسم. اما با خود می گویم مبادا آنچه را تو از روی آگاهی و دلسوزی می نویسی یک حمله سیاسی به کریم خلیلی و" شرکت غلغله" پنداشته شود. بهرحال، معلومات که من راجع به موشکهای بالیستیک "اسکاد" از انترنت می یابم مرا وادار می کند تا بیشتر از این تردید نکنم و بنویسم که "شهرک حاجی نبی" مکان پرخطر برای زندگی است. "شهرک امید سبز" که معروف به "شهرک حاجی نبی" است بر روی تپه های قطعه اسکاد ساخته شده است. قطعه اسکاد مهمترین پایگاه نظامی روسها در افغانستان و محل نگهداری و پرتاب موشکهای بالیستیک اسکاد بود. در سراسر افغانستان تنها دو پایگاه نظامی روسها مرکز نگهداشت و پرتاب موشکهای "اسکاد" بودکه یکی آن در شبرغان بود و دیگری آن در دامنه کوه قوریغ در جنوب غرب کابل موقعیت داشت. جای که اینک آنجا "شهرک حاجی نبی" خوانده می شود. بین سالهای 1988-1992 حدودا 2000 هزار موشک بالستیک اسکاد توسط اردوی افغانستان و روسها علیه مجاهدین فیر شده است. موشک دوبرد بالستیک اسکاد 12.29 متر طول دارد و دارای کلاهک "هسته ای" ویا"Thicken VX" می باشد. معلوم نیست که موشکهای شیلک شده در افغانستان حاوی کدام یکی از این کلاهک ها بوده است. بی هیچ تردیدی اکثر موشکهای بالستیک اسکاد، از قطعه اسکاد در جنوب کابل فیر شده اند. زیرا جلال آباد، قندهار، خوست و سالنگ از جمله مکانهای بود که بیشتر مورد هدف قرار می گرفتند و قطعه شبرغان برای اهداف مذکور دورتر بود. ساکنان غرب و جنوب کابل با شعله ها و صدای مهیب برخاستن موشکهای بالستیک اسکاد آشنا هستند. استفاده از موشکهای بالستیک اسکاد در جریان جنگ جلال آباد به اوج خود رسیده بود. البته تپه های کوه قوریغ تنها مکان انباشت و فیر اسکاد نبود. انواع توپ، سکر و موشکهای اوراگان نیز از آنجا فیر می شد.
و حال تصور نمایید که ساختن خانه و شهر بروی زمینی که مهمترین پایگاه تسلیحاتی روسها در افغانستان بوده چقدر غیرعاقلانه است. پاک نمودن محیط یک پایگاه نظامی از مواد رادیو اکتیف و احتمالا یورانیم استفاده شده در موشکهای "اسکاد"، اوراگان" و... کار زمان بر و نیازمند تکنالوژی بسیار پیشرفته است. معلم ما می گوید که اثرات زیانبخش تسلیحات که دارای مواد رادیو اکتیف است تا بیست و پنج سال باقی ماند. البته که افغانستان دانش، تکنالوژی و هزینه ای که بتواند مکانی را از مواد کمیاوی موشکهای بالیستیک پاکسازی نماید در اختیار ندارد.
مواد کمیاوی موجود در موشکهای بالستیک می تواند سبب انواع سرطان، امراض جلدی، بیماری های مزمن شش و امراض غیر معمول شود. من این مطلب کوتاه را صرفا برای وزارت صحت عامه و داکتران کابل می نویسم که در صورت مشاهده امراض غیر معمول، و یا جهش سرطان در میان ساکنان "شهرک حاجی نبی" باید ریشه های آنرا در "آب" و "محیط" آلوده آن قطعه پیشین نظامی روس جستجو نمایند. بهرحال، آنچه در بالا آمد صرفا یک نگرانی است و بهتر است تا بیشتر راجع به ترکیبات موشکهای بالستیک اسکاد و قطعه نظامی مذکور تحیقیق صورت بگیرد. اما، با قاطعیت تمام می توان گفت که اگر آن قطعه نظامی در یک کشور قانونمند موقعیت می داشت هرگز اجازه خانه سازی در آنجا داده نمی شد.
برای آشنایی با موشک بالیستیک اسکاد در آدرس ذیل بروید. در بخش Extra Links معلومات بیشتر قابل دسترس می باشد.
این مطلب در کابل پرس نیز نشرشده است.
شاعران هزاره نوکران قوم فارس؟
مطلب بالا در این و بسایت ها نیز نشر شده اند:افغان پیپر، ترکستان، کابل پرس
کارتونها و کارهای گرافیک من
یادی از کله منارهای هزاره جات توسط عبدالرحمان جابر2
یادی از کله منارهای هزاره جات توسط عبدالرحمان جابر1
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
هزاره جات، ویرانی، فقر تاریخی و کوچی های کرزی
شریعت اخوانی-وهابی و پرویزکامبخش
از آنروز که اینجا افغانستان شد
کرزی: من اگر پیروز شوم، افغانستان را گل و گلزار می سازم!
ولی کرزی و حامد کرزی با خریطه های تریاک
برخی از آثار مذکور درخاوران نیز نشر شده اند.
متن اصلاح شده و کمی دست خورده "نگاه دیگر به محرم" را در اینجا بخوانید.
مرگ تاریخی کریم خلیلی
کریم خلیلی پس از شهادت مزاری به مزارشریف رفت و در آنجا صادقی پروانی مامای کریم خلیلی با تعداد معدودی از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت او را به حیث رهبر موقت برگزیدند. چند ماه بعد، با حضور و موافقت فقط پنجاه نفر(ازیک صدو پنجا نفر عضو شورای مرکزی) از اعضای شورای مرکزی کریم خلیلی خود را رهبر وحدت خواند، و از قضا رقیب جدی که ادعای اورا به چالش بکشد سر بلند ننمود. بدین سان، کریم خلیلی بر مسند رهبری حزبی تکیه زد که اعتبار و شهرت آن مرهون تلاشهای مزاری بود. استقرار حزب وحدت در بامیان و خون صدها جوان هزاره حیثیت و اعتباری به حزب وحدت بخشید تا چند منبع خارجی مبلغ هنگفتی برای تقویت حزب وحدت و حمایت از آن در مقابل طالبان بپردازد. اما کریم خلیلی با تجربه و طبیعت تجاری که داشت نه دل چندان به کارحزبی داشت و نه تصمیم دفاع از هزاره جات در مقابل طالبانرا. بدین ترتیب پولهای که بنا بود تا با آن از حریم و حیات هزاره جات پاسداری شود ره به حسابهای بانکی خانواده خلیلی کشید و هزاره جات بسیار آسان به دست طالبان افتاد. قتلعامهای هزاره جات و خانه های سوخته بامیان مشهورترین حدیث آن دوران است. کریم خلیلی به ایران رفت و با چند تاجر هزاره که در اروپا و جاپان اقامت داشتند شریک تجاری شد. کریم خلیلی با پیش انداختن، حاجی نبی خلیلی برادرش، خواست چنان وانمود نماید که او مصروف جهاد است و گویا تمام این ثروت یکشبه در خانه حاجی نبی از آسمان باریده است. امروز کریم خلیلی مالک صدها میلیون دالر است و شرکت غلغله یکی از مالکیت او می باشد که ظاهرا به نام برادر بیسوادش حاجی نبی ثبت است.
یکی از موهومات دیگری که این روزها پیوسته از آن نام برده می شود چیزی به نام حزب وحدت است. اما آنانیکه می دانند، می دانند که حزب وحدت پس از سقوط بامیان توسط کریم خلیلی منحل شد و امروز اصلا چیزی به نام حزب وحدت وجود خارجی ندارد.
کریم خلیلی پس از رفتن به کابل عده ای از فرهنگیان فقیر سابق حزب وحدت را تلفن نمود تا در کابل بیایند و برای او نشریه نشر نمایند و در مقابل آن نان و کرایه خانه دریافت نمایند. البته انشعاب محقق صحبت جداگانه ای است که از پرداختن به آن صرف نظرمی کنیم.
ده سال می شود که حزب وحدت منحل شده است و صرفا کریم خلیلی با تعداد معدودی از اطرافیونش از نام حزب وحدت استفاده تبلیغی می نمایند. اگر حلقه ای کریم خلیلی نسبت به این گپ چون وچرا دارند لطف کرده بگویند که در حال حاضر روسای کمیته های هفتگانه حزب وحدت کی ها اند؟ طبق مقرارت حزب وحدت، حزب باید هرماه یکبار تشکیل جلسه دهد و در پایان هرسال باید انتخابات صورت بگیرد، پس چرا بیشتر از ده سال است که نه جلسه ای تشکیل شده و نه انتخابات صورت گرفته است؟ بهرحال، منظور از این یادآوری کوچک اینستکه حزب وحدت ده سال پیش توسط کریم خلیلی خفه شد و مرد. امروز کریم خلیلی رهبر هیچ حزبی نیست، زیرا حزبی نیست که او رهبرش باشد. کریم خلیلی و حاجی نبی خلیلی دو برادری هستند که مصروف گسترش شرکت تجاری شان (شرکت غلغله) می باشند. کریم خلیلی در واقع لابی سیاسی شرکت غلغله در دولت است تا مشکلات حقوقی و قانونی آنرا حل نماید. البته که این لابی گری نیازمند کمی سر و صدای تبلیغاتی نیز است، لذا یک مشت فرهنگی فقیر مشارکت ملی را برای نان و کرایه خانه نیز نشر می کنند.
گفته میشد که کریم خلیلی در دولت رفته است تا از درون برای هزاره ها کار کند. اما، واقعیت آنستکه کریم خلیلی در دولت رفته بود تا مشکلات و موانع شرکت غلغله را رفع نماید. در هفت سالی که کریم خلیلی در دولت بوده هیچ کاری جدی برای هزاره ها و هزاره جات نشده است. ولی شرکت غلغله در هفت سال گذشته موفقیت و رشد باورنکردنی داشته است. شهرک (شهرک حاجی نبی و یا شهرک امید سبز) که توسط شرکت غلغله تاسیس و سرمایه که از آن به جیب برادران خلیلی (کریم خلیلی و حاجی نبی خلیلی) سرازیر شده است پروژه بزرگی است که هیچ پروژه دولتی، حتا به اندازه نصف آن، در هزاره جات اجرا نشده است.
در هفت سال گذشته، کریم خلیلی (لابیگر شرکت غلغله در دولت) از بالای هر منبری مردم را به سکوت و تسلیم فرخوانده و فریاد کشیده است که عدالت و برابری برقرار است. ولی واقعیت آنستکه آن عدالت و برابری صرفا برای خانواده خلیلی و شرکت غلغله وجود داشته است، نه برای هزاره ها. بهرحال، برادران خلیلی ممکن است چارصباحی را با صدها میلیون دالر و شرکت غلغله در عیش و عدالت زندگی نمایند، اما عدالت تاریخ و کارهای فردای فرزندان روشن این مردم چیزی دیگری خواهد بود.
بحث های راجع به این مطلب را در کابل پرس و افغان پیپر بخوانید.
چنگیزخان، امپراتوری که از نو باید شناخت
از هر دو صد نفر در جهان یکی آن اولاده چنگیزخان است
ازچندی بدینسو "جامعه مغول های ساکن واشنگتن" طرح و تلاش دارند تا مجسمه چنگیز خان را در پایتخت امریکا برپا نمایند. استدلال جامعه حدوداً سه هزارنفری مغولان ساکن واشنگتن اینستکه: وقتی برخی از اقلیت قومی دیگر، توانسته اند با بنای مجسمه های شخصیتهای ملی شان هویت قومی و فرهنگی شان را حفظ نمایند، چرا چنگیز خان که نماد از افتخارات تاریخی آنان است در متن جامعه مغولان ساکن واشنگتن قد بلند ننماید. درج این خبر در متن مقاله ای بلندی در روزنامه واشنگتن پست نشان می دهد که رسانه ها و مورخان غربی دست به مطالعه و نگرش نو نسبت به چنگیزخان یازیده اند. البته در کنار روزنامه واشنگتن پست، کتابها، مقاله ها، گزارشها و فیلم های که پس از دهه نهم قرن گذشته (1990) در مورد چنگیزخان نشر شده اند همه نگاه انسانی و لحن واقعبینانه داشته اند. بی تردید سقوط شوروی و فروپاشی نظام کمونیستی در مغولستان و درپی آن برقراری تماسهای دیپلماتیک، فرهنگی و علمی کشورهای غربی با مغولستان، در شناخت و تغییر دیدگاه مورخان غربی نسبت به چنگیزخان نقش مهمی بازی نموده است. امروزه اغلب رسانه ها و مورخان غرب علی رغم یادآوری خشونت در فتوحات چنگیزخان، قانونمندی، مدارای مذهبی، آزادی، نفوذ و قدرت زنان در سیستم امپراتوری چنگیزخان را می ستایند.
دراین میان چین نه تنها نگاه کلیشه ای و بد بینانه نسبت به چنگیزخان را حفظ نکرده است و بلکه به دلیل وجود مغولستان داخلی در پیکر چین، چنگیزخان را بزرگترین قهرمان تاریخی چین نیز می خواند. دوسال قبل، همزمان با هشتصدمین سالگرد تاسیس امپراتوری چنگیزخان، مجله اکونومیست گزارش ویژه ای راجع به ادعای چین در مورد منسوب بودن چنگیز خان به آن کشور نیز منتشر نموده بود. جاپانی ها ادعا دارند که چنگیزخان اصالتا یک جنگجوی افسانه ای جاپان بوده که به مغولستان رفته است. کوریایی ها، که روزگاری سرزمین آنان بخش از امپراتوری چنگیزخان بود، او را قهرمان کوریا می دانند.
تحقیقات علمی جدید نشان می دهد که شانزده میلیون نفر از ساکنان آسیای میانه داری کروموزوم y چنگیزخان می باشند و بقایای مستقیم آن خان بزرگ اند. حتی نشریه های ایرانی در کانادا، چنگیزخان را سکسی ترین مرد تاریخ لقب داده اند. گفته می شود که چنگیزخان در زمان حیاتش بیشتر از دوازده هزار پسر، دختر، نواسه و نبیره داشته است. جدیدا مجله نشنل جیوگرافیک، و شبکه تلویزیونی دیسکوری امریکا اعلام نموده است، که بر اساس تحقیقات علمی (ژنیتیک) جدید از هر دوصد نفرساکن جهان یک نفر اولاده مستقیم چنگیزخان می باشد. یعنی نیم درصد مردم جهان.
بهرحال، نگاه جدید غرب نسبت به چنگیزخان آن نابغه نظامی و امپراتورٍ که سیطره حکومت او از کوریا(کره) تا هنگری(مجارستان) گسترش داشت، نشان می دهد که آهسته آهسته آن خان بزرگ، آن فرمان روای عالم (معنای نام چنگیزخان) تکیه بر جایگاه راستین تاریخی خویش می زند.
تصاویر بسیار جالب و بحثهای راجع به این مطلب را در کابل پرس ببینید و بخوانید.
نقش داکتر سیما سمر در تغییر سیاست امریکا در مورد هزاره ها
هفت سال پس از فروپاشی طالبان وعلی رغم سرازیر شدن بیست و دو میلیارد دالر کمک خارجی، وضعیت هزاره های افغانستان تا حدی وخیم و ناعادلانه باقی مانده است که گزارشگران خارجی زندگی هزاره ها را کمی بهتر از زندگی حیوانات بارکش می خوانند. البته که در این میان اقلیت کوچکی از هزاره های باسواد و حزبی توانسته اند زندگی آرام و مرفه ای برای خویش سروسامان دهند و ازهمنشینی با سیلی از خاک نشینان همتبار شان دوری جویند. کوچ هزاره های باسواد به همسایگی های شیک و لوکس و عدم حشر و نشر آنان با قاعده جامعه سبب شده است تا در رسانه ها_ و به ویژه عالم انترنت_ تصویر نسبتا رضایت بخش و گویا خوبی از زندگی هزاره ها ارایه شود. گزارشها و تصاویر که وبسایت های هزاره ها نشر می کنند معمولا مردان چاق و چله با لباسهای نو و گران بها را نشان می دهد. تصویر که این تصاویر ترسیم می کنند، باوری خلق می شود که انگار هزاره ها جامعه پرقدرت و ثروتمندی است که پیوسته مصروف سیاست، مردم داری و برگزاری سمینار می باشند. دوربین هزاره های باسواد به ندرت به کوچه های انباشته از خاک و فقر هزاره می پیچید و قلم هزاره های باسواد شهامت شرح رنج جوالی ها، تبنگی ها و مزدورکاران هزاره را ندارد. شاید این چشم پوشی و طاوس نمایی از نوکیسه گی باشد و شاید هم از لایه های زخیم پول پرستی که بر صفحه وجدان سیاستمدران هزاره سخت سنگینی می کنند. بهرحال، به رغم آنچه گفته آمد، هنوز فرصت آن باقی است تا چاره ای برای رهایی هزاره ها از زنجیر فقر جست و گامی بسوی آینده بهتر هزاره ها گذاشت.
ناگفته پیداست که فقرجانکاه امروزین هزاره ها ریشه در تاریخ خونین این مردم و تداوم سیاست های تبعیض آمیز حاکمیت امروز دارد و راه برون رفت هزاره ها از فقر از مسیر مبارزه علیه راسیسم مسلط دولتی می گذرد. رفتن و بیرون شدن هزاره ها از دولت و اعتراض نمایندگان هزاره ها در مجلس نتوانسته است کمترین تغییری در روند جاری راسیسم دولتی ایجاد نماید. آشنایان زبان و رسانه های جامعه جهانی را باور برآن استکه تنها از دو طریق می توان به جنگ علیه راسیسم مسلط امروز رفت.
اول: حضور فعال رسانه های بین المللی در افغانستان فرصت خوبی است تا هزاره ها با برپایی تجمعات و تظاهرات صلح آمیز صدای محرومیت شان را به گوش جوامع آزاد این سیاره برسانند و خواستار استمداد و همراهی جوامع بشری در نبرد علیه راسیسم مسلط دولتی شوند.
دوم: همه می دانیم که راسیسم بی رحم پشتون با دالرهای آبیاری می شود که جامعه جهانی آنرا برای حمایت از آزادی، دموکراسی و نهادینه شدن ارزشهای حقوق بشر برای افغانستان کمک می کنند. تجربه نشان داده است که اعتراض در مجلس و سخنرانی در مسجد نتوانسته است تا راسیسم دولتی را مهار نماید. پس راه موثر فشار بر راسیسم دولتی برقراری تماس با جامعه جهانی و ارسال نامه به نهادهای حقوق بشر، احزاب سیاسی و مجالس ممالک مغرب زمین برای افشای هویت راستین آن چپن پوش شیاد می باشد. بی ترید دراین میان مکاتبه با نهاد های مدنی امریکا ودولت اوباما بسیار مهم و سرونوشت ساز است. البته که ارایه چنین پیشنهادی به احزاب جهادی نه چیزی نو و نه مفید خواهد بود. سران جهادی از دیر باز در صدد جلب حمایت غرب بوده اند. مسلم است که جوامع غربی به سختی می توانند همگام با کسانی شوند که نفرت عمیق آنان نسبت به دموکراسی و ارزشهای مدرن، بلندتر از عمامه های شان، هویدا و نمایان است. تعدادی معدودی از روشنفکران هزاره و در میان آنان داکتر سیما سمر صلاحیت و اعتبار آنرا دارد تا رنجهای قوم شانرا به گوش قدرتهای جهان نجوا نمایند.
داکتر سیماسمر برنده جایزه شهامت از سوی بنیاد جان اف کندی است. سناتور ادوارد کندی، برادر جان اف کندی ریس جمهور محبوب پیشین امریکا، و کارولین کندی دختر جان اف کندی، هردو از اعضا برجسته کمپاین بارک اوباما بودند و به اعتراف رسانه ها این دو در کنار اوپرا وینفری و میشل اوباما کسانی اند که اوباما را به پیروزی رسانده اند. علاوه براین، کارولین کندی عضوی برجسته تیمی بود که "جوبایدن" را به عنوان معاون اوباما انتخاب نمودند. جالب آنکه داکتر سیما سمر از آشنایی و احترام ویژه ای از سوی ادوارد کندی، کارولین کندی و جو بایدن برخوردار می باشد. ظاهرا در امریکا معاون ریس جمهور و وزیر خارجه هردو مصروف فعالیت بیرونی و خارجی هستند. تا جاییکه برخی رسانه تبصر می نمایند که اوباما می خواهد کسی را برای احراز پست وزارت خارجه برگزیند که او بتواند به راحتی با جو بایدن کارنماید. با توجه به آنچه گفته آمد، و با توجه به آشنایی و احترام که داکتر سیماسمر در میان دموکراتهای امریکا دارد، ریس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان آشنایی، صلاحیت و فرصت آنرا دارد تا مهر تقیه و سکوت را از لبانش بردارد و رنجهای بی پایان قومش را به گوش دولت اوباما نجوا نماید. البته که داکتر سیما سمر این را می داند که هزاره یکی از محروم ترین اقوام این سیاره است و مارتین لوتر کینگ، پیشوای فکری بارک اوباما، نیز از مبارزه برای آزادی و برابری همتبارانش هرگز احساس شرم وکوچک اندیشی ننموده بود.
این مطلب را کابل پرس ،خاوران، افغان پیپر، سمنگان وکاتب هزاره نیز نشر نموده اند.
به اوباما از راسیسم پشتون بنویسیم
فرصت ها را در یابیم تا شرمنده تاریخ نباشیم
در هفت سال گذشته جامعه جهانی بیشتر از بیست و دو میلیارد دالر(بیست و دو هزار میلیون دالر) برای افغانستان کمک نموده است. با وجود آنکه بیشتر از نصف این کمکها به انجو های پرداخت شده است، ولی اداره کرزی با تعیین اولویت بندی و ارایه پلان کاری برای انجو ها، همچنان منبع اصلی توزیع این کمکها باقی مانده است. بی تردید، مبلغ کلان بیست و دو میلیارد دالر درسرزمین فقیر افغانستان کمک بزرگ است. اما، پرسش و نگرانی اینست که این کمکها در کجای افغانستان به مصرف رسیده است؟ حتا یک نگاه اجمالی، نه یک بررسی دقیق، نشان می دهد که بیشتر از هشتاد درصد این کمکها در شانزده ولایت پشتون نشین جنوب مصرف و بذل شده است. این در حالیستکه، حتا یک درصد (220 میلیون) از این کمکها نیز در مناطق هزاره نشین به مصرف نرسیده است. اداره کرزی با کمکهای بادآورده خارجی نه تنها به تقویت پشتونها و تضعیف اقوام غیر پشتون پرداخته و بلکه با حذف تدریجی و آرام اقوام غیر پشتون از پست کلیدی دولت، عملا پروژه پشتونیزه نمودن افغانستان را پایه گذاری نموده است. تمرین وتکمیل ارتش و پولیس قومی پشتون زیرنام دروغین "ارتش ملی" و "پولیس ملی" توطیه و فریب موفقانه ایست که بسیار از فعالان سیاسی غیرپشتون یا آنرا پاک از یاد برده اند و یا شهامت ابراز مخالف با آنرا ندارند.
بیشتر از هفت سال است که دولت قومگرای کرزی روند پشتونیزه نمودن قدرت در افغانستان را، بی آنکه با مانع جدی روبرو شود، موفقانه اجرانموده است. البته که در طول تمام این سالها اغلب قدرتهای غربی با پیروی از سنت کهن و نامیمون انگلیس مبنی بر حمایت از قبایل پشتون، با این روند به نحوی همنوا بوده اند. اما پیروزی باراک اوباما، فرصت بی نظیر و تاریخی را برای اقوام محروم افغانستان فراهم نموده است که اگر روشنفکران و فعالان سیاسی غیرپشتون اندکی بخود آیند و بجنبند می توانند روند پشتونیزه نمودن کنونی و تبعیض سیستماتیک موجود را با شکست مواجه نمایند. باراک اوباما بهیچوجه جهان بینی همسان با جورج بوش (اشراف زاده تکزاسی) ندارد. اوباما فقیرزاده ای حقوقدان، نویسنده و مبارزی است کلمات فقر، تبعیض و نابرابری با او او سالها زیسته اند. اوباما، با کوچیدن به شیکاگو که از آن بعنوان پایتخت سیاهان امریکا نام برده می شود، سالهای جوانی خودرا علیه تبعیض نژادی در آن شهر جنگیده است. اوباما پیشتر از آنکه سناتور شود یک فعال سیاسی بود و برای حقوق همتباران خود بی باکانه می رزمید. اوباما از مبارزه برای سیاهان نه تنها نادم و پیشیمان است وبلکه باشهامت تمام از آن دفاع نیز می نماید. اوباما در جریان مبارزه انتخاباتی او هیلاری کلینتون، و قتی موضوع جرمایا رایت، کشیش تندرو او مطرح شد، نه تنها از سخنرانی های آتشین او علیه تبعیض نژادی دولتهای کاخ سفید دفاع نمود، و بلکه باشهامت تمام علیه ستم و تبعیض تاریخی علیه سیاهان که تا هنوز به نحوی امتداد یافته است، سخن گفت. بهرحال، هدف از ذکر این نکات اینستکه، باراک اوباما با حیله های ریسیست ها آشناست و رنج اقلیت بودن را تا مغز استخوان احساس نموده است.اوباما می تواند تصور کند که اقلیت بودن و محرومیت کشیدن در فقدان آزادی و تمدن، _و مخصوصا در سرزمین که قبایل طالب پرور برکرسی های قدرت تکیه زده باشند_ تا چه حد می تواند وحشتناک و انسان سوز باشد.
اوباما ریس جمهور امریکا در روزگار بدترین بحران مالی آن سرزمین است. اباما از همین حالا گفته است که اولویت اداره او پرداختن به اقتصاد بحران زده امریکاست. روزنامه ها تبصره می نمایند که اوباما با رفتن به کاخ سفید همان کاری را برای سیاهان خواهد نمود که جان اف کندی (ریس جمهور محبوب و مقتول ایرلندی تبار) برای امریکای های ایرلندی تبار نمود. برنامه های اوباما ممکن است از تعداد فقیران سیاه پوست بکاهد و موجب خیزش اجتماعی و فرهنگی آنان شود. البته که حتا بارک اوباما فرصت نخواهد داشت تا فکری به حال اقوام غیر پشتون افغانستان نماید. این اوج ساده لوحی خواهد بود که انتظار داشته باشیم تا اوباما بیاید و کاری برای هزاره، تاجک، ازبک و.. نماید. این مسوولیت روشنفکران و فعالان سیاسی اقوام غیر پشتون است که از خزیدن و لولیدن به دروازه کرزی و احدی دست بردارند و خود در صدد تماس و ارتباط با جامعه جهانی برآیند. البته که تماس و رساندن صدای اقوام مظلوم افغانستان به گوش اداره اوباما کاری بی زحمت و روان نیست. که در این میان عدم آشنایی با زبان رسانه ها و سیاست امریکا یکی از چالشهای جدی فعالان اقوام غیر پشتون است. پشتونهای جوان که امروز قدرتمندان طراز اول دولت کرزی هستند، نسل دوم خانواده های طبقه ای متوسط پشتون اند که بیشتر از دو دهه قبل به غرب(اکثرا در امریکا) کوچیده اند. این افغان- امریکایی ها با زبان وفرهنگ غرب آشنا هستند و تا حدی با جامعه غرب نیز آمیخته شده اند. ولی اقوام غیر پشتون که دیر( و در مورد هزاره ها بسیار دیر) به غرب آمده اند تا هنوز نتوانسته اند از پوسته سنت های قومی خود بیرون شوند و با فرهنگ وزبان غرب آشنایی شاید و باید را حاصل نمایند. در حالیکه روشنفکران غیر پشتون همه به فارسی می نویسند، فعالان فرهنگی و سیاسی پشتون، اغلب به زبان انگلیسی می نویسند و توانسته ارتباطات نزدیک با رسانه های غرب برقرار نمایند.
بهر ترتیب، به رغم آنچه گفته آمد، روشنفکران غیرپشتون تا هنوز فرصت آنرا دارند که با جوامع غربی تماس برقرار نمایند. آشنایی تعدادی از نویسندگان غیر پشتون با زبان انگلیسی زمینه ای خوبی است که برای مدتی بجای خواندن نشریات "شهروند"، "کیهان"، "ایران استار" و... ایرانی، روزنامه های " نیویارک تایمز"، " واشنگتن پوست"، "گاردین"، "دگلوب اند میل"، و مجله های "تایمز"، "اکونومیست" و... را بخوانند و اندکی آشنایی با زبان و فرهنگ غرب حاصل نمایند. که خود می تواند مقدمه ای برای تماس با جوامع غربی باشد. کم از کم دو راه روشن برای رساندن صدای اقوام مظلوم افغانستان به گوش اداره اوباما وجود دارد:
اول: کمپاین اوباما از وسایل ارتباطی مدرن (ایمل، پیامک، وبلاگ و وبسایت) استفاده به سزا نمود، و گفته می شود که اوباما پس از رفتن به کاخ سفید ارتباط بسیار گسترده و منحصر به فردی با رسانه ها و مردم امریکا خواهد داشت، که در این میان استفاده از وسایل ارتباطی مدرن در اولویت خواهد بود. روشنفکران و فعالان سیاسی اقوام غیر پشتون با ارسال نامه های الکترونیک به کاخ سفید می توانند اداره اوباما را از رنجهای تاریخی هزاره ها، تاجکها، ازبکها و.. آگاه و دولت قومگرای کرزی را بخاطر عدم توزیع عادلانه کمکهای جهانی و توطئه احیا استبداد عبدالرحمانی است رسوا نمایند.
دوم: درهفت سال گذشته، علی رغم عدم توزیع عادلانه کمکهای جامعه جهانی و پشتونیزه نمودن تدریجی قدرت از جانب اداره کرزی، احزاب سیاسی غیر پشتون تا حد باور نکردنی منفعل عمل نموده اند. احزاب سیاسی غیر پشتون باید فعال شوند و الا آش همان و کاسه همان خواهد ماند. برای مثال، احزاب سیاسی غیر پشتون می توانند در بیستم جنوری( روز تحویل قدرت به اوباما) تظاهرات بزرگ در شهر های افغانستان برپا نمایند و خواستار توجه اوباما به توزیع عادلانه کمکهای امریکا به افغانستان و پایان دادن به تبعیض نژادی علیه اقوام غیر پشتون شوند. البته شعار های از قبیل "ما سیاهان افغانستان هستیم" We Are Blacks in Afghanistan که به نحوی سرنوشت غمبار سیاهان امریکا و اقوام غیر پشتون را تمثیل می نماید، می تواند برای رسانه ها جالب باشد.
این مطلب در کابل پرس، خاوران و افغان پیپر نیز نشر شده است.
امشب فاشیست های "ارگ" سخت غمگین اند
این جملات شکسته را در یک شب تاریخی می نویسم. آنچه ساعاتی پیش از رسانه های جهان شنیده شد، چه آنانکه آنرا یک "سونامی سیاسی" خواندند، و چه آن جمعی که آنرا یک انقلاب بی خشونت تاریخی صدا نمودند، همه می پذیرند که امشب صفحه جدیدی در تاریخ این سیاره ورق خورده است. بارک حسین اوباما سه ماه بعد برفراز پله های زینه ای (نردبان) کاخ سفید، پشت تریبون می رود و اولین نطق سیاسی خودرا منحیث نخستین رییس جمهور سیاه پوست امریکا ایراد می نماید.
نکته ای دل آزار و راز غم انگیزی در آن پله ها و آن کاخ نهفته است. کاخ سفید و آن پله ای عریض و بلندی که اوباما از آنجا نخستین نطق رسمی خودرا ایراد می کند، سینه ای پر از قصه های پرخونِ بردگان سیاه پوستی دارد که با رنج عظیم آنرا آباد نموده اند. بردگان که هر عضو خانوداه آنان به "لارد" جداگانه ای فروخته شده بود، و سپس بسان "حیوان کاری" به واشنگتن آورده شده بودند تا سرا و کاخی را آباد نمایند، تا روزی مرکز بزرگ ترین تصمیم های جهان شود، هرگز تصور نمی نمودند که روزی مردی همتبار و همرنگ آنان ساکن و سرور آن کاخ باشد. اما این یک افسانه نیست، یک تیوری هم نیست، یک آرزو نیز نمی باشد، یک واقعیت تاریخی است. بارک حسین اوباما، فرزند یک دانشجوی سیاه پوست اهل کنیا و میشل اوباما دختری با ژن و خاطره های خونین بردگان دیروز، مرد اول و بانوی اول امریکا می شوند. نیویارک و شیکاگو شاهد جشن و تجمع ده ها هزار هوادار بارک اوباما است. آنسوی آبها در قریه دور افتاده و کوچکی در کنیا، دهقانان و چوپانان فقیر همراه با مادرکلان پدری باراک اوباما در زیر سقف پوشالی جمع شده اند تا این لحظه تاریخی را در صفحه تلویزیون تماشا نمایند. مادرکلان اوباما یک گاو سرخ رنگ را نذر گرفته است که در صورت پیروزی اوباما آنرا ذبح نماید و جشن بگیرد.
بی هیچ شکی، امشب فاشیست های ارگ نه نذر دارند و نه جشن. شاید طبیعی هم باشد، نمی توان هم فاشیست بود و هم ریسیست و خشنود از آنکه یک سیاه پوست فرودست و منسوب به اقلیت نژادی قدرتمندترین مرد جهان شود. اما ظاهرا، غم و آزردگی فاشیست های ارگ فراتر و شخصی تر از این نیز است. گفته میشود که بارک اوباما در سفری که به افغانستان داشته است با لحن صریح و تند از فساد وبی کفایتی اداره کرزی انتقاد نموده است. علاوه بر گفتگو اوباما و کرزی در پشت دروازه های بسته ارگ، اوباما بارها، من جمله در دو مین مناظره تلویزیونی او ومکین، با صراحت تمام گفت که به کرزی گفته است که اداره او برای مردم کار نمی کند.. تردیدی وجود ندارد که فاشیست های ارگ علی رغم دل خونین از پیروزی اوباما وکینه ای عمیق نسبت به اقوام غیر پشتون، از این فرصت استفاده تبلیغاتی نموده و بگویند: ببینید در امریکا یک سیاه پوست مسلمان زاده رییس جمهور می شود، ما افغانها از آن باید درس بگیریم، روزی آن رسیده است که همه افغان باشیم و پشت پشتون و تاجک و هزاره و... غیره نباشیم. اما واقعیت در امریکا چیز دیگر است. در شب پیروزی بارک اوباما، تلویزیون های امریکا میزبان همرزمان زنده ای مارتین لوتر کینگ نیز استند. همرزمان مارتین لوتر کینگ به صراحت می گویند که اگر مبارزه طولانی روشنفکران و سیاستمدارن سیاه پوست نمی بود، امشب بارک اوباما رییس جمهور امریکا نمی شد. و شاید او یک شهروند درجه دوم و مصروف کارهای پست می بود. پیام این پیروزی تاریخی فراموشی و انکار هویت نژادی اقوام بشری و تسلیم شدن به فاشیزم نیست. مبارزه طولانی روشنفکران و فعالان سیاسی سیاه پوست امریکا نشان داد که اگر ساکت ننشینی شکست ریسیسم ممکن است.
این مطلب در کابل پرس و خاوران نیز نشر شده است.
کرزی به دوساز رقصیده است
اتمر، فاشیست آرمانی؛ اسدالله خالد، یک سیافی، یک جنایی
تنزیل ضرار احمد مقبل در پست وزرات امورمهاجرین و ارتقای حنیف اتمر در پست وزارت امور داخله، قلب خبر تغییرات در کابینه کرزی است. پریشانی و تشویش نویسندگان غیرپشتون نسبت به تک قومی شدن تمام وزرات های کلیدی_ومخصوصا وزراتهای دفاع، داخله و مالیه_ بسی روا و بجاست. آمدن خادیست-فاشیست تند و پرانرژیِ مثل حنیف اتمر در وزارت داخله امری است که نباید از آن به آسانی گذشت و نادیده پنداشت. اظهار نظر سفیر بریتانیا در مورد احتمال روی کارآمدن یک دیکتاتور در کابل و سپس معرفی خادیست-فاشیست آشنا با شیوه های شکنجه و تصفیه در وزارت امور داخله شباهت باورنکردنیِ به مقدمه چینی یک کوتاه احتمالی دارد. نامزد شدن حنیف اتمر(خادیست-فاشیست متحرک و مجرب) در پست وزارت داخله خبری خوفناکی است که سکوت و بی تفاوتی نسبت به آن بهای بسی سنگینی در پی خواهد داشت. بهرحال، این قلم در مورد آن فاشیست آرمانی به این اشارت کوتاه و اصرار به ساده نه انگاشتن آن بسنده می نماید.اما، غرض ازتایپ پرشتاب این مطلب علاوه بر تذکر بالا گپ و گفتی راجع به شکنجه گر و آدمکش دیگریست که نام نامیمون او نیز در جمع وزرای پیشنهادی است. اسدالله خالد، قوماندان آدمکش سیاف و والی دیروز قندهار که شهره شکنجه گری و آدم کشی است از جانب کرزی به حیث وزیر دولت در امور پارلمان معرفی شده است. علاوه بر غزنویان و قندهاریان که خاطره نکبت بارٍ حاکمیت و ولایت اسدالله خالد را در ذهن دارند، شاید کانادایی ها بیشتر از هر کس دیگری او را بشاسند. شکنجه زندانیان محبس سرپوزه قندهار توسط شخص اسدالله خالد بار ها سوژه و سرخط رسانه های کانادا بوده است. چندی پیش اخبار دخالت مسقیم اسدالله خالد در شکنجه زندانیان محبس سرپوزه باعث شد تا وزیرخارجه کانادا طی کنفراس مطبوعاتی خواستار برکناری او شود. افغانی های مقیم کانادا به یاد دارند که برکناری اسدالله خالد رضایت و شادی تلویزیون و مطبوعات کانادا را در پی داشت، و سخنگوی سازمان "عفو بین المل" به تلویزیون سی بی سی کانادا گفت که در صدد تحقیق و اعلام ارتکاب جنایت علیه بشریت در مقابل والی پیشین قندهار است. پیشنهاد اسدالله خالد به حیث وزیر، علاوه بر سابقه سیافی-جنایی او، نقض آشکار قانون اساسی افغانستان نیز است، اسدالله خالد تحصیلات عالی ندارد و تنها تا صنف دوم فاکولته درس خوانده و بعدا مسلک قوماندانی و آدم کشی را پیشه نموده است. بهر ترتیب، پرسش اینستکه چه فشار و انگیزه ای حامد کرزی را تا این حد بدانتخاب و جنایتکار پرور نموده است؟ شاید،پاسخ دقیق این سوال را بتوان در رفت و آمدهای مهمانان ارگ دید، اما از این راه دور، به وضوح آفتاب، می شود دید که اینبار کرزی به ساز سیاف و فاشیسم رقصیده است.
بحثها و نظرات راجع به این مطلب را در کابل پرس بخوانید.
هزاره ها ارتش افغانستان را ترک می کنند
حکم هاشم خان سالها پس از مرگ او نافذ است
نویسنده: جعفررضایی
وزارت دفاع افغانستان اعلام نموده است که تا چهار سال دیگر تعداد نفرات ارتش افغانستان دوبرابر می شود. سروسامان یافتن ارتشِ سرزمین بی نظم و ملیشه سالارِ مانند افغانستان خبرخوش و میمون است. اما دغدغه و نگرانی از آنجاست که آیا ترکیب اقوام مختلف افغانستان در ارتش آن نیز نمایندگی عادلانه خواهد داشت و یا خیر؟
علی رغم دروغهای کلان و دلالی های بی شرمانه سران حزب وحدت که در هر فرصتی و از هر منبر و تریبونی مردم را به سکوت، اطاعت و همراهی با دولت فعلی فرامیخوانند، و نعره می کشند که عدالت وبرابری برقرار است، واقعیت چیزی بسی غیرآنست.
چندی پیش مجله اکونومیست گزارشی راجع به ارتش افغانستان داشت که درآن از حضور اندک هزاره ها، ازبکها، ترکمنها و بقیه اقوام محروم کشور سخن به میان آمده بود. البته که بخشهای از آن گزارش در وبسایت فارسی بی بی سی نیز ترجمه و نشر شد.
معلوم بود که بی بی سی مثل همیشه آن قسمت از گزارش را نشرمی نماید که به مزاق دولت افغانستان چندان ناخوشایند جلوه ننماید. کسانی روزانه علاوه بر مرور بخش فارسی وبسایت بی بی سی، سری به صفحه انگلیسی آن نیز می زنند، می دانند که گزارشهای راجع به هزاره ها و بی کفایتی، بی ارادگی وبد انتخابی کرزی که بارها در بخش انگلیسی بی بی سی مورد نقد قرار گرفته و نشرشده بود هرگز در وبسایت فارسی بی بی سی برگردان و نشر نمی شود.
بهرحال، گزارش کامل اکونومیست علاوه بر ذکر عدم نمایندگی عادلانه هزاره ها در ارتش، از زبانی یک افسر هزاره نقل قول نموده بود که او یک هزاره است و به دلیل قومیتش هرگز ترفیع نمی کند و به همین دلیل او ارتش را ترک می کند.
داستان آن افسر بی نام و نشان هزاره داستان کل هزاره ها در ارتش است. هزاره ها در طول تاریخ حضور اندک و بی تاثیر در ارتش افغانستان داشته اند و حالا نیز فرمان هاشم خان اخته، که حکم به عدم پذیرش هزاره ها در مکاتب عالیه و بخصوص مکاتب حربی را صادر نموده بود، به صورت نانوشته تا حد زیادی نافذ است. کسی نمیخواهد که هزاره در چارچوب دولت کس و کاره ای راستی باشد.
نافذ بودن حکم هاشم خان را، سالها پس از مرگ او، می توان در حضور سمبلیک هزاره در کابینه و حضور ناچیز و سیاهی لشکرگونه آنان در ارتش و پولیس،و حضور تقریبا ناحضور آنان در نمایندگی های سیاسی افغانستان در خارج به وضوح تمام دید.
گله و پرسش از جریانات هاشم خانی امروز نیست. پرسش از سکوت و غفلت نویسندگان و روشنفکران هزاره است که چرا درمورد حساس ترین مسایل که میتواند حکم زندگی و مرگ را برای هزاره ها داشته باشد بی علاقه، بی خار و ساکت اند؟
ما حاضریم تا برای تسبیح و قطی نصوار هر ملای قوم صفحه ها سیاه نماییم، اما چرا نسبت به حساس ترین مسایل که غفلت از آن میتواند زمینه ساز قتلعام دیگری باشد در سکوت مطلق فرومی رویم. چطور اگر فردا قدرتهای غربی تیاتر یک کودتا را در افغانستان اجرا و سپس دیکتاتوری را نصب کنند؟ البته که عدم حضور موثر هزاره ها در ارتش می تواند سالهای اسارت دیگری را در تاریخ این قوم ثبت نماید. نمی شود دقیقا فهمید که چرا نویسندگان هزاره نسبت به مسایل حیاتی که ارتباط نزدیک به آینده و سرنوشت شان دارد بی علاقه و بی خار استند. مبادا همه گوش به دروغهای دلاویز و لافهای
نوکرانه ای آن ملای قدبلندِ پول دوست و پست همت فرا داده ایم. که اگر چنین باشد وای برما، و وای بر فردای نامعلوم و شاید تاریک ما.
این مطلب در خاوران، کابل پرس، افغان پیپر و کاتب هزاره نیز نشر شده است.
متن کامل گزارش اکونومیست
Afghanistan’s army Good news from Arghandab
“THERE is zero trust in the government but the ANA [Afghan National Army] is our only hope. They behave well with the people and are stronger than the Taliban.” That was the pithy assessment of one tribal elder trudging back towards Arghandab district near Kandahar, the day after the largest operation so far by the fledgling Afghan army. It had taken just 24 hours from the first appearance of More..Taliban fighters for over 1,000 Afghan troops to deploy and drive them out of Arghandab.
After a slow start the army is at last emerging as a credible fighting force. In 2007 $7.4 billion went into training and equipping it and the police. Every week now, a Kandak (a 650-man battalion) finishes training and takes to the field. The army will reach its initial target of 80,000 early next year. On August 5th the first formal transfer of authority to Afghan forces is due to take place for the Kabul area.
The army looks very different from the ragged force of three years ago, when units sent to the south were losing 30% of their men through desertion. Desertion rates in Helmand are now only 7%; about half of all soldiers re-enlist. They are better equipped, too, with body armour, M-16 assault rifles and the latest model of Humvee armoured vehicle.
Good equipment does not guarantee success, of course. The army the Soviet Union equipped lavishly in 1989 succumbed swiftly to the mujahideen. Many think the ANA too small. But at least it has stomach for a fight. “They are aggressive and fight forward,” says Captain Ray Dalzell, one of the sweat-stained British advisers in Attal, a new base the ANA built after sweeping up the Gereshk valley, an area of persistent Taliban activity. Others praise the ANA’s speed across the ground and its ability to detect changing local opinion and mood invisible to foreign eyes.
But there are problems, too. The greatest, according to Major-General Robert Cone, an American in charge of helping rebuild the army, is a shortage of Western “mentors”—people seconded to help with technology, planning and logistics. Other problems are cultural. To the consternation of British NCOs, Afghan soldiers tend to see time between operations as a chance to catch up on sleep, not training. They resist carrying rations or ammunition on patrol, preferring to forage from villages. Corruption, on the other hand, seems to affect the army less than most Afghan institutions. Ethnic divisions are also a worry, though the army strives to offset them. Battalion commanders are always a different ethnicity from their executive officer. Nonetheless Tajiks are disproportionately represented in the officer class and Hazaras and other smaller groups are under-represented. “I can’t get promoted to sergeant-major because I can’t pay the necessary
bribes and I am just a Hazara,” claims one sergeant. “So I am leaving.” Half the army speaks Dari and the other half Pashto.
The army has the correct proportion of Pashtuns, the ethnicity from which the Taliban draws its strength. Unfortunately, they are overwhelmingly from the eastern provinces, the army’s historic recruiting grounds, rather than the south where the Taliban comes from. So the ANA, while vastly preferred to either Western troops or the venal police, still seems foreign in the south. “The ANA does not have good relations with us,” says Haji Mohammad Anwar, a member of Helmand’s Provincial Council. “The people like the behaviour of the ANA, but they are rented by foreigners.” Maybe so, but few can doubt the eagerness of those foreigners to hand over to the Afghan army as soon as they decently can. The ANA’s improvement must bring that day forward.
روح الله نیکپی از چشم هنر دیجیتال
تصاویربیشتر را در کابل پرس و کاتب هزاره تماشا نمایید.
بازگشت عاشقانه چنگیزخان
"مغول" نامزد جایزه اسکار شد
("مغول" ، قصه ناگفته ظهور چنگیز خان)، فیلم پرآوازه و جدیدی است که اینروزها در سینماهای جهان نمایش داده می شود. کارگردان فیلم، سرگی بودوف Sergi Bodov یکی از مشهورترین شخصیت های صنعت فیلم و اهل روسیه است. فیلمنامه "مغول" توسط سرگی بودوف و عارف علی یوف پس از سالها تحقیق و کاوش و به همکاری برخی از مورخان برجسته روسیه به رشته تحریر درآمده است. "مغول" زندگی چنگیزخان را از کودکی تا ایجاد مغولستان متحد و قانونمند به تصویر می کشد. "مغول" بر خلاف فهم کلیشه ای که چنگیزخان را یک هیولا معرفی می کند، زندگی چنگیزخان را از زاویه های مختلف مورد بررسی قرارداده و به تصویر کشیده است. "مغول" آن بخش از زندگی چنگیزخان را روایت می کند که او تاهنوز "تموچین" است. تموچین(نام اولی چنگیزخان) هنوز کودکی بیش نیست که طی مسافرتی در کاسه شیر پدرش زهر ریخته وپدرش مسموم می شود. پس از مرگ پدر تموچین، رقیبان خان می خواهند تا تموچین را بکشند تا مبادا فردا ادعای خانی نماید. اما از آنجاکه فرهنگ مغول اجازه نمی دهد تا کودکی را به قتل رساند، تموچین رها و پس از یک سال باردیگر دستگیر می شود تا در اسارت بزرگ و سپس کشته شود. رنجهای کودکی چنگیزخان، کسی که همه می خواهند اورا بکشند، عشق، احترام و وفاداری چنگیز خان نسبت به برته (همسر، معشوقه و مشاور چنگیزخان)، جوانمردی چنگیزخان در مورد اسارت و آزادی "جاموقه" (عزیزترین دوست و بدترین دشمن چنگیزخان)، قصه های ناگفته ای از زندگی چنگیزخان است که سرگی بودوف آنرا سخت هنرمندانه و تماشایی اکران نموده و به قرن بیست و یکم آورده است. تاده نوبا اسانوTadanoba Asano بازیگر سرشناس جاپانی نقش چنگیز خان را بازی نموده و هانگ لی سن Hongli Sun بازیگر پرآوازه چینی نقش جاموقه را ایفا می کند. برته و بقیه بازیگران که تعدادشان به بیشتر از شش صد نفر می رسد اغلب شهروندان مغولستان هستند. "مغول" چنگیز خانِ را به روی پرده سینما آورده است که به رغم طبیعت تند و خشن او یک یتیم مظلوم، یک همسر و عاشق وفادار، یک افسانه الهام بخش و سرانجام یک رهبر بلندپرواز نیز است. عشق برته به چنگیز خان، فداکاری های چنگیزخان برای برته و عشقبازی هردو بر بخش ها وسیع از فیلم سایه ای بلندی انداخته است. ساخت "مغول" ظاهرا دوازده میلیون دالر هزینه برداشته است، اما انتظار می رود تا مغول بازدهی و درآمدی بسیار بزرگتر از هزینه اش را داشته باشد. "مغول" از همین حالا نامزد جایزه اسکار شده است و برخی رسانه ها آنرا بهترین فیلم سال 2008 خوانده است.
عکسهای بیشتر این مطلب را در کابل پرس ویا وبسایت کاتب هزاره ببینید.
برای تماشای فیلم ("مغول" قصه ناگفته ظهور چنگیزخان) به وبسایت رسمی فیلم بروید و با تایپ زیپ کود شهرتان آدرس سینماهای که آنرا در شهرشما نمایش می دهد را به دست بیاورید.
برای تماشای قسمتهای کمی از فیلم، و دونلود برخی از تصاویر فیلم به وبسایت رسمی فیلم مراجعه نمایید.
وبسایت رسمی فیلم: http://mongolmovie.com/
مخالفت با تجاوز مسلحانه کوچی و یا مخالفت با کوچیگری؟
نکته ظریفی که نباید از آن غافل ماند
امسال نیز چون سال پار خیلی از کوچیان مسلح پشتون حریم هزاره جات را شکستند، کودکان و پیران هزاره را کشتند و حرمت هزاره را پامال نمودند. انگار عبدالرحمانِ دیگری بر اریکه "ارگ" نشسته است. علی رغم حدوث آن حوادث خونین و دردناک، صرفا، تعداد معدودی از سیاستمدران و افراد انگشت شماری از نویسندگانِ هزاره قلم رنجه نموده و صدای اعتراضی بلند نموده اند. از آن دسته سیاست پیشگانی که غرور، عزت و شرف مردم شانرا قربانی منفعت شرکتهای تجاری شان نموده اند، نه جای گله است و نه انتظار چنان شهامتی که صدای وجدان شانرا بشنوند و یا از بدنامی و شرمندگی تاریخ هراسی داشته باشند. اما صد شرم بر آنعده از قلم بدستان مشهور هزاره باد که علیه کریم خرم برای ممنوعیت سه کلمه فارسی چه سینه چاک کاغذ سیه نمودند و دست دسته اطلاعیه و اعلامیه پخش نمودند، تا به اصطلاح زبان فارسی را پاس بدارند. و اما اینک که زمین و سرزمین هزاره مورد تجاوز واقع می شود و زنان و کودکان هزاره در نیمه ای شب خانه هایشان را متروک رها نموده و ره فرار به کوه و بیابان را در پیش می گیرند، نه لب باز میکنند و نه قلم از غلاف بیرون، گویا، زمین هزاره، سرزمین هزاره و خون کودکان هزاره ارزش پاسداری ندارند.
و حال سخنی با آنعده از دوستان که دشت و دمن هزاره جات را مامن آبایی می دانند و هجوم نااهلانِ اجنبی را برنمی تابند. نگارنده در پاره ای از موارد با نبشته ها و نظرات دوستانی برخورده است که بجای پرداختن به تجاوز کوچی مسلح به تنقید و تحقیر کوچیگری پرداخته اند. وبرخی پرسیده اند که چرا کوچی ها در عصر کمپیوتر و قرن بیست ویکم کوچیانه زندگی می نمایند. نکته ظریفی که این دوستان اندکی از آن بیخبر مانده اند ریشه در به روز نشدگی و زیستن در فضای گذشته پسند منطقه دارد. کسانی که در غرب می زیند (و فضای فکری و فرهنگی آن دیار را نفس می کشند)، میدانند که جریانات فکری امروز غرب از مرحله مغرب پسندی کودکانه دیروز که پیوسته می کوشید تا با قتلعام فرهنگ ها و مذاهب دیگران، دیگران را متمدن و مسیحی بسازند، عبور نموده اند. جریانات فکری امروز در غرب اتکا و اصرار بر شیوه خاصی از زیست و بوم ندارد و بلکه شیوه های مختلف زندگی را شایسته زیستن می داند. حتا شهر نشینی، که پیشرفت تمدن معاصر سخت مرهون آن است، بهیجوجه شیوه ای آرمانی زندگی نیست. رسانه های مشهور و "کتاب های بزرگ تمدن شناسی امروز" را باور برآنستکه با آمدن هشتاد در صدی از انسانها به شهر، بازگشت به روستا نیز آغاز خواهد شد. آرامش، هوای پاک و نزدیکی به طبیعت نعمت های بزرگ روستا است که صرفا با علاوه نمودن یک خط انترنت و یک ماهواره می توان هم با دنیای شهر در تماس ماند و هم از صفای روستا بهره جست. در کنار روستا نشینی کوچیگری شیوه باستانی تر از زندگی بشر است که تا هنوز قبایل متعددی در چهار قاره این سیاره آنگونه زندگی می نمایند. دانشمندان و روشنفکران غرب نه تنها سنت ها و شیوه ها زندگی بشر را شایسته حفظ و حراست می دانند و بلکه یکی از ادله های حفاظت ازحیوانات و حیات وحش را تحقیق و تماشای گذشته بشر می دانند. برخی از داشمندان شیوه شکار و زندگی حیوانات را گذشته ای بیست هزار سال قبل انسان می دانند و از اینکه ما دیروز صرفا برای دفاع از خود به میدان و مصاف می رفتیم و برای نفس خود به شکار می پرداختیم ولی امروز شکل مدرن آن افعال را برای دلخوشی و تملق دیگران انجام می دهیم، بشر امروز را مورد نکوهش قرار می دهند. لذا در غرب کوچیگری به عنوان شیوه باستانی زندگی بشر نه تنها مورد تحقیر و تمسخر نیست و بلکه به دلیل کاهش شمار کوچی های جهان و فراموشی این شیوه ای از زندگی بشر، به نوعی مورد حمایت نهاد های جهانی نیز می باشد. تردیدی وجود ندارد که زنان و کودکان کوچی آسایش و تسهیلات ساکنان شهرهای مدرن جهان را ندارند، ولی قطعا آزادی و رابطه نزدیک که انسان کوچی با طبیعت دارد در هیچ شهر نشینی میسر نیست. در بدبینانه ترین شکل آن می توان گفت، جوامع متمدن و ثروتمند دوست دارند تا گروهی از انسانها با رنج و مشقت در دامن کوه و سینه صحرا بیقرار زندگی نمایند تا انسانهای آرام و مرفه ای شهر هراز گاهی به تماشای آنان به صورت مستقیم با مسافرتی به آسیای میانه، افغانستان، آمازون و.. بروند و یا در صفحه تلویزیون خود و کودکان شان بدویت و تاریخ را زنده ببینند.
مراد از این توضیح اینستکه سیاستمداران و نویسندگان هزاره نباید به نقد و تحقیر کوچیگری بپردازند زیرا در این عرصه همکاری و توجه جهانی را به همراه نخواهند داشت. سیاستمداران هزاره باید زبان جامعه جهانی را بیاموزند و بجای نقد و تحقیر کوچیگری به تجاوز مسلحانه کوچی ها و انگیزه های سیاسی نهفته در پشت آن بپردازند. آگاهی جامعه جهانی از قومیت کوچی ها، تنویر ذهنیت جامعه جهانی در مورد قتلعام هزاره ها توسط امیرعبدالرحمان و غصب زمین های هزاره ها و در پی آن حاتم بخشی مراتع هزاره جات به کوچی ها و مهمتر از همه فقر و احتیاج خود هزاره ها به مراتع و چراگاه هایشان موضوعاتی است که باید به آن پرداخت.
مطلب دیگری که شایسته یادوآوری است: برخی از دوستان اشاره به موضوع اسناد کوچی ها نموده می گویند که باید از مجرای دادگاه به این معضل پایان داد. موضوعی که این دوستان پاک از یاد برده اند اینستکه به کدام دادگاه شکایت باید برد؟ وقتی رییس جمهور این سرزمین با بیشرمی تمام سری دشمنی با هزاره را گرفته چگونه می توان از دادگاهی که روسای آن به فرمان او تعیین می شود انتظار اجرای عدالت را داشت؟ کوچی ها از مجرای قانون دست به مراتع هزاره جات نیافته اند که بتوان از آن راه دست آنان را از هزاره جات کوتاه نمود. درضمن نباید دچار این خوشباوری و توهم شد که دموکراسی افغانی بستری است برای اجرای عدالت و برابری و حالا که به اصطلاح دموکراسی است کسی عدالت و برابری را دودسته پشت خانه شما خواهد آورد. باید بخاطر داشت که تا هنوز در کشوری مثل کانادا، که بی شک یکی از سردمداران دموکراسی و حقوق بشر درجهان است، پس ازچهارصد سال بیشتر از یک هزار قرارداد لاینحل اختلافات زمین میان سفید پوستان و بومیان(سرخپوستان) کانادا باقی است. دولت کانادا بیشتر از نصف آن قرارداد ها را به رسمیت نمی شناسد. اختلافات زمین و قرارداد ها تاهنوز بار ها موجب جنگ شده است. علی رغم نادیده گرفتن موضوع بومی ها در رسانه ها، چندی پیش از رسانه های چاپی و شنیداری شنیده شد که مجلس بومیان کانادا تهدید نموده است که اگر دولت به فقر و مشکلات بومیان توجه جدی ننماید سرخپوستان کانادا با راهپیمایی و بند نمودن سرکها و پلهای ونکور المپیک 2010 را که قرار است در ونکور کانادا برپا شود اخلال خواهند نمود. البته وقوع چنین کاری شهرت بدی برای کانادا به ارمغان خواهد آورد.
پایان این نجوای دوستانه آنکه: دفاع از جان، ملکیت و سرزمین در صلح آمیزترین جوامع انسانی نه تنها اقدام نامتمدنانه نیست وبلکه یکی ارزشهای بنیادین تمدن نیز است.
این مطلب قبلا در کابل پرس (آنجا) و خاوران نیز نشر شده است.
فرهنگ بجای مذهب
درشهر فرهنگ بجای مذهب می نشیند
شهرهای باستان: مکان زیارت و تجارت
ظهور شهرنشینی در تاریخ بشر سرآغاز آزادی انسان از مشقت و رنج زمین و شیوه ای نونینی از زندگی بود. شهرنشینی و "یکجا زیستن" علاوه بر آسایش و تسهیلات مفهوم ارزشمندِ امنیت را نیز احتوا می نمود. بدینسان اغلب شهرهای باستان بر فراز تپه های قابل دفاع، و یا در کنار رودخانه و دامن دریا ظهور نمودند. با وجود آنکه "امنیت" یکی از انگیزه های پرجاذبه برای اسکان انسان به شهر بود اما نیازمندی انسان به آب و غذا، تاثیر به سزای در انتخاب و ظهور هر شهری محسوب می شد. علاوه بر امنیت و غذا، بشر هیچگاهی تنها با نان زندگی نمی نمود. "غذای روح" و "اشباع ذهن" دغدغۀ بزرگی دیگری بود که به زندگی انسان مفهوم و امید می بخشید. لذا شهر مکانی برای تجمع و اجرای مراسمات روحانی نیز بود. معمولاٌ قبرستان، بیشه و درختستان، و حتا مغاره ها مکانهای مقدسی می شد برای اجرای مناسک روحانی. اما زیارتگاه ها و مکانهای مقدس علاوه بر نقش روحانی معمولا بازاری برای انجام داد وستد نیز بود. اغلب مردم به شهر می آمدند تا علاوه بر تبادل اندیشه و فکر به مبادلۀ اجناس و تجارت نیز بپردازند. ظاهرا اغلب شهرهای بزرگ جهان — و مخصوصا، پس از ظهور مذاهب بزرگ و سازمان یافته، مانند مسحیت و اسلام — سیمای باستانی "مکانی زیارت-تجارت" را حفظ نمودند. اما با آغاز قرن شانزدهم میلادی رونق اقتصادی انگیزه ای بنیادین ظهور شهرهای نونین شد.
شهر و گزینه های سکولار
برخلاف سیر و سیمای شهرهای بزرگِ باستان، شهرهای مدرن و امروزین دیگری مکانی برای زیارت و مناسک مذهبی نیستند. و بلکه گزینه های سکولار، و به ویژه فرهنگ، برجای مذهب نشسته است. البته جذابیت های غیر مذهبی در برخی از شهر های باستان نیز پراهمیت بوده است. "باغهای معلق بابل" و"برجهای فانوس دریایی" light housesاسکندریه نمونه های بارزی از جذابیت های غیرمذهبی در شهرهای باستان می باشند. شهرنشینان امروزین روزهای تعطیلی شانرا در "تفرجگاه های خرید" shopping malls قدم می زنند و خرید به نوعی تفریح و عادت تبدیل شده است. البته برخی از جامعه شناسان واقعبین خریدو چکر درتفرجگاه ها را مذهب نونین شهر ها می دانند. اما خرید و چکر تنها مشغولیت روزهای تعطیلی در شهر های ثروتمند نیست، و بلکه تجمع هزاران هوادار بازی های ورزشی در استدیوم ها مصروفیت پرشور دیگری است که اغلب شهرنشینان پاره ای از روزهای تعطیلی شانرا با آنجا سپری می کنند. بسیاری از هواداران بازی های ورزشی، ورزش محبوب شانرا تاحدی دوست دارند که، نه تنها در کوچه و ورزشگاه و بلکه در سطح رسانه ها، آنرا مذهب خطاب می کنند. اغلب علاقه مندان هاکی در کانادا هاکی را نه تنها یک بازی و بلکه یک مذهب می خوانند. در امریکا نیز، هواداران پرشور بیسبال، بازی های بیسبال را تا سرحد مناسک مذهبی در شهرهای باستان مورد ستایش قرار می دهند، و بی هیچ شکی، حضور وهیجانی که در استدیومهای ورزشی دیده می شود در هیچ کلیسا و معبدی قابل مشاهده نیست. البته که این تنها هواداران معمولی بازی های ورزشی نیستند که بازی های مورد علاقه شانرا مانند مناسبت های مذهبی همه ساله دنبال می کنند و بلکه رسانه و عده ای از نویسندگان نیز برخی از بازی های ورزشی را مذهب می دانند. رمان مشهور "جوی پابرهنه"Shoeless Joe که هالیوود فیلمی نیز براساس آن ساخته است، نمونه ای از شور بازی های ورزشی تا سرحد مذهب در شهرهای مدرن و امروز است. برخی از جامعه شناسان را باور برآن است که: علاقه مندی شدیدی سیلی عظیمی از شهرنشینان به بازی های ورزشی نوعی اعتراض و پشت نمودن به تجمعات مذهبی و قدیم است.

موسیقی، تیاتر، رقص و...معنویت مدرن
به باور بسیاری از دانشمندان برخلاف شهرهای بزرگ، روستاها تاحد زیادی دژتسخیر ناپذیر مذاهب باستان باقی مانده اند. روستا نشینان امریکای شمالی که حدودا بیست درصد از نفوس آنجا را تشکیل می دهند مسیحیانٍ اروپایی تبارٍهستند که ناخشنودی و عناد آنان با شهرهای بزرگ بسی روشن و هویداست. روستا نشینان امریکای شمالی از حضور کمرنگ مذهب در شهرهای بزرگ و سرازیر شدن میلیونها غیرسفید در شهرها، و مهمتر از همه، فرار پیوسته جوانان روستا به شهر رنجور و خشمناک اند. علی ایحال حضور کمرنگ مذاهب باستان در شهرهای بزرگ بهیچوجه به مفهوم رخت بستن معنویت از شهر نمی باشد. علاوه بر ظهور مذاهب مدرن، مانند، ساینتالوژیScientology و رایلRael در شهرهای بزرگ غرب، آنگونه که دیده می شود در شهرفرهنگ بجای مذهب نشسته است. باید بیاد داشت که "فرهنگ" در غرب برخلاف فهم افغانی آن صرفا برای شعر و ادبیات اطلاق نمی شود و بلکه تعریف غربی و مدرن "فرهنگ" تعریف بسیط و کلانی است که عکس، فیلم، موسیقی، رقص، طنزپردازی، دیزاین و... شامل آن است. درحالیکه قشرجوان و کم درآمد شهرهای مدرن هواداران طبیعی بازی های ورزشی و آوازخوانان رپ و راک هستند، طبقه ثروتمند و متوسط شهرهای مدرن هوادارن سنتی ارکستر، اوپرا، رقص، تیاتر، گالری های نقاشی و... می باشند. فرهنگ—با مفهموم بسیط وغربی آن—نه تنها معنویت مدرن و منبع الهام و امید برای شهرنشینان می باشد و بلکه جریانات سیاسی و شهرهای بی اعتنا به فرهنگ معمولاٌ به "گردن سرخ"Red Neck بودن، و داشتن "زندگی کم عمق" Shallow Life متهم می شوند. دولت های لیبرال که اغلب از حمایت طبقه متوسط برخوردار هستند در زمره حامیان فرهنگ محسوب میشوند، ولی دولت های محافظه کار هر از گاهی متهم به بی اعتنایی به فرهنگ و اختصاص بودجه ناچیز به فعالیت های فرهنگی میشوند. درکانادا، دولت سالانه بیشتر از هفت میلیارد دالر را برای حمایت از فعالیت های فرهنگی اختصاص می دهد. واهمیت فرهنگ در شهرهای امروزین غربی تا جایی استکه برخی ازشرکت های مهندسی برای ساختن ساختمانهای جدید طرح ارایه شده ای مهندسان را با هنرمندان نیز مورد شور و مشورت قرار می دهند. برخلاف شهرهای باستان، افتخار شهرهای امروزین، بهیچ صورت، داشتن معابد و کلیساهای بزرگ نیست. حتا و اتیکان که روزانه ده ها هزار بازدیدکننده دارد بیشتر معماری، نقاشی و مجسمه های ماندگار آن انگیزه ای جذب هزاران جهانگرد است و نه قداست مذهبی آن. امروزه، جاذبه و افتخار شهر مدرن داشتن سالن های زیبای تیاترو اوپرا، گالری های مملو از آثار نادر، موزیم های منحصر به فرد، ارکستر نامی و پرآوازه، استدیوم های ورزشی بزرگ ... و مهمتر از همه زمینه زیست وبوم نویسندگان و هنرمندان خلاق می باشد.
نویسنده: جعفررضایی
۱. برای نوشتن مطلب بالا از گزارش ویژه شانزده صفحه ایی مجله اکونومیست در مورد "شهرنشینی های جهان" استفاده شده است.
۲. گردن سرخRedneck به افراد و یا شهر های: محافظه کار، مذهبی متعصب، بی اعتنا به فرهنگ، مخالف مهاجران، و علاقه مند به تفنگ خطاب می شود. در کانادا ایا لت آلبرتا و در امریکا ایا لت تکزاس مشهور به ایا لتهای گردن سرخ استند.
چگونه" بمبگذاری انتحاری" وارد فرهنگ پشتونها شد
تا ماه جون 2007 ازمجموع 43 بمبگذار انتحاری دستگیر شده 38 نفر آنان پشتون بوده اند.

داکتر براین گلین ویلیامز استاددانشگاه و محقق امریکایی که سفرهای متعدد در افغانستان داشته است، در ماه جون سال گذشته يک سخنرانی راجع به سرایت بمب گذاری انتحاری از فرهنگ اعراب به فرهنگ پشتونها داشت. داکتر ویلیامز که تاریخچه بمبگذاری های انتحاری در افغانستان را بررسی و دنبال نموده است یادآور می شود که تاسال 2005 هیچ پشتونی اقدام به بمبگذاری انتحاری ننموده است. با آغاز سال 2005 فرهنگ بمبگذاری انتحاری وارد فرهنگ پشتونها می شود و جهش باورنکردنی و ناگهانی می یابد. داکتر ویلیامز دلیل رو آوردن طالبان به بمبگذاری انتحاری را شکست آنان در نبرد رو در رو علیه نیروهای ایتلاف می داند. او یادآور می شود که طالبان با جمعاوری نیرو تصمیم به بازپسگیری قندهار و سایر ولایات جنوب داشتند. با شکست طالبان در نبرد رو در رو آنان به عملیات انتحاری رو می آورند. داکترویلیامز الهام و دلایل سرایت بمبگذاری انتحاری از فرهنگ اعراب به فرهنگ پشتونها را آغاز جنگ عراق و سرازیر شدن صدها ویدیوی تبلیغاتی القاعده به مناطق خود مختار قبیلوی در پاکستان می دانداو می گوید که در مناطق قبیلوی پاکستان که ساکنان آن همه پشتون هستند ویدیوهای تبلیغاتی القاعده، که به ترویج جنگ علیه نیروی های خارجی و تمجید از شهادت و بمبگذاران انتحاری می پردازد، محبوب ترین ویدیو هاست. ویدیوهای تبلیغاتی القاعده که در آن بمبگذاران انتحاری قهرمان و شهید خوانده می شوند بر ذهنیت جوانان پشتون تاثیر شگرف داشته است و آنانرا وادرا می مینماید که راه قهرمانان انتحاری القاعده را دنبال نمایند و در آرزوی شهادت باشند. داکتر ویلیامز می گوید که تحقیق او نشان می دهد که برخلاف تبلیغات حامد کرزی که می گوید افغانها دست به عمل انتحاری نمی زنند و بلکه بمبگذاران انتحاری اعراب و خارجی هستند، از مجموع43 بمبگذار انتحاری که قبل از انفجار بمب شان دستگیر شده اند 38 نفر آنان از پشتونهای افغانستان هستند.
افغانها حس حفاظت از جان شان ضعیف است
در بخش دیگری از سخنانش داکتر ویلیامز به راه های پرخطر و باریک افغانستان و رانندگی بی احتیاط افغانهااشاره نموده می گوید: من در افغانستان بیشتر از بمبگذاری انتحاری از رانندگی انتحاری می ترسیدم. اشاره ای او به رانندگی پر سرعت و بی احتیاط افغانها در راه های کوهستانی و پر خطر افغانستان است. او پس از آن با تبسم می گوید می بخشید به نظر من افغانها حس حفاظت از جانشان ضعیف است.
شنبه ها روزهای بی انتحار
داکتر ویلیام حتا تقسیم اوقاتی برای مسافرت و گشت گذار امن در افغانستان نیز تهیه نموده است. داکتر ویلیام می گوید که تحقیقات او در مورد بمبگذاری های انتحاری نشان می دهد که اغلب آنان در روزهای بین دوشنبه و جمعه اتفاق افتاده است. به نظر داکتر ویلیام امن ترین روز برای گشت و گذار در افغانستان روز شنبه است. زیرا اغلب جوانان پشتون در روزهای جمعه به مسجد می روند و ملاهای برگشته از دیوبندی که به تبلیغ بمبگذاری انتحاری و شهادت می پردازند در روز جمعه موعظه و تبلیغات می کنند. در روز جمعه جوانان پشتون از لحاظ روحی تغذیه می شوند و فردای آن از مناطق قبیلوی به سوی شهرهای افغانستان روانه می شوند، و دو روز طول می کشد تا به کابل و سایر شهر های افغانستان برسند.
بهر حال پذیرش و نفوذ بمبگذاری انتحاری در فرهنگ پشتونها خبر تلخ و تکاندهند ه ای است که تحقیقات داکتر ویلیامز برای اولین بار به طور مفصل به آن می پردازد.
آنچه در بالا آمد شمه و خلاصه ای از سخنرانی دو ساعته داکتر ویلیامز در بنیاد جیمزتاون بود. کسانی که آشنایی با زبان انگلیسی دارند با رفتن در لینک ذیل می توانند تمام سخنرانی داکتر ویلیامز را تماشا نمایند. البته برای دوستان که علاقمند به پی بردن به ریشه های بحران افغانستان است تماشای سخنرانی داکتر ویلیامز مصرا توصیه و پیشنهاد می شود.
این مطلب قبلا برای کابل پرس ارسال و درآنجا نیز نشر شده است.
استفاده ازمتن بالا بدون ذکر نام نویسند و ماخذ آن اجازه نیست.
عکس متن از: عبدالواحد رفیعی
دانش و امید
اغلب پیامگذارانِ مطلبِ " استبداد ستایی عریانِ یک روشنفکر" انگشت ملامت و انتقاد به جملات پایانی مقاله گذاشته و از اینکه اختتام یک نقد و نوشته ای که به مسایل جدیی، مانند "چند فرهنگی" و "به روز نشدگی" پرداخته است، و دم آخر دیگران را صرفا به آموختن زبان انگلیسی و کمپیوتر فراخوانده اندکی ناموافق به نظر می رسند. و برخی از روی تجاهل العارف پرسیده اند که آنرا نفهمیده اند. جملات یاد شده می گوید:
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد، و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است. چرا کمپیوتر و زبان انگلیسی، اوباما و الگور؟
تردیدی وجود ندارد که نه خوانندگان عزیز مباحثِ مهمی "فرهنگ" و "هنر" را چیزی "سر به هوا" می دانند و نه این توضیح پرشتاب قادر است تا به آن دو مبحث بپردازد. اما چرا کمپیوتر و زبان انگلیسی، اوباما و الگور؟
آن تخته ها و سیم های پر اسرار
در حالیکه داشتن و دانستن کمپیوتر، بدون در نظرداشت استفاده سالم و یا نا سالم آن، در اغلب کشورهای فقیر نشانی از ثروت، دانش و پرستیژ است، در کشور های ثروتمند استفاده نا سالم از کمپیوتر نشانی از فقر است. دیروز در یکی از برنامه های رادیویی صحبت از نتیجه یک تحقیق برروی کودکان و علل ازدیاد رقم کودکان چاق بود. گفته می شد که رقم کودکان چاق در محله های فقیر بیشتر از محله های ثروتمند است. و یکی از دلایل عمده این موضوع استفاده بیش از حد کودکان از کمپیوتر و نشستن در خانه است. ولی بلمقابل، محله های ثروتمند که دارای امکانات تفریحی و ورزشی بیشتر میباشند کودکان در آنجا از کمپیوتر کمتر استفاده می کنند و بخشی از اوقات فراغت شانرا به بازی و فعالیت های ورزشی سپری می کنند. بدون شک استفاده غیر مفید از کمپیوتر و سپری نمودن ساعاتی از عمر در چت روم ها، نه کاری خردمندانه، و بلکه به آتش کشیدن لحظه های ارزشمند زندگی است. اما استفاده سالم و معلوماتی از کمپیوتر، و مخصوصا در کشور های فقیر که مردم دسترسی اندکی به کمپیوتر دارند، تا آنجا مهم است که یکی از مهمترین موسسه های کمک به افریقا شعار تبلیغاتی امسالش را "یک لب تاپ برای هر کودک" عنوان نموده است. این موسسه از مردم می خواهد که با هدایا و کمکهای شان زمینه بهرمندی کودکان فقیر به لب تاپ های صد دالری را فرهم نمایند. آشنایی با کمپیوتر و دسترسی آزاد به انترنت افقهای روشنی از آگاهی و معلومات را به روی بشر امروز گشوه است که تا سه دهه پیش فقط در رمانهای علمی-تخیلی، شمه های از آن، صرفا قابل تخیل بود. بهر ترتیب، دسترسی آسان، سریع و اغلب رایگان اندیشه و "معلومات به روز" در انترنت نعمت شیرینی است که فقیران جهان سوم را بر سفره ای از دانش و آگاهی ثروتمندان جهان نشانده است.
انگلیسی، زبان تمدن لیبرال امروز
اگر دیروز شرق خراسان پس از دو سده استیلای زبان عربی بستری بود برای تولد دوبارۀ زبان فارسی، بی تردید فارسی زبانان قرنهای پسین، بسی مرهون تدوین و تالیف و ترجمه ای هزاران کتابی اند که در ایران به زبان فارسی چاپ ونشر گردیده اند. اما، ترجمه و نشر هزاران کتاب به زبان فارسی_و مخصوصا پس از روی کار آمدن نظام مذهبی-سیاسی مبنی بر تیوری و تخیل "ولایت فقیه" آیت الله خمینی در ایران که قیچی های سانسور بران و محدودیت های شدیدی بر بازار اندیشه و تفکر وضع شد_ به هیچ وجه بدان مفهوم نیست که زبان فارسی همپای جهان در حرکت است. فارسی زبانانی که عینک تعصب و تفاخر را از چشمان شان برداشته اند می دانند که زبان فارسی نه تنها زبان تمدن پیشرو امروز است و بلکه به اندازه زبانهای منطقه ای، مثل ترکی و عربی نیز دسترسی کافی به افکار و تحولات به روز جهان ندارد. و البته که سه دهه جنگ در افغانستان، فقر و روسی پسندی در تاجکستان و فیلتر های زخیم نظام ملا سالار ولایت فقیه در ایران در پسماندگی و به روز نشدگی زبان فارسی نقش اساسی داشته اند. دراین میان آنچه مایه عجب و اسف است تقلید و فارسی خوانی انحصاری نویسندگان و روشنفکران افغانستان است. البته که برای آندسته از نویسندگان و روشنفکران افغانی که فراتر از زبان فارسی آشنایی با زبان دیگری ندارند جای عذر باقی و مقبول است. ولاکن اسف و تاثر برای آنعده از نویسندگان و روشنفکران افغانی روا و شایسته است که پس از سالیان متمادیی زندگی در غرب هنوز چشم و گوش به رسانه های شنیداری و دیداری ایرانی های درون و بیرون ایران دارند و هرگز سیمرغ همت شان بال نمی گشاید تا خود به سیر و دیدارِ حال و قال جهانیان با چشمان خویش برایند. اگر خوانندگان عزیز از آموختن زبان انگلیسی آنرا فهمیده باشند که صرفا چند کلمه ای آموخت تا ادای خارجی درآورد و یا کمی سعی بیشتری به خرج داد تا نایل به مقام همقدمی و ترجمانی فرنگیی شد، که انتقاد شان بسی بجا و وارد است. ولی، مرادی از این قلم با دعوت جوانان این سرزمین به آموختن زبان انگلیسی، عبور از مرز تک زبانی و ماندن در پشت دیوار یک زبان شیرین، ولی پسمانده و منطقه ای بوده است. دانستن زبان انگلیسی به مفهموم همراهی و همقدمی با تمدن لیبرال امروز است و شما را قادر میسازد تا با تحولات لحظه به لحظه جهان همگام و به روز بمانید. آزمون را یک زمانی جهان را با چشمان خود ببینیم نه با عینک همسایه.
چرا اوباما؟

باراک حسین اوباما فرزند آبهای گرم اقیانوس آرام و متولد "هانا لولو" است. هانا لولو جزیره ای از جزایر هاوایی است و در وسط اقیانوس آرام موقعیت دارد. جاییکه آنجا هیچ قاره نیست. و البته که علی رغم فاصله مکانی آن هنوز جزیی از قلمرو ایالات متحده امریکاست. اوباما از پدر مسلمان، دانشجوی اهل کنیا، و مادر آتیست، دانشجوی اهل کنزاس، به دنیا آمده است. وقتی اوباما دوساله بود پدر و مادر اوباما از همدیگر جداشدند. پس از مرگ زود هنگام مادر اوباما در امریکا و بازگشت و کشته شدن پدر اوباما در اثر یک سانحه ای ترافیکی در کنیا، اوباما به خانه والدین مادری خود رفت و مادر کلانش سرپرستی او را به عهده گرفت. اوباما نوجوان سیاه پوستی بود که مراقبت و مواظبت او به عهده یک مادرکلان سفید بود. اوباما در سخنرانی جسورانه و ماندگار هفته ای پیش خود گریز های زیادی به خاطرات دوران کودکی خود داشت. اوباما با جسارت تمام در مورد یکی از حساس ترین مسایل امریکا سخنان صریح و شجاعانه ای بر زبان آورد که هیچ کسی جز اوباما جرات بیان آنرا نداشت. اوباما قانون اساسی امریکا در سالهای بردگی را قانون متناقض خواند زیرا همزمانی که آزدای را یک اصل میدانست بردگی را نیز تایید می کرد. اوباما منحیث مرد سیاهپوست که ژن یک زن سفید پوست نیز با اوست، هم "قهر و رنجش" سیاهان را درک می کند و هم "ترس" سفیدپوستان را. اوباما ازکنایه های مادرکلانش در مورد سیاه پوستان سخن گفت که گاهگاهی موجب گریه او شده است، ولی همزمان از ترس مادرکلانش گفت که وقتی مردی سیاه پوستی را در سرک می دید چگونه خود را کنار می کشید. علاوه بر هویت مشترک سیاه و سفید اوباما که اورا با خبر از هر دو" نیمه جدای جامعه امریکا" نگه میدارد، اوباما سمبل از امید و تغییر در امریکا نیز است. صرف نظر از پیروزی و یا شکست اوباما، کمپاین پرشور و حیرت آور او قادر شده است تا کسانی را به پای صندوقهای رای بکشد که هرگز در هیچ رای گیری مشارکت نداشته اند. رای اوباما رای سیاه پوستان، که در تلاش و تقلای واردشدن به متن جامعه امریکاست، رای اغلب مهاجران غیر سفید، رای سفید پوستان منور و روشنی که نژاد پرستی پنهان و مزمن امریکا را انسانی نمی دانند، و رای جوانان امریکاست. در یکی از روزنامه ها خواندم که می گفت: "رای اوباما رای نسلی است که در" یوتیوپ" و "فیس بوک" بزرگ شده اند." شور و امیدِ که کمپاین اوباما در میان، سیاه پوستان، سفید پوستان منور و جوانان امریکا برپا نموده است، به اعتراف دشمنان اوباما، در تاریخ امریکا بی نظیر است. و البته که به همان میزان کمپاین اوباما موجب رنجش و تشویش نیروهای راستگرا و محافظ کار در هرگوشۀ از غرب نیز شده است. برای بسیاری از سفید پوستان راستگرا دیدن مردی سیاهی بعنوان ریس جمهور امریکا و خانم سیاه پوست او به حیث بانوی اول امریکا فاجعه باور نکردنیی است که بنیاد های تفکر سفید محوری شانرا فرو می ریزد. کمپاین پرآوازه وتاریخی اوباما نه تنها ترس و تشویش بردل راستگرایان امریکا ایجاد نموده و بلکه راستگرایان کانادا نیز سخت از آن بیمناک اند. و به همین دلیل است که رسانه های راستگرای کانادایی مانند "نشنل پوست" تقریبا هر روز تحلیل وتبصره ای مبنی بر سیاه نمایی و کوچک نمایی اوباما دارد. در حالیکه "گلوب اند میل" سخنرانی هفته گذشته اوباما در مورد تبیض نژادی در امریکا یکی از ماندگارتری سخنرانی های تاریخ خوانده بود، "نشنل پوست" آنرا بازی با کلمات خواند و روزگذشته طی مقاله بلندی سخنرانی های اوباما را "افیون زهرآگین سیاسی" عنوان نمود. ناگفته پیداست که کمپاین پرشکوه اوباما پیام روشن عبور از مرز رنگ و نژاد رابه همراه دارد و در صورت پیروزی و انتخاب اوباما به حیث ریس جمهور قدرتمندترین کشور جهان موجی از انسان محوری و آینده نگری بر شهرها و روستا های تمدن لیبرال امروزین سرازیز خواهد شد. بهر حال، کمپاین اوباما، بی هیچ شکی، کمپاین تاریخی است و موجب شور و امید برای سیل عظیمی از منوران جهان که به انسانیت و آینده باوردارند، گردیده است.
پیام ویژه ای اوباما برای افغانستان
کمپاین اوباما علاوه بر محاسن که در بالا گفته آمد پیام ویژه ای برای افغانستان نیز دارد. اوباما از روزهای آغازین کمپاینش تا حالا بارها گفته است که اگر پاکستان و مشرف علیه پایگاه های تروریستی در FATA"مناطق خودمختار قبیلوی پاکستان" اقدام نمیکند در صورت پیروزی او شخصا اقدام خواهد نمود.
چرا الگور؟

علاوه بر باراک اوباما، امروز ها اغلب منوران و جوانان امریکا چشم و گوش به الگور دارند. الگور معاون پیشین بیل کلینتون ورقیب دورۀ اول ریاست جمهوری جورج بوش بود. رسانه ها هر ازگاهی جمله ای مشهوری از او را پخش و نشر می کنند که پس از ماجرای کشیده شدن نتایج رای گیری به دادگاه، و صدور رای دادگاه به نفع جورج بوش، الگور گفت" من قویا با آن مخالفم، اما آنرا می پذیرم." باری سالی پیش مجله تایم مقاله ای مفصلی راجع به الگور نوشت و گفته شده بود که جمعی بزرگی از دموکراتها و جنبش سبز از او مصرانه می خواند تا کاندیدای ریاست جمهوری شود. اما سکوت الگور به بدان مفهوم بود که او دیگر علاقه ای به سیاست ندارد. ولاکن این به هیچ بدان مفهوم نیست که او مردی بی کمپاین خواهد بود. الگور با انتشار فیلم مستندی راجع به "تغییر آب و هوا" و "گرمای زمین" تحت عنوان " یک واقعیت نارحت کننده" An Inconvenient Truth، و راه اندازی کنسرت های باشکوهی در هفت قاره ای این سیاره برای آگاهی مردم از خطرات بلقوۀ گرمای زمین عملا کمپاین سبزی را رهبری می نماید. بی تردید دشمنی رسانه های راستگرا علیه الگور کمتر از دشمنی علیه همحزبی پرآوازه او اوباما نیست. جنبش های مبارزه علیه گرمای زمین و کاهش تولید گازهای گلخانه ای بسی مرهون فعالیت و تلاشهای صادقانه الگور اند. الگور با استفاده از شهرت، نام و تماسهای که با حلقه ای سیاستمداران و رسانه های امریکا داشت توانست پیام جنبشهای سبز را جهانی بسازد. رسانه های راستگرای غرب که در آن جمعی از "منکران گرمای زمین"Global Warming Deniers به تحلیل و تبصره می پردازند، نه تنها ناسزا گویی و اهانت علیه الگور را روا می دارند و بلکه به تمسخر الگور را مبتکر مغالطه و دروغی موسوم به گرمای زمین می دانند. کافی است در یکی از شهرهای کانادا و یا امریکا برفی سنگینی ببارد، و آنگاه رادیو های راستگرا به کنایه و طعنه الگور را شماتت می نمایند که،" کجاست گرمای زمین؟ که ما از سرما منجمد شده ایم." اما الگور بارها در سخنرانی هایش یادآور شده است که نباید به موضوع گرمای زمین صرفا از کلکین خانه و شهرما نگاه کنیم. گرمای زمین را باید در خشکسالی های بی سابقه افریقا و آسیا و روند بی سابقه آب شدن یخهای قطب شمال و جنوب ببینیم. بهرحال، در حالیکه ذهن جوانان خاورمیانه با اندیشه های زندگی سوز اسلام نظامی توسط جریانات ولایت فقیه، وهابیت، القاعده، اخوانیزم و... مسموم می شود ، همنسلان آنان در امریکای شمالی چشم و گوش به مردانی با دست های سبز دارند و تغییر آب وهوا و گرمای زمین جدی ترین بحث مطرح در میان جوانان است. امروزه سالنهای دانشگاه ها در غرب هرازگاهی مملو از دانشجویان مشتاقی است که، نه در پای سخنان روحانیون دانش ستیز، و نه جنگسالاران بد نامی با دستان سرخ، و بلکه در پای سخنان دانشمندانِ فرهیخته ای با دستان سفید و اندیشه سبز می نشینند. جوانان امروز غرب جوانان تنوع پسند، پرشور و آینده اندیشِ اند که نگران فردای این سیاره استند و می کوشند تا با اقتدا به سبز اندیشانِ مثل الگور نه تنها مشکل گرمای زمین را حل نمایند و بلکه زمینه دسترسی به انرژی پاک و ارزان را برای نسلهای فردا فراهم و میسر بسازند.
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است.
این مطلب اصالتا برای کابل پرس ارسال و در آنجا نشر شده است.
استبداد ستایی عریان یک روشنفکر
آقای اسماعیل اکبر در پاسخ به مطلب "اسماعیل اکبر روشنفکر روستا" که من چندی پیش نوشته بودم، جوابی نوشته است. بی تردید اینکه آقای اکبر، منحیث یکی از روشنفکران نامدار افغانستان، قلم رنجه نموده و از در دیالوگ با وبلاگنویس ساده و گمنامی مثل من وارد شده است این بیانگر اعتنا و التفات ایشان نسبت به نسل جوان افغانستان است و در خور امتنان و ستایش. شکی نیست که آقای اکبر یکی از صداهای معدود و منحصر به فردی است که نه در حلقه ای فاشیزم پشتون حضور دارد ونه بر طبل فاشیسم آریایی، که اینک از ایران به توطیه و تقلای کسانی مثل چنگیزپهلوان راه به افغانستان باز نموده است، می کوبد. که در این مورد می توان به مقاله آقای اکبر در مورد نوروز تحت عنوان " نوروز جشن طبیعت نه جشن پادشاهان" اشاره نمود. اما پندارهای آقای اکبر در مطلب "مساله زبان" و تکرار آن در جوابیه او شکی را برمی انگیزد که تعلق خاطر بیش از حد ایشان به مساله دولت و ملت آقای اکبر را به نوعی استبداد ستایی کشانده است. اشارات آتی پاسخی است به پاسخ آقای اکبر.
1. آقای اکبر نوشته است: "جوش و خروش آقای رضایی مرا بیاد جوانی خودم انداخت. و لجاج و عنادی که از فطرت ارادی و مصمم بر می خیزد و خواهان تحمیل نظر خود است، ولو که راه رسیدن به مقصد چندان سنجیده نباشد." آقای اکبر، اگر در مطلب که من نوشته ام نشانه ای از لجاج و عنادی مبنی بر تحمیل نظر دیده میشود شما چرا لطف نموده نمونه از آنرا ذکر ننموده اید؟
2. آقای اکبر بی هیچ اشاره ای به اشارات من در مورد جریانات چپ و راست در غرب و موضوع تغییر آب و هوا و گرمای زمین، سخن از گذشته مبارزاتی شان به میان آورده اند. البته در مطلب من هیچ چون و چرای راجع گذشته سیاسی آقای اکبر مطرح نشده بود.
به اصطلاح عدالت ملی و اجتماعی؟؟
3. آقای اکبر حینکه از گذشته سیاسی خود سخن گفته یاد آور شده است که: "من یک گفتنی به آقای رضایی دارم و در باره آن بعضی از نظر دهندگان نیز اشاره کرده اند. و آن اینکه من در ردیف اولین کسانی از نسل خود قرار داشتم که در افغانستان برای به اصطلاح "عدالت ملی و اجتماعی" می رزمیدند."
"به اصطلاح عدالت ملی و اجتماعی"؟؟ من باورم نمی آید که آقای اکبر آنقدر با گذشته سیاسی و فکری خود فاصله گرفته باشد که به تمسخر ارزش ناب و انسانی مثل "عدالت" بپردازد. تردیدی وجود ندارد که در کشور مثل افغانستان لمپن های زیادی از اصلاحات پاک و شریفی مثل "عدالت ملی" و عدالت اجتماعی" استفاده ابزاری نموده باشند، ولی این بهیچوجه دلیلی نمی شود که ما "عدالت ملی و اجتماعی" را به تمسخر بگیریم و آنرا با پیشوند به " اصطلاح" که معمولا برای بیان چیزی کاذب و غییر واقعی ابراز می شود استفاده نماییم. فقط برای ارایه معلومات خدمت آقای اکبر یادآور میشوم که " عدالت اجتماعی" تا هنوز در متمدترین جوامع این سیاره یک دغدغه و بحث جدی است.
به کجای این شب سیه بیاویزم قبای ژنده خویش؟
4. با تاسف تمام آقای اکبر باردیگر بسیار بی پرده و عریان ضمن دفاع از سیاست استبداد فرهنگی و لسانی می نویسد: "دوست عزیز، کانادا را مثال نیاورید. ما بسیار با آن مرحله فاصله داریم. ایدئولوژی دولت ملت، در خاستگاهش فرانسه و بعد انگلستان و آلمان و بعد امریکا، توام با مضمحل ساختن زبان و کلتور اقلیتها و تحمیل زبان اکثریت بوده و در شرق هم دیکتاتورچه ها از همان روش پیروی کرده اند. افغانستان را با ایران، عراق، ترکیه و پاکستان مقایسه کنید. اروپایی ها حتی الجزیره و سنگال را فرانسوی زبان و انگلیسی زبان ساخته اند و در داخل مرزهای خودشان، ماجرای 800 ساله آیرلند و باسک نمونه های کلاسیک تحمیل کلتور اکثریت است" به کجای این شب سیاه بیاویزم قبای ژنده خویش؟ وقتی نامدارترین روشنفکران و اندیشمندان افغانستان بی هیچ کنایت و لفافی، پوست کنده و عریان به دفاع و توجیه استبداد لسانی و فرهنگی می پردازد چه امید به فردای این سرزمین میتوان داشت؟ جناب آقای اکبر و همنسلان گرامی آن تاهنوز در رویا های روزگار عبدالرحمان وداوود خان سیر وسیاحت دارند. اندیشمند گرامی، دنیای که شما از متن کتاب های فارسی چهار وپنج دهه پیش فهمیده اید دیگر وجود خارجی ندارد و صرفا آرشیف و تاریخ است. البته این تنها آقای اکبر نیست که همیشه سرود یاس " ما با اروپا و غرب فاصله سه صد ساله داریم" را می خواند. تقریبا این کل همنسلان جناب ایشان است که در روزهای مبارزات "شعله جاوید"، "ستم ملی"، خیبر و محمودی و کارمل وباعث و.. مانده اند. گفته میشود یکی از همطرازان و همنسلان دیگر آقای اکبر تاهنوز چنان سر در جزوه ها وجمله های استاد مزینانی (شریعتی) دارد که هراز گاهی به فکر تدریس و بازگویی نفرتها و تیوریهای زندگی سوز بازیافته از متن خرافات مذهبی استاد مزینانی، به نسل جوان این سرزمین است. پیروی از پیروان همنسلان آقای اکبر در نوشته هایش کلمات ناپاک و نامودبانه ای مثل "ادرار" و... را بکار می برد تا ادای جلال آل احمد را در آورده باشد. مشخص است وقتی کسی اقبال را قبله عالم می پندارد، در ذهنش در صدد و سراغ مصداقهای پاکستان روزگار استعمار در افغانستان نیز است. ولاکن امروز که دیگری پنجاه سال پیش نیست و استعماری وجوندارد پس چه باید کرد که "اقبال کوچکی" در کابل بود. میچبسند به تندی وناسزا علیه نیروهای خارجی که هزار مرتبه انسان تر و شرافتمند تر از دزدان و ددهای خودی دیروز اند. دیگری که درمتن رساله ای "غربزدگی" جلال احمد و آثار شریعتی بند مانده است می خواهد جلالی و یا استاد مزینانی کوچکی باشد در سرزمین که نه شاه دارد و نه خمینی، ولی او دل به ملای دانش ستیزی با دستان خون آلود می دهد و سعی می نماید تا اورا خدا و خمینی قومش بسازد وبدینسان مر این قیمتی در دری را در پای او بریزد.
چشم اگر باز کنیم رستگاران را نیز خواهیم دید
این محصل ساده نمونه ای موفقی را می شناسد که قطعا همنسلان آقای اکبر عینک شان تا آن حد شفاف و دوربین نبوده است که از فراز پاکستان و هندستان عبور نماید و در شمال آبهای هند آنرا ببینند، کوریای جنوبی. کوریای جنوبی پنجاه سال پیش درفلاکت و فقر زندگی می کرد که اگر بدتر از افغانستان نبود، بی شک برادر افغاستان بود. پس از پایان جنگ غرب و کوریایی شمالی، کوریای جنوبی فرصت دوستی و رابطه با غرب را غنیمت طلایی شمرد و در چهار- پنج دهه چنان رشد و پیشرفتی حاصل نمود که اینک سربرابری اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی با دموکراسی های پیر و رفاه کهنی مثل اروپا دارد. بی هیچ شکی که روشنفکران و دولتمردان کوریای جنوبی تنبلی، منطقه زدگی، یاس و مفکوره ای جناب کرزی و همنسلان آقای اکبر را نداشته اند، و هرگز سرود " ما با اروپا فاصله سه صد ساله داریم" در حجره حجره مغزشان حک نبوده است.
عصر ما عصر چند فرهنگی است نه تک فرهنگی
5. آقای اکبر ادعا میکند: " ایدئولوژی دولت ملت، در خاستگاهش فرانسه و بعد انگلستان و آلمان و بعد امریکا، توام با مضمحل ساختن زبان و کلتور اقلیتها و تحمیل زبان اکثریت بوده و در شرق هم دیکتاتورچه ها از همان روش پیروی کرده اند. افغانستان را با ایران، عراق، ترکیه و پاکستان مقایسه کنید. اروپایی ها حتی الجزیره و سنگال را فرانسوی زبان و انگلیسی زبان ساخته اند و در داخل مرزهای خودشان، ماجرای 800 ساله آیرلند و باسک نمونه های کلاسیک تحمیل کلتور اکثریت است" اولا این ادعای آقای اکبر، به شیوه ای که ایشان بیان نموده اند، درست نیست. زیرا امریکا گذشته متفاوت و منحصر به فردی دارد که قابل مقایسه با آلمان، فرانسه و غیره نیست. به فرض که این ادعای آقای اکبر درست هم باشد به روز نیست.زیرا حدودا بیست سال پیش دولت لیبرال کانادا برای جلب رضایت و خوشنودی فرانسوی زبانان کبک، طرح جدید و بیسابقه ای را در پیش گرفت تحت عنوان " سیاست چند فرهنگی" که با اکثریت آرا از جانب پارلمان کانادا پذیرفته شد و به صورت قانون درآمد. مفکوره نهفته در پشت این پالیسی این بود که، هر اقلیت فرهنگی و زبانی وقتی برایشان فرصت و زمینه ای برای زندگی با ارزشها و فرهنگ خودشان فراهم میشود بیشتر احساس آرامش و کانادایی بودن می کند تااینکه فرهنگ و زبان مسلط برآنان تحمیل شود. سالها بعد اتحادیه اروپا و آسترالیا به تقلیدی از کانادا سیاست چندفرهنگی را به عنوان تجربه نو ونیکوی انسانی رسما پذیرفتند. حتا در امریکا که تاهنوز "سیاست چند فرهنگی" رسما پذیرفته نشده است صحبت و زمزه هایی از پذیرفتن زبان اسپانیوی بعنوان زبان دوم است و در جنوب امریکا که تعداد زیادی از مهاجرین امریکای لاتین سکونت یافته اند در اغلب ادرات دولتی خدمات به هردو زبان انگلیسی و اسپانیوی ارایه می شود. البته که علاوه بر ده ها نشریه و مجله اسپانیوی زبان تعداد زیاد شبکه های تلویزیونی به زبان اسپانیوی نیز در فعالیت استند. در ضمن، حتا در امریکا هم یک تلویزیون و رادیوی مشترک انگلیسی و اسپانیوی وجود ندارد. برای روشنی مساله خدمت آقای اکبر عرض می شود که سکاتلند، ایرلند و انگلند در طول تاریخ سه شاه نشینی جداگانه و متخاصم بوده اند و تنها سه صد سال پیش بود که با تسلط انگلو سکسن ها بر سکاتلند و ایرلند بریتانیای کبیر به وجود آمد.
تیوری فرهنگ سوزی شرمسار از شکست های تاریخی خویش است
6. آقای اکبر سیاست اضمحلال زبان و فرهنگ اقلیت ها و تحمیل زبان و فرهنگ اکثریت یک پالیسی شکست خورده است. وقتی اتحادیه اروپا رسما سیاست چند فرهنگی را می پذیرد دیگر دلیل وجود ندارد که شما گذشته شکست خورده آنرا فقط در ذهن داشته باشید و به آن اتکا و استدلال نمایید. ادامه جنگ کردها و ترکها در ترکیه و پذیرش زبان کردی در مکاتب مناطق کرد نشین پس از شش دهه استبداد لسانی وفرهنگی که شما آنرا پروسه دولت و ملت می خوانید نشان بارز از شکست استبداد لسانی و فرهنگی است. در ضمن من با توجه به آشنایی که با زبان ترکی آذری دارم و این سبب می شود تا از احوالات ترکهای ایران کمی با خبر باشم، با اطمینان برای شما می گویم که شکست جمهوری اسلامی ایران پایان حکومت تک زبانی در ایران نیز است.
قتل یک فرهنگ و قتل یک زبان جنایت کوچک نیست
7. آقای اکبر شما که عریان و بی پرده به توجیه و تیوریزه نمودن طرح اضمحلال زبان و فرهنگ اقلیت ها می پردازید چقدر مطمین هستید که اینکارشما اخلاقی و مدنی است؟ قتل یک زبان و قتل یک فرهنگ، مغالطه صورت نگیرد منظورمن خشونت و خرافات قبیله ای نیست، تنها جنایتی علیه متکلمان یک زبان و مردم که در دامن یک فرهنگ زندگی می کنند نیست. قتل یک فرهنگ وقتل یک زبان جنایت نابخشودنی است که کل بشریت را از یک میراث ورسم ارزشمند بشری محروم می کند. یکی از تیوری های بنیادین جنبش های مخالف جهانی شدن جلوگیری از نابودی فرهنگها و زبانهای اقوام بشری است. جناب آقای اکبر با احترام تمام، روشنفکران دنیا متمدن زیبای یک سرزمین و زیبایی جهان را در تک قومی و تک زبانی نمی بینند و بلکه آنرا در تنوع فرهنگی و تنوع زبانی می بینند. ازنظر روشنفکران، هنرمندان و دانشمندان سرزمینهای متمدن، دنیای یک رنگ دنیا وحشتناک و سخت دق آور است. مفکوره های اینجا می گوید زیبایی زمین در آن است که و قتی شما از شهری به شهری می روید دچار شکوک فرهنگی شوید و "واو" Wowرا کشف کنید. هنرمندان و روشنفکرانی که به نیویارک می روند تنها برای تماشای ساختمان های بلند بلند منهتن نمی روند و بلکه تنوع فرهنگی و قومی نیویارک انگیزه ای مهمی دیگریست برای سیر و سیاحت زندگی در آنجا. هنرمند سرشناسی در تلویزیون می گفت: " من نیویارک را دوست دارم چون چهره جهان را در آن می بینم. شما در نیویارک به راحتی تمام می توانید دسترسی به مزه وها و غذاهای هندی، چینی، ایتایایی و... داشته باشید باشید. کافی است نیم ساعت موتر تانرا گیر بزنید تا از "ایتالیای کوچک" به " یونان کوچک" و از "شهرک چینی ها" به "هندستان کوچک" برسید. نیویارک نمونه از فرهنگها و مزه های دنیاست."
با احترام تما آقای اکبر امروز دیگر قتل هیچ فرهنگ و زبانی به هیچ بهانه ای پذیرفتنی نیست. و تیوری که فتوا به اضمحلال فرهنگ و زبان اقلیت ها می دهد تا ملتی بر روی استخوانهای شکسته فرهنگ و زبان دیگران برپا کند تیوری فرهنگ سوز دیروزین و هتلری است. و خوشبختانه که امروز عصرهتلر و استالین و عبدالرحمان و داود خان نیست.
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است.
این مطلب قبلا برای کابل پرس نیز ارسال و در آنجا نشر شده است.
جوابیه آقای اسماعیل اکبر را در اینجا بخوانید.
مدارای مسیحیت و خشم اسلام
رازٍ آن صبر و انگیزه ای این بیقراری در چیست؟
سال گذشته در بحبوحۀ چاپ اول کاریکاتورهای حضرت محمد، یکی از مجلات اینجا کارتونی را رسم نموده بود که درآن چهار مرد مسلمان معترض را نشان می داد و هریکی پلاکارتی در دست داشتند. روی پلاکارتهای سه نفرٍ ازآن چهارنفر به ترتیب، شعار های"مرگ برغرب!" ، "مرگ بر امریکا!" و "مرگ بر دانمارک!" نوشته شده بود. اما روی پلاکارتِ مرد چهارمی شعاری به این مضمون دیده می شد: " در غرب چیزی گندیده است." نفری پهلویی از مرد چهارمی با ناراحتی پرسیده بود: "محمود، تو فقط همین را بلد بودی؟" مشخص بود که پیام این کارتون چیست و کارتونیست زرنگ چه می گوید و براستی چه چیزی و در کجا گندیده است. بیشتر از یکسال ازآن حادثه گذشت و هفته گذشته باردیگر، اگر نه تمام کشورهای اسلامی، لااقل، ملت غیور و مسلمان افغانستان با قیافه های خشمگین، قلبهای آکنده از نفرت و مشتهای گره کرده بر سرکهای هرات، مزار و کابل آمدند و شعارهای مرگ بر دنمارک، مرگ برهالند و مرگ بر امریکا را سردادند. لحظه های بعدتر، عکس های زیبا و پرشور مسلمانان غیور افغان روی صفحات انترنت آمد و موجب خشنودی و تحسین مسلمانان جهان و تعجب و تاثر کفار ومنافقین گردید. نگارندۀ این سطور که افتخار نسبت به ملت غیور و مسلمان افغانستان را دارد، ولی تا حدی زیادی غیرت اسلامی او در پی حشر ونشر و سلوک با جامعه فاسد، بی معنویت (به ظن روشنفکران افغانی)، متمدن و قانونمند غرب پژمرده شده است، با تماشای این معرکه ها از صبر مغربیان و بی قراری پیروان محمد ابن عبدالله در حیرت و تعجب است.
.دوسال پیش، یکی از معلمان نیمه فیمنیست ما حین که راجع به افسانه های باستان صحبت می نمود اشاره ای به انجیل داشت و گفت: انجیل یک کتاب افسانه است مثل کل افسانه های باستانی دیگر، ولی تعجب من در این است که ماچرا هنوز افسانه های انجیل را اینقدر راستین و مقدس می دانیم. درپایان وقت صنف، عجب آنکه نه کسی بر او شورید و نه هیچ خبری از پولیس و زندان و اعدام به میان آمد، وبلکه او سه ماه دیگری را در صنف آمد و رفت و عین گفته هایش را بارهای بار تکرار نمود.
.بی تردید یکی از تاثرات نگارنده عدم وقت کافی برای خواندن روزنامه های مطلوب و تورق و مطالعه ای مجلات محبوب اوست. ولی، علی رغم عدم پیگیری پیوسته ای حوادث آنچه من در یکسال گذشته دراین پیکره ای از مغرب شاهد آن بوده ام :
۱. حدودا یکسال پیش فیلم مستندی بیرون آمد با نام " آرامگاه گمشده ای عیسی". محتوا ومتن فیلم حمله شک برانگیز و شدیدی بود بر ریشه های مسیحیت، و اینکه حضرت عیسی نه فرزند خدا بوده و نه به آسمان رفته است وبلکه آدم ساده و خاکی بوده است که دارای زن و اولاد بوده و در فلسطین وفات یافته است. البته ماه ها پیشتر از آن فیلمی دیگری بر اساس رمان مشهور"دیونشی کود" به بازار آمده بود که در آن نیز صحبت از همسری مریم مجدلیه و حضرت عیسی و عدم صعود عیسی بر آسمان بود.
۲. حدودا سه ماه پیش فیلم جدید به نام "گولدن کمپس"، براساس رمانی از یک نویسندۀ آتیست روی اکران سینما رفت که در آن حمله شدیدی به مسیحیت، و مخصوصا به کلیساهای کاتولیک، صورت گرفته بود.
۳. تقریبا دوماه پیش، شبکه تلویزیون سی بی سی کانادا برنامه مستند و یکساعته ای را در سلسله برنامه های "داک زون" پخش نمود که در آن استدلال می شد که کسی به نام عیسی مسیح هرگز وجود خارجی نداشته است. براساس مصاحبه ها، توضیحات و تصاویری ارایه شده از زبان عده ای از بلندمرتبه ترین کشیش ها و متکلمان مسیحی و باستان شناسان گفته می شد که داستان عیسی مسیح از افسانه های مصرباستان آمده است. استدلال می شد که پس از باورمندی بخشی بزرگی از امپراتوری روم به عیسی مسیح، منحیث فرزند خدا، امپراتوری روم تمام باورهای دیگر را باطل و غیر قانونی اعلام می کند و معابد آنانرا ویران می نماید. بنابر ادعای این مستند تاهنوز در ویرانه های شهرهای مصرباستان تصاویر خدای شبیه حضرت عیسی و داستانی شبیه داستان حضرت عیسی باقی و پابرجاست.
البته این فقط نمونه ای از شنیده ها و دیده های یک آدم مصروف، در یکسال گذشته، از فیلم های مشهور و کتابهای که غوغا برپا نموده اند، می باشد. چیزی های مثل کارتون، گفتگو های رادیویی، و هجویات شخصیتهای کمدی در مورد حضرت عیسی از حوصله ای این مقال خارج است. بی هیچ مبالغه ای می توان گفت اگر، نه هرروز، هیچ هفته ای نیست که درغرب در آن حضرت عیسی در رسانه ای ( سینما، تلویزیون، رادیو، روزنامه ها، تیاتر، انترنت و...) مورد هجو و حمله قرار نگیرد. اما علی رغم تمام این حملات و هجویات پیروان صبور و مهربان حضرت عیسی هرگز شعار مرگ برکسی را سرنمی دهند و خواستار اعدام و قتل هیچ کسی نمی شوند. و در بدترین صورت شاید در برنامه ای تلویزیونی از فیلمی انتقاد کنند و یا به ندرت در تجمع آرامی، برای چند ساعت، دریکی از کلیساها ابراز ناخورسندی و اعتراض نمایند. عجب آنکه با جود آنهمه حمله وهجو و تنقیدی که بر مسیح و مسیحیت می رود، امروز عیسویت دیانت مسلط چهار قاره (اروپا، آسترالیا، امریکای شمالی و امریکای جنوبی) از شش قاره ای مسکونی این سیاره است و خیلی عظیمی از ساکنان نیمه جنوبی قاره افریقا و جمعیت بزرگی از آسیا نشینان باورمند دین مسیح هستند. شاید برخی استدلال نمایند که این نه مسیحیت، و بلکه پیروان متمدن غربی آن هستند که جاغور بزرگی آکنده از صبر و مهربانی دارند و درمقابل اینهمه انتقاد ها خمی هم به ابرو نمی آورند. ولاکن واقعیت آنستکه علاوه برپیروان متمدن مسیحیت در غرب، جمعیت بزرگی از ساکنان کشوری های فقیر و جهان سوم در افریقا، امریکای جنوبی و آسیا نیز در زمره ای باورمندان مسیح هستند. و البته که، به همان سرعتی که اخبار پخش یک کارتون از دانمارک به گوش ملایان و مولویان افغان می رسد، خبر هجو و حمله برمسیح نیز به گوش کشیشیان و متکلمان مسیحی در گوتامالا، اتیوپیا و فلیپین نیز می رود. پس چرا هیچ متکلمی متمدن و نا متمدن، فقیر و یا ثروتمند مسیحی خواستار قتل نویسندگان و هنرمندان معترض به مسیح نمی شوند؟ آیا براستی، تفاوتهای در آموزه های بنیادین مسیحیت و اسلام وجود دارد؟
من یک تفاوت کوچکی میان مسیحیت و اسلام را از کوچه ای ما در "کابل" تا کوچه ای ما در" آلبرتا" متوجه شده ام. در کوچه های ای کودکی ام کمی پایین تر از خانه ای ما مسجدی بود به نام "سجادیه". اغلب فصل های سال بر سر دوازه آن پلاکارتی سیاهنرنگی آویزان بود که درآن با خط سفید نوشته شده بود: " روزقیامت که جانگداز بود/اولین پرسش از نماز بود." هرصبح رویا های کودکانه ای من با فریاد اذان از بلندگوهای مسجد نیمه تمام می ماند، و دقایقی بعد پدر مرحومم صدایش بلند می شد: "برخیزید، روی تان را طرف خدا نمایید، دوری از آتش جهنم بهتر از این خواب شیرین است." اینک ویک و نیم دهه بعد، من درکوچه ای زندگی می کنم که کمی پایین تر از خانه ما کلیسای با نام "سینت پاول" موقعیت دارد. اغلب روزها دروازه کلیسا بسته است و کسی بجز عابران معدودی در اطراف آن دیده نمی شود. این فقط روزهای یک شنبه است که زنگ ناقوس کلیسا به صدا درمیاید و وقتی از پیش آن عبور می کنید صدای کودکان و نوای موسیقی از میان آن شنیده می شود. بردیوار کلیسا تابلوی نصب است که در گوشه ای ازآن حضرت عیسی با موهای درازٍ افتاده بر شانه هایش به شما نگاه متبسم دارد. درپهلوی تصویر، جمله ای با خط درشت نوشته شده است که سخت همخوانی با نگاه های مهربانانه ای تصویر دارد: " جامعه، عیسی شما را دوست دارد." (Society, Jesus loves you)
بحثها و نظرات راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
بالیوود در بامیان
دهارهمته "تو قلب بزرگ داری" فیلم هندی و محصولی از بالیوود است که اکثر صحنه های آن در بامیان فیلم برداری شده است. دهارهمته سی وسه سال قبل توسط فیروز خان تهیه و تولید شد. هیمامالنی بازیگر بسیار معروف دهه های شصت و هفتاد میلادی .. ویدیو های مربوطه دراینجا ببینید.
بامیان سی و پنج سال پیش از امروز
دره طلایی بامیان و خیمه های مغولی ...ویدیو مربوطه را در اینجا ببینید.
شهر هزاره کجاست؟

بشر کوه و بیابان چگونه انسان شهری شد
"خلقت" Creationو" تکامل"Evolution یکی از بحثهای پرتنش و دوامداریست که تا هنوز گریبان آزادترین جوامع انسانی را رهاننموده است و باورمندان "خلقت" و" تکامل" هردو سرسختانه به دفاع از مفکوره هایشان می پردازند. بی تردید، دانشمندان (ساینتیست ها)، که دل به دانش وکاوش دارند و روزهای زندگی شانرا در لابرتوار می گذرانند، نه تنها در حلقه ای باورمندانِ به" تکامل" حضور دارند و بلکه پیامبران و پیشوایان مفکوره" تکامل" بشراند.علی ایحال، یافته ها دانشمندان انسان شناس " ظهور" بشر را یکصد و سی هزار سال پیش می داند. روشن استکه اجداد بشر صدها هزار سال در دامن صحرا و آغوش کوه ها زندگی نموده اند و سختی ها و رنجهای فروانی را برای شکار و جمع آوری هیزم متحمل شده اند. به شهادت دانش، ظهور زراعت (کشاورزی) واهلی نمودن حیوانات پایانی بود به رنج شکار و سرگردانی های طولانی انسان. دقیقا، وقتی آخرین "عصر یخ"، که یازده هزار سال پیش اتفاق افتاد، به آخر می رسید بشر شیوه جدیدی از زیست و بوم را آغاز نمود که امروزه ما به آن زندگی دهاتی(روستایی) می گوییم. ده ( روستا) محل امن و آرامی بود که انسانها در مقابل حیوانات از خود مشترکا دفاع می نمودند و مهمتر از همه گوشت و گندم هردو در آنجا بی هیچ سرگردانیی حاضر و قابل دسترس بود. هفت هزار سال روستا نشینی انسان تجارب و مهارتهای ارزشمند مالداری و زراعتیی را به او آموخت که اغلب در پایان سال باخرمنهای بیش از ضرورت و حیوانات بیشتر از استفاده مواجه شدند.
و جالب آنکه علاوه بر خرمن های پرحاصل، زنان در روستا به کشف راز بهم تنیدن تار موی حیوانات نایل آمدند و پدیده جدیدی موسوم به تکه ( پارچه ) ظهور نمود. خرمن های بزرگ و حیوانات بیشمار در پایان فصل خرمن، هر خزان ، دهاتیان را به مکانهای معیینی می کشید تا به معاوضه و تبادل مازاد باهمدیگر بپردازند. تبادل غله، حیوانات، لباس و ظروف در مقابل همدیگر اولین داد وستد تاریخ بود. تداوم تباله جنس به جنس روستاییان در پایان هر پاییز آغاز ظهور بازار و به تعقیب آن ظهور اولین شهرهای زمین بود. وبدینگونه بیشتر از چهار هزار سال پیش اولین شهر های زمین در "هلال حاصلخیز" ، که بعدها به بین النهرین شهرت یافت و شامل بخشهای از عراق، سوریه، اردن و فلسطین می شد، شکل گرفت و" اور"، "اریحا"، "نینوا" و" بابل" متولد شد. طی گذشت زمان وادی سند، چین، مصر، و یونان آبستن این شیوه جدیدی از زندگی بشر گردید و شهرهای بیشتری تولد یافت. علی رغم قدمت و اول بودن اریحا، اور، نینوا وبابل، روم شرقی درقرن سوم پس از میلاد صاحب بیشتر از یک میلیون جمعیت گردید و قادر به خلق ماندگارترین ارزشهای شهری شد و بدان سان لقب شکوهمندترین شهر باستان را از آن خویش نمود. اما به رغم ظهور زندگی شهری در هزاران سالی پیش، حتا تا اوایل قرن هجدهم تنها سه درصدی از جمعیت بشر علاقه به شهر نشان دادند و در آنجا اسکان گزیدند. ولاکن در دو قرن اخیر، بر خلاف روند کند شهر نشینی بشر در چهار هزار سال گذشته، شهر ها از جاذبه و جلالی برخوردار بوده اند که هجوم و هجرت روستاییان به شهر سبب افزایش نجومی نفوس شهرها گردیده است. بنا بر آمار و ارقام اعلام شده از جانب سازمان ملل متحد با آغاز سال نو میلادی بیشتر از پنجاه درصد انسانها در شهر سکونت گزیده اند و بدینسان پس از این تاریخ بشر تاریخ شهر خواهد بود.
به هزاره جات بیندیشیم، خانه آنجاست
واقعیت اسفبار امروز افغانستان نشانگر آنستکه این سرزمین علاوه بر گذشته درخشان شهر نشینی های بلخ، بامیان، غزنین و هرات تا هنوز یکی از دهاتی ترین سرزمین های جهان است. بی تردید هزاره های افغانستان، منحیث نژاد مختلطی از ساکنان باستان و مهمانان اسب سوار پسین، وارثان شهرنشینی های غزنین و بامیان_ومخصوصا بامیان_ هستند. بامیان با دو مجسمه ای بزرگ بودا و صدها مغارۀ نقش و نگاریافتۀ اطراف آن، یادگار شهر شکوهمند و پر رونق قرنهای چهارم وپنجم میلادی است. ظاهرا حتا پس از فتح بامیان در قرن هشتم میلادی توسط یقوب لیث صفاری، بامیان تا قرن دوازدهم میلادی همچنان یک شهر نشینی باقی مانده بود. اما سقوط و ویرانی شهر غلغله دراواخر قرن دوازدهم میلادی پایانی بود بر یکی از کهن ترین شهر نشینی های جهان و آغاز سکوت بامیان. بهرحال،غرض از نگارش این مقالت و این نیم نگاهی پرشتاب به گذشته، طرح این سوال که چرا هزاره های امروز غرور، همت، هنردوستی و آرمان اجداد شانرا پاک از یاد برده اند؟ دیروز، و در روزگاری که شمار شهر های جهان نمیتوانست سر به رقم سوم بگذارد، اجداد ما بانیان بامیان، یکی شکوهمندترین شهرهای زمین بود. اما امروز با سربرآوردن هزاران شهر درزمین و علاوه بر زندگی و سکونت بیشتر از دو میلیون هزاره در شهر، هیچ شهر هزاره در این کره خاکی وجود خارجی ندارد. و خنده آور آنکه گاهگاهی ما به بازار های خاکی و ویرانه نمای بامیان، دایکندی و جاغوری را شهر می گوییم. باید به خاطرداشت که، فرار پیوسته ای هزاره ها از هزاره جات و سکونت در محله های پست و به شدت فقرزده کابل، مزار و هرات شیوه زندگی نیاکان و راه چاره نیست. فرار و تراکم اکثریت شخصیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی_و مخصوصا تاجران_ هزاره به کابل، مزار و هرات و فراموشی هزاره جات_ومخصوصا بامیان_ اگر خیانت به جامعه و خیانت به آرمان و غرور اجدادشان نباشد، کم از کم، نشان روشنی از بی همتی و راحت طلبی آنان است. برای مثال چرا پروژه شهرک امید سبز( شهرک حاجی نبی) در بامیان اجرا نشد؟ شاید بجا آن باشد که اگر عنوان این مطلب می پرسد که" شهر هزاره کجاست؟" پایان این مطلب آن باشد که: مرد شهرساز و شهراندیش هزاره کجاست؟ کو همتی که بودا و بامیان را از نو آباد و برپا کند؟
1. برای نگارش پاراگراف اولی از گزارش ویژه ای 14 صفحه ای (شامل هفت مقاله) مجله اکونومیست در مورد آینده شهر نشینی در جهان، استفاده شده است.
2. نام لاتین اولین شهرهای زمین:Jericho, Ur, Nineveh, Babylon
این مطلب قبلا در وبسایتهای کابل پرس و بسوی عدالت نیز نشر شده است.
اسماعیل اکبر روشنفکرِ روستا
آ
اسماعیل اکبر مطلب پریشان و بی نظمی را تحت عنوان "مساله زبان" نوشته و وبسایت آسمایی آنرا نشر نموده است. بی تردید طرح چون و چرا راجع به نوشتار یکی از مشهورترین روشنفکران افغانستان از جانب نگارنده ای این سطور، که تاهنوز محصلی بیش نیست، تعجب همنسلان اسماعیل اکبر را برخواهد انگیخت و چه بسا که آنرا گستاخی خواهند خواند. ولی واقعیت آنستکه نگارنده علاوه بر احترام زیاد به بزرگان عرصه های اندیشه و ادب این سرزمین، هراز گاهی با پاره های از افکار و نوشتار آنان برمی خورد که نه تنها نمی تواند آنرا بپذیرد و بلکه بوی تند کهنگی را از آن استشمام می نماید. مرا باور برآنست که نسل جوان و امروز افغانستان باید این شهامت را داشته باشند که "مرعوب نامهای پرآوازه" نشوند. و وقتی فرس بزرگان را در این "عصر تحولات لحظه به لحظه" لنگ لنگان میباند، علاوه بر سلام و عرض ادبی، بگویند که کاروان رفته است و شما به خطا خودرا عقل کل و قلب عالم احساس نموده اید. نباید از یاد برد که اسماعیل اکبر مرد اندیشمند و پر مطالعه است و تحلیل و درک ایشان در مورد مناسبات ظریف که در روستا های افغانستان(مخصوصا روستا های صفحات شمال) حاکم است تا حد زیادی درخور توجه و احترام است. بهر ترتیب در مطلب پریشان آقای اکبر گپ های تذکر یافته است که نگارنده آنرا نپذیرفتنی و قابل پرسش می داند.
1. اسماعیل اکبر با تایید غییر مستقیم عملکرد کریم خرم استدلال می نماید که گویا "وجود مصطلحات واحد سیاسی و اداری" یک ضرورت است، اگر این مصطلحات پشتو هم است باید آنرا در زبانهای فارسی و ازبکی نیز استفاده نمود. وضمنا تبلیغ و رشد زبان خاصی بر تمام احاد یک ملت چیزی بد و تنها مختص به افغانستان نیست. ظاهرا اشاره ایشان به همسایگان افغانستان است.
استدلال آقای اکبر در مورد تایید استبداد لسانی و کاربرد جبری اصطلاحات زبان حاکم بر زبانهای دیگری تحت عنوان "ضرورت مصطلحات واحد سیاسی و اداری" از چشم انداز کسی که کل سالهای زندگی اش در استبداد و هرج و مرج سیاسی و اجتماعی زندگی نموده است پذیرفتنی است. البته هیچ شکی نیست که استبداد لسانی فارس در ایران و استبداد لسانی ترک در ترکیه همان کاری را نموده اند که فاشیسم حکومتی پشتون در افغانستان نموده است. اما کاش آقای اکبر اندکی معلومات راجع به ممالک متمدنی مثل کانادا، بلجیم و یا کشور های دیگری غربی که متکلمان زبانهای مختلف در آن زندگی می کنند می داشت تا چشم بسته استبداد لسانی را تایید نمی نمود. در کانادا در حالیکه تعداد فرانسوی زبانها بسختی به هشت میلیون نفرمی رسد، سرود ملی کانادا به هردو زبان انگلیسی و فرانسوی خوانده می شود و هیچ تلویزیون و رادیوی مشترک انگلیسی-فرانسوی وجود ندارد. تمام اداره های فدرال، حتا در جاهاییکه شاید یک نفر فرنسوی زبان هم زندگی نکند، وقتی وارد آن می شوید اولین سوال از شما اینستکه به کدام زبان خواستار دریافت ارایه خدمات هستید فرانسوی ویا انگلیسی. آقای اکبر در کانادا حتا یک مصطلح واحد ملی هم برکسی تحمیل نشده است پس به نظر شما کانادایی ها دانایی حاکمان پشتون را ندارند؟ متاسفانه ذهن روشنفکران همنسل آقای اکبر معلومات و شهامت اندیشیدن فراتر از مناسبات قبیله ای خود ما و استبداد های همسایه را ندارند.
2. آقای اکبر اشاره ای به بحث روند تشکل دولت-ملت نموده و گویا به ظن ایشان یکی از ضروریات ملت سازی استبداد لسانی و داشتن مصطلحات واحد سیاسی اداری است. فهم تشکل دولت-ملت به بهای تحمیل زبان، فرهنگ، نام وهویت قومیت خاصی، فهم کهنه وناقصی است که اغلب همنسلان آقای اکبر از زبان استبداد های قومی همسایه شنیده و فهمیده اند. فهم مدرن از تشکل دولت -ملت نه تنها تک زبانی و تک فرهنگی و تک قومی نیست وبلکه ایجاد هویت چندفرهنگی وچند زبانی است. کانادا، اتحادیه اروپا و استرلیا از جمله جوامع متمدنی است که سیاست چندین فرهنگیmulticulturalism را رسما پذیرفته اند. امروز در دانشگاه ها ومکاتب کانادا وقتی راجع به هویت کانادایی صحبت می شود گفته می شود: هویت ما چندین فرهنگی ماست. آقای اکبر و هنمسلان ایشان کاش می دانستند که تعریفی امروز ملت داشتن زبان، فرهنگ و قومیت خاصی نیست وبلکه آنچه یک ملت را ملت می سازد احترام یکسان، توزیع عادلانه ثروت و تقسیم فرصت های برابر اقتصادی و سیاسی است.
3. آقای اکبر ادعا نموده اند که ملل غربی نگاه آفاقی و مادی به جهان داشته اند و شرق مکان هبوط و نزول وحی بوده است و همین نگاه مادی و برخورد آفاقی سبب شده است که بعد از گذشت بیشتر از چهار قرن حالا آنها پی می برند که اینهمه مادی دیدن زمین و انسان و فضا منجر به آلوده گی، و تخریب طبعیت گردیده و -حتّا- ممکن است باعث از میان رفتن حیات در روی زمین گردد. این ادعای آقای اکبرنه چیز نو است و نه درست، عین جملات ایشان را می توان از زبان کارگران بیسواد هم شنید. اولا پرسش از آقای اکبر اینستکه به نظر شما آیا عیسی مسیح و موسی عمران هردو پیامبران بزرگ و صاحب تورات و انجیل نیستند؟ ملل غربی که شما آنرا کاملا عاری از الهام، وحی و اشراق می دانید پیروان انجیل و یا تورات هستند. وحتا نامهای انگلیسی و یا فرانسوی که شما می شنوید یا شکل عبری عیسی، موسی، مریم، هارون، یوسف، یعقوب، ابراهیم و... اند و یا شکل تغییر یافته آن به زبانهای اروپایی. اما درمورد "تغییرآب وهوا" ویا "گرمای زمین" که به آن اشاره نموده اید که احتمالا با عث از میان رفتن حیات در روی زمین خواهد گردید. آقای اکبر، با احترام تمام شما در این مورد معلومات بسیار اندک و آفاقی دارید. بیشتر از یک دهه استکه دانشمندان (سانتیست ها) بعنوان پیشگامان نهضت مبارزه علیه کاهش گاز های گلخانه ای که باعث تغییرآب و هوا میشود قرار دارند وتلاش دارند تا کمپنی های بزرگ را وادار بسازند که کارخانه ها و محصولات شان را اصلاح نمایند. البته که بسیاری از این دانشمندان آدمهای مذهبی نیستند وبلکه به دانش، قانون، وجدان و مدنیت باورمند اند و سعی میکنند که با اتکا به دانش و تجربه فقر و آلام بشر را چاره ای یابند. و برعکس معتقدان به وحی، انجیل و عیسا مسیح استند که به تخریب طبیعت مشغول هستند. نمی دانم آقای اکبراز دسته بندی های چپ و راست در مغرب زمین چقدر آگاهی دارند، ولی کسانی که این جریانات را از نزدیک دنبال می کنند می دانند که جناح راست در غرب تنها راست مذهبی و فرهنگی نیست و بلکه راست معمولا ترکیبی است از: کلیسا، کمپنی های بزرگ، گروه های طرفدار حفظ برتری سفید پوستان و... و چپ ترکیبی است از: روشنفکران، دانشمندان، اغلب رسانه ها، احزاب لیبرال و سوسیالیست طرفدار اختصاص بودجه بیشتر برای افراد کم درآمد،سیاه پوستان و مهاجرین و... الگور که سال گذشته جایزه نوبل صلح را،برای ارایه سخنرانی ها و تهیه فیلمش جهت آگاهی مردم از تغییر آب وهوا، برد در دسته بندی های مغرب زمین در جناح چپ قرار دارد. اغلب مجله های علمی امریکا، اداره جورج بوش را به دلیل نفوذ کلیساها برآن و اختصاص بوجه ناچیز برای تحقیقات علمی، بدترین اداره کاخ سفید و دشمن علم می دانند. برخی از محافظ کارهای مذهبی که از سوی کمپنی های بزرگ حمایت می شوند، پیمان کیوتو را توطیه بزرگ سوسیالیست ها می خوانند و بی شرمانه می گویند که کمپنی ها هیچ ضرورتی ندارند که مصارف بزرگی را متقبل شوند و سیستم های شانرا اصلاح کنند چون در انجیل هیچ حرفی از گرمای زمین به میان نیامده است. با احترام تمام آقای اکبر این دانشمندان نامعتقد به وحی استند که به مبارزه برای حفظ حیات بر بروی کره زمین برخاسته اند نه معتقدان به تورات و قرآن. عربستان صعودی تنها یکی از بزرگترین تولید کنندگان نفت نیست وبلکه یکی ازبزرگترین تولیدکنندگان گازهای گلخانه ای نیز است. البته هزار رحمت به مذهبی ها و محافظه کاران غربی که اگر به حمایت از دانشمندان نمی پردازند فتوای قتل آنانرا نیز صادر نمی کنند.
بهرحال، باور نگارنده اینستکه کسانی مثل آقای اکبر( که کل فهم شان از غرب فراتر از مطالعه آثار شریعتی و جلال آل احمد نیست. یاد ما نرود که جلال آل احمد و شریعتی دشمنانه ترین فهم را از غرب داشته اند وبیشتر از یک دهه استکه روشنفکران ایرانی(حتا سروش) در صدد پاک نمودن ذهن جوانان ایرانی از افکار زندگی سوز و دانش ستیز این دو اند. در ضمن امروز این حزب الله در ایران و اخوانیزم و القاعده در پاکستان هستند که افکار شریعتی و اقبال را می ستایند و ورد زبان دارند.پس از چهار دهه شهرت و محبوبیت افکار شریعتی در ایران، امروز یکی از فاشیست ترین نظام های سیاسی تاریخ در سرزمین شریعتی حاکم است و سرزمین اقبال بستر گرم تروریزم و انتحار است.) بهتر است مشکلات داخلی افغانستان و روابط پیچیده و ظریفی که در نظام قومی و قبیله ایی آآن وجود دارند تحلیل نمایند. زیرا وقتی این بزرگان میخواهند فهم قبیله ای افغانستان را قبای دموکراسی بپوشانند و آنرا عمومی و جهانی معرفی کنند، برای محصلان افغانی در غرب سخت ملال آور و نا آگاهانه می نماید. با احترام تمام از کوچه های شهری که یک دهه پیش اغلب مردمان با فرهنگ آن رخت سفر بستند و روانه غربت شدند و حالا طبقه بالای آن بدنامترین جنایتکاران زنده زمین،و طبقه متوسط آن قوماندانان آنها، و اداره آن در دست یکی از فاسدترین حکومتهای جهان است، و درپیش هرخانه آن یک تشناب می تراود و مردمان آن هردم کودانسانی استشمام می کنند، کسی معنویت و اشراق نخواهد آموخت. خنده آید خلق را که کسی از کابل و یا شبرغان به نقد غرب بپردازد و مشکلات نیویارک و لندن را چاره ای یابد.
این مطلب قبلا برای کابل ارسال و درآنجا نیز نشر شده است. بحث ها و نظرات راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
دموکراسی و ولنتاین دو سنت زیبا و ستایش انگیز روم باستان
تو با عشقت علیه عمامه پوشان شیاد برخیز!
فردا یک میلیارد کارت سرخ ولنتاین پشت خانهء عشق ورزان زمین می رسد وشهروندان "عشق پیشه" شهرهای مدرن جهان با کارت و گل و چاکلیت روزخوش عشق ورزی را آغاز می نمایند. چهاردهم فبروری روزجهانی عشق ورزی است وپیشینه تاریخی آمیخته با افسانه ای آن به ولنتاین، قدیس شهید مسیحی میرسد...
ادامه مطلب و بحثها و نظراتِ راجع به آنرا در در کابل پرس بخوانید.
دست افشانی و پایکوبی شکوهمند رامشگران مغولستان و چین از چشم دوربین

تقدیم به بانوان چشم بادامی میهنم که اینروزها به چهلم رفتگان هزار سال پیش نشسته اند و عمامه پوشان نادان هردم بر منبر نوای بدویت سر می دهند و صداهای شانرا زیر وبم می کنند، تا از پشت پرده غریو و فریاد بشنوند وبدینسان روانهای بیمار و غم پسند شان اقناع شوند: که چه خوب روضه خوانی و مجلس داری نموده اند...
بیست و پنج قطعه عکس، ادامه مطلب و حدودا پنجاه بحث و نظر راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
چه کسی دوست خوب کودکان است؟
چه کسی دوست خوب کودکان است؟ حامد کرزی و یا این میمون مادر؟ آیا برای این میمون مادر که کودکی از رنگ و نژاد دیگری به فرزندی انتخاب نموده است هزاره، ازبک، تا جک و یا پشتون بدون مطرح است؟
اگر درجنگل ناگهان میمون قسی القلب مثل سیاف پیداشود وصدها میمون کودک را بدرد و بخورد، آیا این میمون مادر با او دوست گرمابه و گلستان خواهد شد؟
اگردرجنگل که این میمون مادر زندگی می کند یک موسسه میمون دوست هزاران صندوق کیله بیاورد وبرای این میمون مادر بدهد تا میمونهای کودک از هررنگ و از هرنژاد به مقدار ضرورت از آن بخورند، آیا این میمون مادر کیله هارا تنها برای رنگ خاصی از میمونها و نژادی خاصی توزیع خواهد نمود و یا آنرا در خدمت همه میمونهای خواهد گذاشت؟
اگردرجنگل چند میمون مسن و بدکنش تصمیم بگیرد تا میمونهای جوان را به جرم بازی های آزادنه جوانی و پرسش اینکه این درخت چقدر طول دارد و آن درخت چقدر قدمت، تنبیه کنند و بخواهند که آنانرا از درخت حلقه آویز نمایند، آیا این میمون مادر دستان میمونهای بدکنش را بوسیده استاد استاد خواهد گفت؟
شما به کودک دوستی وبی تبعیضی کی بیشتر باور دارید؟ حامد کرزی و یا این میمون مادر؟
واعظان کین جلوه در محراب ومنبر می کنند
چون به خارج می روند کار دیگر می کنند!

مجلس سنای افغانستان حکم اعدام یک جوان معصوم مسلمان را به اتهام اهانت به مقدسات و فرهنگ ملی کشور درحالی مهر تایید می گذارد، که سید حامد گیلانی نایب اول مشرانو جرگه در سفر سال گذشته در واشنگتن در اجتماع نمایندگان کنگره امریکا، از روی چاپلوسی مفرط، ابتدا به طورخجالت آوری دست لورا بوش را به زور به طرفش کشید و سپس آنرا بوسید. کسانی که شاهد تماشای این صحنه بودند آنرا بدنامی و آبرو ریزی دیگری برای مردم افغانستان قلمداد نمودند. زیرا لورا بوش تمایلی به چنین احوال پرسی نداشت و آنرا نوعی ادای با ادب بودن یک بدوی می دانست. بهرحال، آنچه جای پرسش است اینستکه، سنای افغاستان وقتی یک جوان معصوم را به جرم خواندن یک مقاله، نه نگاشتن آن، محکوم به اعدام می کند چرا برجسته ترین اعضای خودش وقتی به غرب می آیند کار های غیرمقدس و نا افغانی انجام می دهند؟ مجلس سنای افغانستان اگر به راستی پابند مقدسات و فرهنگ ملی افغانستان است لطفا جواب بگوید که، آیا بوسیدن دست یک زن غیر مسلمان در ملای عام جزی از فرهنگ ملی افغانستان است و هیچ مغایرتی با مقدسات ندارد؟ اگر سنای افغانستان به راستی معتقد به مقدسات دینی و فرهنگ ملی افغانستان است پیش از تایید حکم اعدام یک جوان معصوم، نایب اول خودش را برای بوسیدن دست یک زن نامحرم در ملای عام مورد سوال قرار دهد و محاکمه نماید. تصاویر ذیل نشان می دهد که سنای افغانستان برخلاف ادای های ریاکارانه اش نه معتقد به مقدسات اسلامی است و نه پابند فرهنگی ملی افغانستان، وبلکه حساسیت های که نشان می دهد برای امتیاز گیری شخصی ویا خاصیت سادیستی اعضای برجسته آن است که از تماشای گلوی حلقه آویز یک جوان به ریسمان دار لذت می برند.
ادامه مطلب، تصاویر بیشتر و نظرات راجع به این مطلب را در اینجابخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید

بانوی مکتب ساز و مدیربا کفایت داکتر سیما سمر یکی از شخصیت های است که محبوبیت و شهرت جهانی او بسیار بیشتر ازآنستکه در درون افغانستان پنداشته می شود. اعطای جوایز متعدد از سوی نهادهای معتبر بین المللی، تهیه گزارشهای مسند تلویزیونی راجع به فعالیت های او، تحریر کتاب قطوری راجع به تلاش ها و مبارزات داکتر سیما سمر در کانادا، حضور نام داکتر سیما سمر در لیست صد زن قدرتمند جهان، و از همه مهمتر انتخاب او به حیث نماینده ویژه سازمان ملل متحد در دارفور نشانه های از شهرت و مقبولیت جهانی اوست. کسانی که در غرب زندگی می کنند از نزدیک می دانند که قضیه دارفور تا چه حد در رسانه ها و حتا شعارهای تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری و یا صدرات درغرب مطرح است. روشن است که انتخاب داکتر سیما سمر از سوی سازمان ملل متحد به حیث نماینده ویژه، درمورد مسله مهمی مانند دارفور، نشان از محبوبیت و ومقبولیت درخور توجه جهانی نسبت به شخصیت ایشان است. مقبولیت و احترام جهانی داکتر سیما سمر مسلما که ناشی از ثروت و یا قدرت قومی او نیست، و بلکه جرات، فداکاری، باور راسخ او نسبت حقوق بشر و خدمت به زنان افغانستان و یک عمر مکتب سازی و کلینک گشایی او توجه نهادهای انسان دوستانه ای جهانی را به او معطوف ساخته است تا او را شایسته حمایت و اعتماد بدانند. گزارشی تلویزیونی را به یاد می آورم که در سالهای گذشته از تلویزیون سی بی سی کانادا پخش می شد، و در آن داکتر سیما سمر در حضور چندین عضو سنای امریکا به صراحت از حمله به عراق انتقاد نمود و آنرا آغاز بدبختی های نو قلمداد نمود. عدم حمایت قدرتهای بزرگ از داکتر سیما سمر در توطیه ای که منجر به تکفیر و اخراج او از کابینه شد، نشان می دهد که بقای داکتر سیما سمر در افغانستان مرهون حمایت نهادهای انسانه دوستانه بین مللی نظیر سازمان ملل متحد، دیده بان حقوق بشر و رسانه های غربی معتقد به دموکراسی و عدالت می باشد، نه قدرتهای بزرگ. ظاهر،ا تنها نهادهای انسان دوستانه ای بین المللی در بیرون از افغانستان نیست که کار و فداکاری های او را ارج می نهند. سیل از شاگردانی که از ده ها لیسه و مکاتب متوسطه و ابتداییه ای او از نعمت سواد بهرمند شده اند و خیل از بیمارانی که در کلینکهای های ا و، و در بسیار از موارد با دستان او، صحتمندی شانرا باز یافته اند، او را زنی با قلب بزرگ انسانی می دانند. فعالیت آرام و مدبرانه داکتر سیما سمر درکمیسیون مستقل حقوق بشر در سالهای اخیر، که بسیار از روشنفکران درون افغانستان آنرا یکی از دروازه های امید برای رسیدن افغانستان به دموکراسی و فراهم شدن زمینه ای محاکمه جنایتکاران جنگی می دانند، کاری درخورتحسین است. فریاد های ملالی جویا و کار آرام و مدبرانه ای داکتر سیما سمر برای تدوین و جمع آوری اسناد برای محاکمه جنایتکاران جنگی موضوع است که آگاهان و دشمنان آنرا فعالیت همسویی با اهداف مشترک می دانند. صف کشی های مشترک سیاف، ربانی و رهبران حزب وحدت در مقابل داکتر سیما سمر و کمیسیون مستقل حقوق بشر مطبی استکه پرده از اهمیت و جدیت کارهای او بر می دارد. درحالیکه ایتلاف بنیاد گرایان مذهبی تمام مرز های اختلافشان را عبور نموده اند و هر دم توطیه نو می چینند، عده ای از افراد خام و عقده ای با طرح افواه و شایعه اتهامات کذب و سخیفی را به این بانوی مکتب ساز نسبت می دهند که بیشتر ناشی از عقده و نفرت به قومیت داکتر سیما سمر است، نه به شخص او. توهین به داکتر سیما سمر و جنرال موسی خان هزاره (فرماندار پیشین پاکستان شرقی(بنگلادیش فعلی) و حاکم بلوچستان در سالهای آخر عمرش و یکی از شخصیتهای محبوب و تاریخی ملیت هزاره) کاری ناروا و نژادپرستانه ای که هیچ انسان وطن دوست اورا برنمی تابد. داکتر سیما سمر بانوی شجاع و وطن دوستی است که یک عمر مصدرخدمت برای مردمش بوده است. داکتر سیما سمر در اولین روزهای هجرت از افغانستان فرصت آنرا داشت تا به مغرب زمین برود و سالهای عمرش در نازونعمت وامنیت سپری نماید، ولی سیما سمر ماندن در کنار مردم فقیرش را ترجیح داد، و حتا زمانی که پرچم های جهل طالبانی بر بخش عظیم از این مملکت به اهتزاز آمده بود، او هنوز در کویته ماند و تلاش نمود لااقل لیسه های بچگانه او در افغانستان باز وفعال بماند. بانوی که یک عمر مکتب ساز بوده و کلینک گشایی نموده است شایسته تشکر و قدردانی است. پسران و دخترانی که از مکاتب او دانش آموخته و شمع به دست بیرون آمده اند، مادرانی که با دستان او زخم های شان التیام یافته است و دردهای شان آرامش، روشنفکرانی که به مدیریت و کار آرام او وقوف دارند، گزراشگرانی نا افغانستانی که به موکراسی و عدالت در افغانستان می اندیشند، سازمان ملل متحد که تجمع از یکصد و نود کشور جهان است سیما سمرا دوست دارند و فداکاری های او را ارج می گذارند. جهان بانوی مکتب ساز را دوست دارد.
لینک : داکتر سیما سمر در لیست صد زن قدرتمند جهان
حدودا چهل بحث و نظر راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
http://kabulpress.org/my/spip.php?article962#forum9794
چه بخواهیم چه نخواهیم از همین حالا او یک اسطوره است، از همین حالا او یک افسانه است
سلام دوستان. بگذار تا پیشتر از هر چیز بگویم: راوا یک متر زبان، یک خرد مغز و یک کوه نفرت دارد. و نصف از این کوه نفرت، نفرت از هزاره است. چرا چنین میگویم؟ روشنتر از آفتاب استکه که حزب وحدت و حرکت که اکثریت اعضای آن از مردم هزاره بود مثل سایر احزاب سیاسی دچار خطا و مرتکب جنایت شدند. اما میزان جنایت این دو حزب در مقایسه با جنایات طالبان، حزب اسلامی، جمعیت اسلامی و جنبش اسلامی بسیار اندک. من نمی گویم که وحدت و حرکت جنایت نکرده است می گویم میزان جنایت اینها در مقایسه به جنایات ربانی، گلبدین دوستم و ملاعمر بسیار اندک است. طالبان درمزار و بامیان هزاره هارا قتل عام کرده است و تمام نهادهای بین المللی آنرا تصدیق میکنند. گلبدین سه سال کابل را راکتباران کرده و همه اینرا می دانند. مسعود و سیاف مردم هزاره را در افشار قتلعام نموده اند و نهاد های بین المللی این را ثبت و تایید نموده اند که این عمل یک جنایت پلان شده بوده در بالاترین سطوح رهبری اتحاد و جمعیت تصمیم گیری شده...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
چه کسی از دیدن گلوی آویزان یک جوان به ریسمان دار لذت می برد؟ چه کسی از دست وپا زدن یک انسان بر چوبه ای دار مسرور وخندان می شود؟ آنکه از قطع سرو و قتل عقل و کشتن روشنایی احساس پیروزی و آرامش می کند کیست؟ بیشتر از چند ماه است که خانواده جوان جسور و روشن، پرویز کامبخش در اضطراب سرنوشت فرزند شان بیمناک و نگران اند و دوستان و خویشاوندان فکری او در هرگوشه ای از این عالم بسی پریشان. بستن هفته نامه آفتاب، تکفیر محقق نسب، اخراج ملال جویا از پارلمان، تصویب طرح عفو جنایتکاران جنگی، توطیه و حمله بر کمیسیون مستقل حقوق بشر و سرانجام صدور حکم اعدام پرویز کامبخش حلقه های پیوسته ای زنجیریست که ایتلاف بنیادگران مذهبی با آن می خواهند آزادی را به اسارت بکشند و بدینسان مردم را باردیگر رعیت و غلام کنند. ایتلاف بنیادگرایان مذهبی پاره های ناهمرنگ ولی هم سنخ و هم جنسی است که همه تارپود ومشترک دارند. "ایتلاف" تشکیل نامری ولی مستحکمی از وهابیزم(سیاف)، اخوانیزم (هردو شاخه جمعیت ربانی و حزب اسلامی گلبدین حکمتیار) طالبانیزم (طالبان دولتی)، پیروان ولایت فقیه( به شمول شیخ آصف محسنی و روحانیون طرفدار حکومت مذهبی) است که همه در سه دهه ای گذشته برای استثواب و نزدیکی به خداوند به کشتار و آدم کشی اشتغال داشته اند. وقتی ایمان و باور از حجره قلب و حیطه زندگی شخصی بیرون می شود و برمسند قدرت می نشیند، دیگر او نه ایمان است و نه عشق به خداوند، وبل خنجرخون آلودی است که بر حنجره ای آزادی و حیات دیگران، که سعادت و آرامش را در راه های دیگری جستجو نموده اند، بی رحمانه و نامتمدنانه فرود می آید. کسانی که مخلفان فکری و دینی شان را شایسته اهانت و قتل و نابودی می دانند و برای استثواب خواستار اعدام آنان می شوند، مومنان آرام وغازیان و قاضیان متمدن نه، و بلکه جنایتکاران اند که اندیشه جنایت بار آنان شایسته تحمل در یک جامعه متمدن و امروزی نیست. تردیدی نیست که صدور حکم اعدام پرویز کامبخش اولین جنایتی نیست که ایتلاف بنیادگریان مذهبی خواستار اجرای آن اند. گذشته اخوانیزم، طالبانیزم، وهابیزم و پیروان آیت الله خمینی آکنده از کشتار های جمعی، و محکمه های صحرایی، و حتا پرتاب نمودن انسانها از کوه، است. اما پرسش این است که چه کسی زمینه ای پرورش و گسترش این ایمانهای جنایت آفرین فراهم نموده است؟ و چه کسی بالهای شکسته لاشخوران مذهبی را از نو "دالر درمانی" نموده ویکبار دیگر آنانرا بر گرده های مردم سوار نموده است؟ مگراو حامد کرزی نیست؟
مطلب بالا برای کابل پرس نیز ارسال و در آنجا نشر شده است. http://kabulpress.org/my/spip.php?article952
امروز، روز داکترمارتین لوترکینگ است. هرسال در ایالات متحده امریکا
به مناسبت سالروز تولد رهبرمبارزه مدنی ضد تبعیض، مارتین لوترکینگ تعطیلات رسمی است. مارتین لوترکینگ با راه اندازی راه پیمایی های باشکوه و سخنرانی ها پرشور قوانین تبعیض آمیز دولتهای ایالتی و فدرال امریکا را به چالش کشید و خواستار برابری های اقتصادی و اجتماعی برای سیاه پوستان امریکا شد. مارتین لوترکینگ سرانجام در این مبارزه پیروزشد و قوانین ایالتی و فدرال امریکارا بستر مناسبی برای اجرای عدالت و فراهم نمودن فرصتهای مساوی برای همه ساخت. مبارزه موفق و بی خشونت مارتین لوتر کینگ علاوه بر تامین آزادی های اجتماعی و برابری برای سیاه پوستان امریکا، او را به یک چهره های محبوب جهانی تبدیل نمود. مارتین لوتر کینگ در سال1964 برنده جایزه نوبل صلح گردید...کتب تاریخ که در مکاتب و دانشگاه های افغانستان تدریس می شود نه تنها هیچ اشاره ای به گذشته جنایت بار حاکمان پیشین این سرزمین دارد وبلکه دیوار های ارگ ریاست جمهوری آقای کرزی انباشته از تصاویر جباران و جنایتکارانی است که شهره خشونت و خونریرزی عصرخویش اند.... نسل ، جوان و امروز اقوام محروم افغانستان به رهبران و مبارزانی نیاز دارند که الهام گرفته از بزرگانی همچون نیلسون ماندلا و مارتین لوترکینگ باشد، نه افردای بی تفکر، بی آرمان و چهار کلاهی همچون کریم خلیلی..
ادامه مطلب و عکسهای مرتبط را در اینجا بخوانید
این قوم به بیماری آلزایمر مبتلا شده است
پارسال الی ویسیل، یکی ازنجات یافتگان هلوکاست، نویسنده کتابهای متعدد و برنده جایزه صلح نوبل، دریکی سالن های مرکزی شهر ما مهمان بود و سخنرانی داشت. او سخنانش را با یادآوری از عیادت یکی از دوستان دیرینش آغاز نمود و با لحن محزون گفت که دوست او به بیماری آلزایمر مبتلا شده است و هیچ چیزی از گذشته را بیاد نمی آورد. لحن الی ویسیل اندکی محزون تر شد و گفت:" او حتا مرا نشناخت که من کی هستم، در حالیکه ما دوستان دیرینه هستیم." الی ویسیل پس از پایان این قصه کوتاه به سراغ اصل مطلب رفت و دلیل یک عمرقلم زنی برای زنده نگهداشتن خاطره هلوکاست را تشریح نمود. مخاطبان زمانی به اهمیت یادآوری قصه آغازین سخنرانی او پی بردند که او با لحن هشدارآمیزی گفت :"من از روزی می ترسم که یک ملت به بیماری آلزایمر مبتلا شود و گذشته تاریخی اش را فراموش کند." دراین قسمت از سخنان او من به فکرقوم نگون بخت خودم افتادم و پرسشی برای مطرح شد که" آیا ملیت هزاره به راستی به بیماری آلزایمر مبتلا نیست؟" منظورم فراموشی تاریخ هزار سال قبل نیست، منظورم حتا صدسالی پیش و قتلعام های امیرعبدالرحمان نیز نیست، من از قتل عام افشار، قتل عام یکاولنگ وقتل عام مزار می گویم که به سختی یک دهه از آن می گذرد. ما فقط یک دهه پیش شاهد فجیعانه ترین کشتار و آخرین قتلعام ها درسالهای پایانی قرن بیستم بوده ایم. اما سالروز آن حوادث خونین وتراژدیک می آید و می رود ولی هیچ پلکی نمناک نمیشود وهیچ لبی باز نمیشود و هیچ قلمی نمی جنبد که بنویسد و فریاد بزند: که ما آخر آدم هستیم و یک دهه پیش بیشتر از دهه هزار زن ومرد وکوک همنوع ما، همتبار ما، همسرنوشت ما دسته دسته کشته شدند و هیزم آتش فاشیسم شدند. سکوت صدها نویسنده وشاعر هزاره در مورد قتل عام های افشار، بامیان و مزار را چگونه بخوانیم؟ آیا شایسته نیست که باشهامت تمام بگوییم که این قوم به بیماری آلزایمر مبتلا شده است.
ادامطلب، عکسهاو حدودا پنجاه بحث و نظر در مورد این مطلب را در این جا مشاهده نمایید:
چهاردهم دسمبر امسال "گدی پران باز" بار دیگر در غرب خبر ساز شد. اما اینبار اخبار و تبصره های نوشته شده بر آنرا در بخش مرور کتابها، نه، و بلکه در صفحات مرور و نقد فیلم میتوان یافت. در حالیکه تنها دوهفته از نمایش فیلم "گدی پران باز" میگذرد این فیلم توانسته است چهل و هفت میلیون دالر درآمد داشته باشد. من فیلم گاغذپران باز را دیروز در یکی از سینماهای " ای. ام. سی." در تکزاس دیدم. اکثر تماشاچیان که درهمان تایم (سانس) که من به تماشای فیلم رفته بودم، آمده بودند متشکل از سفید پوستان مسن و چند خانواده آسیایی (احتمالا کوریایی) بودند. پس از ختم فیلم که تقریبا دو ساعت طول کشید بسیاری ها با هم گپ میزدند و تبصره میکردند. از لابلای گپهای چند نفر که من از کنارشان گذشتم معلوم میشد که پیش از تماشای فیلم رمان را نیز خوانده اند. فیلم" گدی پران باز" آنگونه پیش بینی نیز میشد...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
نمايی از کابل در فيلم گدی پران
صحنه هايی از جشن عروسی امير و ثريا
حسن غولک اش را به چشم آصف نشانه گرفته است
حسن به دنبال گرفتن آزادی آخرين گدی پران
حسن و امير در مسابقه گدی پران بازی
و....
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
زکریا ابراهیمی( کودکی امیر): متولد کابل در سال 1996است. 
زکریا پدرش را در جنگهای کابل از دست داده و توسط کاکا و عمه اش سرپرستی و بزرگ شده است. زکریا می خواهد که در آینده هنر پیشه و یا داکتر شود. گدی پران باز اولین تجربه هنری زکریا است...
احمد خان محمود زاده : حسن اصالتا از ولایت پروان میباشد و متولد 1994 درکابل است. احمد به فوتبال، بایسکل رانی و گدی پران بازی علاقه دارد. احمدخان متعلم است و می خواهد که در آینده یک پیلوت(خلبان) باشد. کاغذ پران باز اولین تجربه هنری احمدخان است.
علی دانش بختیاری : سهراب متولد 1994 درولسوالی جغتو از توابع ولایت غزنی می باشد. در هفت سالگی همراه با فامیل خود به کابل کوچیده است. علی متعلم صنف هفتم است و علاقه مندی به فوتبال، خطاطی و نقاشی دارد. گدی پران باز اولین تجربه هنری علی است...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
قومی متفکر به گُل تریاک
دوهفته پیش سیارهِ دوّار خاکی ما رقص منظوم وآهسته آهسته خودرا بر محور آفتاب تکمیل نمود، و سال نو و بهار دیگری از راه رسید. بهار فصل خیزش و بیداری سبزه های سرمست چمن است که ،از حمل تا عقرب سال گذشته، برایوان سبز عالم به عیش و همنیشینی با عندلیب و هزاران پرداخته اند و همدم و قرین بنفشه و مرسل و لاله بوده اند. باری، بسیاری از قبیله های بشر که تا هنوز دست برخاک و عشق به زمین دارند همزمان با آمدآمد پرندگان بر تراکتورهایشان سوار میشوند و به قلبه و خیشاوه می پردازند. تا هم عشق و عادت کهن بشر به کشت و سرسبزی را پاسداری نمایند و هم نوید و امیدی بر دل گرسنگان شهرنشین بدمند که محصول و خرمنی در راه است. شاید ناسپاسی بالاتر ازاین برمقدم بهار نباشد که دامن طبیعت را دانه های خشخاش بپاشند و سپس، به امید خرمن آن، دل معصوم زمین را پر از خون بیگناهان نمایند...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
هفته پیش کانال دیسکوری آمریکا ،و به تعقیب آن، ویژن تی وی کانادا فیلم مستند "آرامگاه گمشدهء عیسی" را پخش نمودند. این فیلم توسط سیمچا جاکوینسی( Simcha Jacobovici)و جمز کامرون(James Cameron)، برنده جایزه اسکار و کارگردان فلیم معروف تایتانیک، کارگردانی و تولید شده است. "آرامگاه گمشدهء عیسی" فیلمی است که درآن گروهی ازباستان شناسان، تاریخدانان، آمار شناسان و متخصصان دی ان ای(DNA) روی تابوت های پیدا شده در گورستان محله تلپیوت ،واقع در اسرییل و متعلق به قرن اول میلادی، تحقیقات می کنند. کارگردانان این فیلم به سراغ صندوقها و استخوان پیکرهای می روند که دو نیم دهه پیش، در سال 1980 میلادی، درغاری واقع در تلپیوت، اروشلیم کشف ...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
پرچم های بلندِ بد نامی
اغلب وبسایت های خبری جهان عکسها و گزارشهای از تجمع روز جمعه را منتشر نموده اند. مطبوعات وسایت های خارجی برخلاف وبسایتهای احزاب جهادی که "تجمع روز جمعه" را "همایش بزرگ ملی" خوانده اند، آنرا جتماع و صف آرایی جنگسالاران برای تصویب طرحی به منظور عفوجنایت های جنگی شان قلمداد نموده اند. شاید اغلب جنگسالاران کابل نشین از اینکه توانسته اند تجمع مشترکی را برگزار و عکسهای کلان کلان شانرا بررخ مردم و مطبوعات بکشند احساس سرور و قناعت نمایند. تردیدی وجود ندارد که از غروب جمعه، تبصره های فراوانی مبنی براینکه در آن "همایش بزرگ ملی؟!" هواداران کدام جنگسالار بهتر و منظم تر عمل نمودند، و چه کسی خوبتر درخشید، نقل مجالس نباشد. بلاشک جنگسالاران تاجک تبار تا حدی زیادی سپاسگزار هوادارانی اند که علاوه بر نصب پوستر های بزرگ از قهرمان ملی، صدها تصویر از استاد ربانی را نیز حمل و نصب و تکثیر نموده اند. جنگسالاران هزاره تبار شاید از این شوق که تمثال های کلان و خندان شان حتا در قلب شهر و غازی استدیوم نصب شده اند در پوست نگنجند و "شاه باش!" ها و "آفرین!"های سخاوتمندانه ای نثار عمله فرهنگی شان نمایند. سیاف و دوستم که شاید اولین تظاهر از اینگونه را در قلب کابل تجربه می نمایند، تمام ساعاتی حضور در غازی استدیوم را غرق در تماشای آن گوشه ای از "چمن حضوری" بوده اند که حلقه از هواداران آنان عکسهایشان در دست داشته اند. به ظن غالب که این دو جنگسالار پشتون و ازبک از حضور کمرنگ هوادران شان در مقایسه با دیگران اندکی ملول و رنجور بوده اند. بر خلاف ملال، سرور و تبصره های محافل جنگسالاری، تجمع روز جمعه در مطبوعات جهان، و مخصوصا اینسوی آبها، "همایش دندان شکن بزرگ ملی" نیست و درخشش هوشمندانه قومی خوانده نمی شود. "تجمع روز جمعه" به باور مطبوعات جهان صف آرایی مزورانه جنگ پیشگانی است که دستان شان تا آرنج بخون زنان و کودکان افغانستان آلوده است. خبرگزاری ها و مطبوعات جهان عکسها و گزارشهای "تجمع روزجمعه" را با این تبصره نشر نموده اند که، جنگسالاران میخواهند طرحی را قانونی بسازند که جنایت های جنگی شان بدون محاکمه فراموش و عفو شود. مسلم است که این تبصره ها ذهنیتی را خلق مینماید که در آن عکسها مردم جهان هواداران جنایتکارانی را ببینند که میخواهند مانع اجرای عدالت شوند. بدینترتیب بازنده این "همایش بزرگ ملی؟" کسانیست که بزرگترین عکس او بلند و هواداران او بیشترین حضور را داشته اند. از نگاه مطبوعات جهان، و به تبع آن در ذهنیت مردم جهان، عکسهای بلند جنگسالاران ریش دراز در واقع پرچمهای افراشته ای جنایت پیشگان و عدالت گریزانی است که مردم به سختی میتوانند فرقی میان آنان و طالبان قایل شوند. بهر حال آنچه نه عجب است، بی وفایی جنگسالارانی است که برای آسایش و ضمانت روانی خود سر در پشت عکسهای رهبران فقید شان پنهان می نمایند و آن دو متوفی را به جای خویش به باد لعن و طعن جهان میگذارند. تصورنمی کنید که افراشتن عکسهای مزاری و مسعود برای حفظ اندوخته های شخصی و ضمانت روانی خیانت بزرگی بر آن دو باشد؟ ...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
فردا یک میلیارد کارت سرخ ولنتاین پشت خانهء عشق ورزان زمین می رسد وشهروندان "عشق پیشه" شهرهای مدرن جهان با کارت و گل و چاکلیت روزخوش عشق ورزی را آغاز می نمایند. چهاردهم فبروری روزجهانی عشق ورزی است وپیشینه تاریخی آمیخته با افسانه ای آن به ولنتاین، قدیس شهید مسیحی میرسد. گفته میشود که "کلودیوس دوم" امپراتور روم باستان با این استدلال که سربازان مجرد بهتر می جنگند ازدواج سربازان مجرد وجوان را ممنوع اعلام می نماید. ولنتاین تصمیم امپراتور را نا عادلانه می داند و با برگزاری مخفیانه مراسم ازدواج سربازان به مخالفت با امپراتور برمی خیزد. پس از مدتی راز ولنتاین افشا میشود و امپراتور او را اعدام می نماید. سالها بعد کلیسا و مردم سالروز اعدام ولنتاین را تجلیل و اورا منحیث فدایی عشق گرامی میدارند...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
چندی پیش نسخه ای از "کابل اکسپرس" سرازقفسه دکانهای فیلم فروشی کابل درآورد. اما، هنوز تعداد مشتریان "آن تصاویر متحرک دشنام آلودِ تحریک آمیز" سربه خانه هزارم نگذاشته بود که همهمه ای اعتراض جمعی از هموطنان خشمگین و رنجور که احساس و هویت شان آماج آن تیرهای تطاول واقع شده بود بلند شد. درپی آن کابل، بامیان و دایکندی تجمعات اعترض آمیز و تحسین برانگیزی را تجربه نمود که در آن نشان از بیداری و باورمندی بسی عریان و مشهود بود. اما رسم آن خطه برآن بوده است که همیشه دسته ای از گرگان کمین نشسته منتظر فرصت بوده اند تا در غیبت "شبانان راستین" لباس چوبانی برتن کنند و به فریب خلق الله بپردازند، که اینبار نیز همان حدیث رفت و همان حکایت شد. حلقه ای از گندم نمایان جوفروش که اعلامیه های پی در پی "دیده بان حقوق بشر" لرزه براندام شان اندخته است عمامهء "قوم دوستی" و خیرخواهی بر سر نهادند وبرمنبرجلوت نمودند و داد مردم دوستی سردادند. تا چند صباحی بیشتری را ازانبان آبروی مردم مصرف نمایند و با اندوخته های خون آلودشان به عیش وعشرت بپردازند...اگر "کابل اکسپرس" محصولی از محصولات بالیوود، و تماشاچیانی در هند و کشورهای فقیر اطراف آن دارد، خبرنگاران غربی که گزارشات مستند از صحن مساجد شیعیان افغانستان ترتیب میدهند تماشاچیان آن شهروندان ثروتمند و قدرتمند غرب است که تصمیم کوچکی از آنها می تواند تغییر بزرگی در سرنوشت ملت های فقیر محسوب شود. علی ای حال اگر"کميته حمايت از حيثيت و هويت جامعه"به راستی در صدد حفظ نام و حیثیت هزاره ها است، سران مساجد را جمع نموده و آنهارا قانع بسازند که لاقل زنجیرزنی را _که مومن ترین دشمنان عقل و تمدن نیز آنرا جاهلانه میداند_ ممنوع اعلام نمایند. سیاه نمایی و تخریش که گزارشهای زنجیر زنی بر هویت هزاره ها وارد می نماید بسی بدتر از آن استکه "کابل اکسپرس" آن نمود...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
هفته پیش سخنگوی وزارت خارجه پاکستان گفت که دولت مطبوعش درنظر دارد تا مرز این کشوربا افغانستان را مین گذاری و حصار کشی نماید. در فردای آنروز حامد کرزی آشفته و خشمناک طی کنفرانس مطبوعاتی ضمن ابراز مخالفت شدید ادعا نمود که، حصارکشی مرز با عث جدایی اقوام و مانع تجارت میشود. واعلام نمود که، "حق داریم مانع مین گذاری مرز شویم." البته هیچ گستاخیی نخواهد بود، و بلکه ایجاب دموکراسی است، اگر کسی در مقابل حامد کرزی برخیزد و بگوید، "حق نداریم مانع حصارکشی مرز شویم." البته دراین مجادله بیشتر از آنکه به جنبه حقوقی و تاریخی خط دیورند ،و مخصوصا شایعه صدسالگی آن پرداخته شود، هفت اجنسی قبیله نشینِ سرکش و آزاد آنسوی خط دیورند مورد مداقه و غور قرار می گیرد. ظاهرا مناطقی که پاکستان عجالتا در نظر دارد تا سیم کشی و مین گذاری نماید از قندهار آغاز و مرزهای شش اجنسی خودمختار قبیلوی هم مرز با افغانستان را تا ولایت کنر شامل میشود. Federally Administrated Tribal Areas ویا هفت اجنسی خودمختار قبیلوی باجور، موهمند، خیبر، اورکزی ،کرم، وزیرستان جنوبی، وزیرستان شمالی و شش ناحیه کوچک قبیله نشین همجواربا آنها یکی از خطرناکترین مناطق جهان است که مردمان آن از گذشته های دور تا امروز با شیوه های قبیلوی زندگی می نمایند. مناطق قبیلوی پشت خط دیورند تا هنوز هیچ تجربه ای از شیوه های زندگی نونین ندارد...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
و همه سرچشمه ای آن ایمان پرشور و مرگ آفرین را وادی های وزیرستان و پشت خط دیورند می دانند. اگر بپرسی که همسایه با آن نام نیک "پاک-ستان"، چرا همدست ناپاکان خونریز می شود ودست به آنهمه ناپاکی می آلاید؟ گفته میشود که همسایه دل در بند "خط دیورند" دارد و تاروزی که حصاری بر روی آن نکشد دست از فتنه نخواهد کشید وبراخلال خواهد ماند....
دراین عکس جسد بمب گذار انتحاری دیده میشود که چندی پیش خودرا در هرات منفجر نمود.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
By: Jafar Rezai
Katib in seven decades of his eventful life fought for democracy and reforms; he used his affluent prose for documentation of a bloody history which cost him severe punishment in his life and a long ignorance after his peaceful rest. Writing the truth of history from inside the court of a brutal man who just finished killing sixty two percent of your people is an unimaginable risky play
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
اخیرا بخش انگلیسی دایرة المعارف بزرگ ویکی پدیا ضمن انتشارمقاله ای طولانی در مورد احمدشاه مسعود ادعانموده است که دوست محمد پدر احمدشاه مسعودیک مهاجرباسمه چی اهل تاجیکستان بوده که به افغانستان کوچیده است...ادعای افغانی نبودن پدر احمدشاه مسعود و آنهم از سوی یکی از منابع معتبر جهانی، می تواند "قهرمان ملی" بودن احمدشاه مسعود را تا حد زیادی زیر سوال ببرد و حربهء جدیدی باشد برای کسانی اورا نه تنها "قهرمان ملی" می دانند وبلکه یک جنایت کار جنگی محسوب می نمایند...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
"معاهدۀ دیورند صد ساله بود" شایعۀ موفقیست که سالیان درازی را بر زبان ها رقصیده است. اما ظاهرا قرائن و احوال کواکب حکایت آن دارد که ستارۀ بخت آن عجوزه ای دروغین رو به افول است، و دیری نخواهد پایید که مردم آن شایعه شیرین را تلخ وترشیده خواهند یافت و آن تزویر را همچون تفاله ای نصوار، در گوشه ای تف خواهند نمود. باری، در عصری که "ربع مسکون" خالی از آزادی و دانش و انترنت بود، و هر جماعتی در پشت دیوار یک زبان می زیستند و دانش همنشین ظلم بود، مردم باشایعه زندگی می کردند. چه، شایعه" صد سالگی معاهدهء دیورند" میراثی از آن روزگار است. وعجبا، که تا هنوزشعله های همان شایعه است که جمجه های خالیی پچیده بر لنگی های بزرگِ سران قبایل وفرماندهان مجاهدین در مجلس را مشتعل می سازد تا فریاد بزنند که" مرز واقعی دریای سند است!" وبه طبع آن، این فریاد از زبان معقول ترین وزیران دولت تکرار می شود. مسلم است که همسایه خواب نیست و او در جواب هر جملۀ آن فریاد ده "مومن بمب پوش" را به استقبال آن احساسات می فرستد تا سرکهای کابل و قندهار را با خون رنگین بسازند. بهرحال، اگر در سی سال گذشته فرمان اکثر نا امنی ها و کشتار ها از آنسوی دیورند صادر شده است. و مقصد پنهان اغلب آن دسایس و توطئه ها موضوع دیورند بوده است، آیا منطقی نیست تا عبرتی از آن ادعاهای نا سنجیده و احساسات پر هزینه بگیریم؟ وچرا شهامت را نداشته باشیم تا به خیالات خام واحساسات بد فرجام گذشته خویش شک نماییم؟ وچرا نپذیرم که خط دیورند صد ساله نه، وبلکه دایمی بوده است وقتی اسناد آن می گوید...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
هنوز دیوانگی پس از گذشت اینهمه سالها
اکونومیست: یک باورِ تقریبا عمومی در افغانستان پافشاری بر آن دارد که معاهده اصلی دیورند تنها برای 100سال قانونی بوده است. اما چنین عبارتی در سند وجود ندارد ومقامات افغان[درگفتگوهای] محرمانه می پذیرند که هر استیناف ی به قوانین بین المللی در باره این موضوع شکست می خورد...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
چرا یادداشتهای از غرب؟مگر نام دیگری پیدا نمی شد، صادقانه بگویم، چیزی مناسبتر ازاین در ذهنم نیامد.زیرا واقیت شیرین یا تلخ این استکه روزها وسالهای زند گی ام را درشهری، کمی دورتراز کوهای راکی و نزدیک سرزمین های سرد وپر برف قطب شمال سپری می کنم...
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید







