فرهنگ بجای مذهب
درشهر فرهنگ بجای مذهب می نشیند

نمایی از باغهای معلق بابل در اثر یک نقاش قرن شانزدهم میلادی
شهرهای باستان: مکان زیارت و تجارت
ظهور شهرنشینی در تاریخ بشر سرآغاز آزادی انسان از مشقت و رنج زمین و شیوه ای نونینی از زندگی بود. شهرنشینی و "یکجا زیستن" علاوه بر آسایش و تسهیلات مفهوم ارزشمندِ امنیت را نیز احتوا می نمود. بدینسان اغلب شهرهای باستان بر فراز تپه های قابل دفاع، و یا در کنار رودخانه و دامن دریا ظهور نمودند. با وجود آنکه "امنیت" یکی از انگیزه های پرجاذبه برای اسکان انسان به شهر بود اما نیازمندی انسان به آب و غذا، تاثیر به سزای در انتخاب و ظهور هر شهری محسوب می شد. علاوه بر امنیت و غذا، بشر هیچگاهی تنها با نان زندگی نمی نمود. "غذای روح" و "اشباع ذهن" دغدغۀ بزرگی دیگری بود که به زندگی انسان مفهوم و امید می بخشید. لذا شهر مکانی برای تجمع و اجرای مراسمات روحانی نیز بود. معمولاٌ قبرستان، بیشه و درختستان، و حتا مغاره ها مکانهای مقدسی می شد برای اجرای مناسک روحانی. اما زیارتگاه ها و مکانهای مقدس علاوه بر نقش روحانی معمولا بازاری برای انجام داد وستد نیز بود. اغلب مردم به شهر می آمدند تا علاوه بر تبادل اندیشه و فکر به مبادلۀ اجناس و تجارت نیز بپردازند. ظاهرا اغلب شهرهای بزرگ جهان — و مخصوصا، پس از ظهور مذاهب بزرگ و سازمان یافته، مانند مسحیت و اسلام — سیمای باستانی "مکانی زیارت-تجارت" را حفظ نمودند. اما با آغاز قرن شانزدهم میلادی رونق اقتصادی انگیزه ای بنیادین ظهور شهرهای نونین شد.

شهر و گزینه های سکولار
برخلاف سیر و سیمای شهرهای بزرگِ باستان، شهرهای مدرن و امروزین دیگری مکانی برای زیارت و مناسک مذهبی نیستند. و بلکه گزینه های سکولار، و به ویژه فرهنگ، برجای مذهب نشسته است. البته جذابیت های غیر مذهبی در برخی از شهر های باستان نیز پراهمیت بوده است. "باغهای معلق بابل" و"برجهای فانوس دریایی" light housesاسکندریه نمونه های بارزی از جذابیت های غیرمذهبی در شهرهای باستان می باشند. شهرنشینان امروزین روزهای تعطیلی شانرا در "تفرجگاه های خرید" shopping malls قدم می زنند و خرید به نوعی تفریح و عادت تبدیل شده است. البته برخی از جامعه شناسان واقعبین خریدو چکر درتفرجگاه ها را مذهب نونین شهر ها می دانند. اما خرید و چکر تنها مشغولیت روزهای تعطیلی در شهر های ثروتمند نیست، و بلکه تجمع هزاران هوادار بازی های ورزشی در استدیوم ها مصروفیت پرشور دیگری است که اغلب شهرنشینان پاره ای از روزهای تعطیلی شانرا با آنجا سپری می کنند. بسیاری از هواداران بازی های ورزشی، ورزش محبوب شانرا تاحدی دوست دارند که، نه تنها در کوچه و ورزشگاه و بلکه در سطح رسانه ها، آنرا مذهب خطاب می کنند. اغلب علاقه مندان هاکی در کانادا هاکی را نه تنها یک بازی و بلکه یک مذهب می خوانند. در امریکا نیز، هواداران پرشور بیسبال، بازی های بیسبال را تا سرحد مناسک مذهبی در شهرهای باستان مورد ستایش قرار می دهند، و بی هیچ شکی، حضور وهیجانی که در استدیومهای ورزشی دیده می شود در هیچ کلیسا و معبدی قابل مشاهده نیست. البته که این تنها هواداران معمولی بازی های ورزشی نیستند که بازی های مورد علاقه شانرا مانند مناسبت های مذهبی همه ساله دنبال می کنند و بلکه رسانه و عده ای از نویسندگان نیز برخی از بازی های ورزشی را مذهب می دانند. رمان مشهور "جوی پابرهنه"Shoeless Joe که هالیوود فیلمی نیز براساس آن ساخته است، نمونه ای از شور بازی های ورزشی تا سرحد مذهب در شهرهای مدرن و امروز است. برخی از جامعه شناسان را باور برآن است که: علاقه مندی شدیدی سیلی عظیمی از شهرنشینان به بازی های ورزشی نوعی اعتراض و پشت نمودن به تجمعات مذهبی و قدیم است.

موسیقی، تیاتر، رقص و...معنویت مدرن
به باور بسیاری از دانشمندان برخلاف شهرهای بزرگ، روستاها تاحد زیادی دژتسخیر ناپذیر مذاهب باستان باقی مانده اند. روستا نشینان امریکای شمالی که حدودا بیست درصد از نفوس آنجا را تشکیل می دهند مسیحیانٍ اروپایی تبارٍهستند که ناخشنودی و عناد آنان با شهرهای بزرگ بسی روشن و هویداست. روستا نشینان امریکای شمالی از حضور کمرنگ مذهب در شهرهای بزرگ و سرازیر شدن میلیونها غیرسفید در شهرها، و مهمتر از همه، فرار پیوسته جوانان روستا به شهر رنجور و خشمناک اند. علی ایحال حضور کمرنگ مذاهب باستان در شهرهای بزرگ بهیچوجه به مفهوم رخت بستن معنویت از شهر نمی باشد. علاوه بر ظهور مذاهب مدرن، مانند، ساینتالوژیScientology و رایلRael در شهرهای بزرگ غرب، آنگونه که دیده می شود در شهرفرهنگ بجای مذهب نشسته است. باید بیاد داشت که "فرهنگ" در غرب برخلاف فهم افغانی آن صرفا برای شعر و ادبیات اطلاق نمی شود و بلکه تعریف غربی و مدرن "فرهنگ" تعریف بسیط و کلانی است که عکس، فیلم، موسیقی، رقص، طنزپردازی، دیزاین و... شامل آن است. درحالیکه قشرجوان و کم درآمد شهرهای مدرن هواداران طبیعی بازی های ورزشی و آوازخوانان رپ و راک هستند، طبقه ثروتمند و متوسط شهرهای مدرن هوادارن سنتی ارکستر، اوپرا، رقص، تیاتر، گالری های نقاشی و... می باشند. فرهنگ—با مفهموم بسیط وغربی آن—نه تنها معنویت مدرن و منبع الهام و امید برای شهرنشینان می باشد و بلکه جریانات سیاسی و شهرهای بی اعتنا به فرهنگ معمولاٌ به "گردن سرخ"Red Neck بودن، و داشتن "زندگی کم عمق" Shallow Life متهم می شوند. دولت های لیبرال که اغلب از حمایت طبقه متوسط برخوردار هستند در زمره حامیان فرهنگ محسوب میشوند، ولی دولت های محافظه کار هر از گاهی متهم به بی اعتنایی به فرهنگ و اختصاص بودجه ناچیز به فعالیت های فرهنگی میشوند. درکانادا، دولت سالانه بیشتر از هفت میلیارد دالر را برای حمایت از فعالیت های فرهنگی اختصاص می دهد. واهمیت فرهنگ در شهرهای امروزین غربی تا جایی استکه برخی ازشرکت های مهندسی برای ساختن ساختمانهای جدید طرح ارایه شده ای مهندسان را با هنرمندان نیز مورد شور و مشورت قرار می دهند. برخلاف شهرهای باستان، افتخار شهرهای امروزین، بهیچ صورت، داشتن معابد و کلیساهای بزرگ نیست. حتا و اتیکان که روزانه ده ها هزار بازدیدکننده دارد بیشتر معماری، نقاشی و مجسمه های ماندگار آن انگیزه ای جذب هزاران جهانگرد است و نه قداست مذهبی آن. امروزه، جاذبه و افتخار شهر مدرن داشتن سالن های زیبای تیاترو اوپرا، گالری های مملو از آثار نادر، موزیم های منحصر به فرد، ارکستر نامی و پرآوازه، استدیوم های ورزشی بزرگ ... و مهمتر از همه زمینه زیست وبوم نویسندگان و هنرمندان خلاق می باشد.
نویسنده: جعفررضایی
۱. برای نوشتن مطلب بالا از گزارش ویژه شانزده صفحه ایی مجله اکونومیست در مورد "شهرنشینی های جهان" استفاده شده است.
۲. گردن سرخRedneck به افراد و یا شهر های: محافظه کار، مذهبی متعصب، بی اعتنا به فرهنگ، مخالف مهاجران، و علاقه مند به تفنگ خطاب می شود. در کانادا ایا لت آلبرتا و در امریکا ایا لت تکزاس مشهور به ایا لتهای گردن سرخ استند.
چگونه" بمبگذاری انتحاری" وارد فرهنگ پشتونها شد
تا ماه جون 2007 ازمجموع 43 بمبگذار انتحاری دستگیر شده 38 نفر آنان پشتون بوده اند.

داکتر براین گلین ویلیامز استاددانشگاه و محقق امریکایی که سفرهای متعدد در افغانستان داشته است، در ماه جون سال گذشته يک سخنرانی راجع به سرایت بمب گذاری انتحاری از فرهنگ اعراب به فرهنگ پشتونها داشت. داکتر ویلیامز که تاریخچه بمبگذاری های انتحاری در افغانستان را بررسی و دنبال نموده است یادآور می شود که تاسال 2005 هیچ پشتونی اقدام به بمبگذاری انتحاری ننموده است. با آغاز سال 2005 فرهنگ بمبگذاری انتحاری وارد فرهنگ پشتونها می شود و جهش باورنکردنی و ناگهانی می یابد. داکتر ویلیامز دلیل رو آوردن طالبان به بمبگذاری انتحاری را شکست آنان در نبرد رو در رو علیه نیروهای ایتلاف می داند. او یادآور می شود که طالبان با جمعاوری نیرو تصمیم به بازپسگیری قندهار و سایر ولایات جنوب داشتند. با شکست طالبان در نبرد رو در رو آنان به عملیات انتحاری رو می آورند. داکترویلیامز الهام و دلایل سرایت بمبگذاری انتحاری از فرهنگ اعراب به فرهنگ پشتونها را آغاز جنگ عراق و سرازیر شدن صدها ویدیوی تبلیغاتی القاعده به مناطق خود مختار قبیلوی در پاکستان می دانداو می گوید که در مناطق قبیلوی پاکستان که ساکنان آن همه پشتون هستند ویدیوهای تبلیغاتی القاعده، که به ترویج جنگ علیه نیروی های خارجی و تمجید از شهادت و بمبگذاران انتحاری می پردازد، محبوب ترین ویدیو هاست. ویدیوهای تبلیغاتی القاعده که در آن بمبگذاران انتحاری قهرمان و شهید خوانده می شوند بر ذهنیت جوانان پشتون تاثیر شگرف داشته است و آنانرا وادرا می مینماید که راه قهرمانان انتحاری القاعده را دنبال نمایند و در آرزوی شهادت باشند. داکتر ویلیامز می گوید که تحقیق او نشان می دهد که برخلاف تبلیغات حامد کرزی که می گوید افغانها دست به عمل انتحاری نمی زنند و بلکه بمبگذاران انتحاری اعراب و خارجی هستند، از مجموع43 بمبگذار انتحاری که قبل از انفجار بمب شان دستگیر شده اند 38 نفر آنان از پشتونهای افغانستان هستند.
افغانها حس حفاظت از جان شان ضعیف است
در بخش دیگری از سخنانش داکتر ویلیامز به راه های پرخطر و باریک افغانستان و رانندگی بی احتیاط افغانهااشاره نموده می گوید: من در افغانستان بیشتر از بمبگذاری انتحاری از رانندگی انتحاری می ترسیدم. اشاره ای او به رانندگی پر سرعت و بی احتیاط افغانها در راه های کوهستانی و پر خطر افغانستان است. او پس از آن با تبسم می گوید می بخشید به نظر من افغانها حس حفاظت از جانشان ضعیف است.
شنبه ها روزهای بی انتحار
داکتر ویلیام حتا تقسیم اوقاتی برای مسافرت و گشت گذار امن در افغانستان نیز تهیه نموده است. داکتر ویلیام می گوید که تحقیقات او در مورد بمبگذاری های انتحاری نشان می دهد که اغلب آنان در روزهای بین دوشنبه و جمعه اتفاق افتاده است. به نظر داکتر ویلیام امن ترین روز برای گشت و گذار در افغانستان روز شنبه است. زیرا اغلب جوانان پشتون در روزهای جمعه به مسجد می روند و ملاهای برگشته از دیوبندی که به تبلیغ بمبگذاری انتحاری و شهادت می پردازند در روز جمعه موعظه و تبلیغات می کنند. در روز جمعه جوانان پشتون از لحاظ روحی تغذیه می شوند و فردای آن از مناطق قبیلوی به سوی شهرهای افغانستان روانه می شوند، و دو روز طول می کشد تا به کابل و سایر شهر های افغانستان برسند.
بهر حال پذیرش و نفوذ بمبگذاری انتحاری در فرهنگ پشتونها خبر تلخ و تکاندهند ه ای است که تحقیقات داکتر ویلیامز برای اولین بار به طور مفصل به آن می پردازد.
آنچه در بالا آمد شمه و خلاصه ای از سخنرانی دو ساعته داکتر ویلیامز در بنیاد جیمزتاون بود. کسانی که آشنایی با زبان انگلیسی دارند با رفتن در لینک ذیل می توانند تمام سخنرانی داکتر ویلیامز را تماشا نمایند. البته برای دوستان که علاقمند به پی بردن به ریشه های بحران افغانستان است تماشای سخنرانی داکتر ویلیامز مصرا توصیه و پیشنهاد می شود.
این مطلب قبلا برای کابل پرس ارسال و درآنجا نیز نشر شده است.
استفاده ازمتن بالا بدون ذکر نام نویسند و ماخذ آن اجازه نیست.
عکس متن از: عبدالواحد رفیعی
دانش و امید
اغلب پیامگذارانِ مطلبِ " استبداد ستایی عریانِ یک روشنفکر" انگشت ملامت و انتقاد به جملات پایانی مقاله گذاشته و از اینکه اختتام یک نقد و نوشته ای که به مسایل جدیی، مانند "چند فرهنگی" و "به روز نشدگی" پرداخته است، و دم آخر دیگران را صرفا به آموختن زبان انگلیسی و کمپیوتر فراخوانده اندکی ناموافق به نظر می رسند. و برخی از روی تجاهل العارف پرسیده اند که آنرا نفهمیده اند. جملات یاد شده می گوید:
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد، و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است. چرا کمپیوتر و زبان انگلیسی، اوباما و الگور؟
تردیدی وجود ندارد که نه خوانندگان عزیز مباحثِ مهمی "فرهنگ" و "هنر" را چیزی "سر به هوا" می دانند و نه این توضیح پرشتاب قادر است تا به آن دو مبحث بپردازد. اما چرا کمپیوتر و زبان انگلیسی، اوباما و الگور؟
آن تخته ها و سیم های پر اسرار
در حالیکه داشتن و دانستن کمپیوتر، بدون در نظرداشت استفاده سالم و یا نا سالم آن، در اغلب کشورهای فقیر نشانی از ثروت، دانش و پرستیژ است، در کشور های ثروتمند استفاده نا سالم از کمپیوتر نشانی از فقر است. دیروز در یکی از برنامه های رادیویی صحبت از نتیجه یک تحقیق برروی کودکان و علل ازدیاد رقم کودکان چاق بود. گفته می شد که رقم کودکان چاق در محله های فقیر بیشتر از محله های ثروتمند است. و یکی از دلایل عمده این موضوع استفاده بیش از حد کودکان از کمپیوتر و نشستن در خانه است. ولی بلمقابل، محله های ثروتمند که دارای امکانات تفریحی و ورزشی بیشتر میباشند کودکان در آنجا از کمپیوتر کمتر استفاده می کنند و بخشی از اوقات فراغت شانرا به بازی و فعالیت های ورزشی سپری می کنند. بدون شک استفاده غیر مفید از کمپیوتر و سپری نمودن ساعاتی از عمر در چت روم ها، نه کاری خردمندانه، و بلکه به آتش کشیدن لحظه های ارزشمند زندگی است. اما استفاده سالم و معلوماتی از کمپیوتر، و مخصوصا در کشور های فقیر که مردم دسترسی اندکی به کمپیوتر دارند، تا آنجا مهم است که یکی از مهمترین موسسه های کمک به افریقا شعار تبلیغاتی امسالش را "یک لب تاپ برای هر کودک" عنوان نموده است. این موسسه از مردم می خواهد که با هدایا و کمکهای شان زمینه بهرمندی کودکان فقیر به لب تاپ های صد دالری را فرهم نمایند. آشنایی با کمپیوتر و دسترسی آزاد به انترنت افقهای روشنی از آگاهی و معلومات را به روی بشر امروز گشوه است که تا سه دهه پیش فقط در رمانهای علمی-تخیلی، شمه های از آن، صرفا قابل تخیل بود. بهر ترتیب، دسترسی آسان، سریع و اغلب رایگان اندیشه و "معلومات به روز" در انترنت نعمت شیرینی است که فقیران جهان سوم را بر سفره ای از دانش و آگاهی ثروتمندان جهان نشانده است.
انگلیسی، زبان تمدن لیبرال امروز
اگر دیروز شرق خراسان پس از دو سده استیلای زبان عربی بستری بود برای تولد دوبارۀ زبان فارسی، بی تردید فارسی زبانان قرنهای پسین، بسی مرهون تدوین و تالیف و ترجمه ای هزاران کتابی اند که در ایران به زبان فارسی چاپ ونشر گردیده اند. اما، ترجمه و نشر هزاران کتاب به زبان فارسی_و مخصوصا پس از روی کار آمدن نظام مذهبی-سیاسی مبنی بر تیوری و تخیل "ولایت فقیه" آیت الله خمینی در ایران که قیچی های سانسور بران و محدودیت های شدیدی بر بازار اندیشه و تفکر وضع شد_ به هیچ وجه بدان مفهوم نیست که زبان فارسی همپای جهان در حرکت است. فارسی زبانانی که عینک تعصب و تفاخر را از چشمان شان برداشته اند می دانند که زبان فارسی نه تنها زبان تمدن پیشرو امروز است و بلکه به اندازه زبانهای منطقه ای، مثل ترکی و عربی نیز دسترسی کافی به افکار و تحولات به روز جهان ندارد. و البته که سه دهه جنگ در افغانستان، فقر و روسی پسندی در تاجکستان و فیلتر های زخیم نظام ملا سالار ولایت فقیه در ایران در پسماندگی و به روز نشدگی زبان فارسی نقش اساسی داشته اند. دراین میان آنچه مایه عجب و اسف است تقلید و فارسی خوانی انحصاری نویسندگان و روشنفکران افغانستان است. البته که برای آندسته از نویسندگان و روشنفکران افغانی که فراتر از زبان فارسی آشنایی با زبان دیگری ندارند جای عذر باقی و مقبول است. ولاکن اسف و تاثر برای آنعده از نویسندگان و روشنفکران افغانی روا و شایسته است که پس از سالیان متمادیی زندگی در غرب هنوز چشم و گوش به رسانه های شنیداری و دیداری ایرانی های درون و بیرون ایران دارند و هرگز سیمرغ همت شان بال نمی گشاید تا خود به سیر و دیدارِ حال و قال جهانیان با چشمان خویش برایند. اگر خوانندگان عزیز از آموختن زبان انگلیسی آنرا فهمیده باشند که صرفا چند کلمه ای آموخت تا ادای خارجی درآورد و یا کمی سعی بیشتری به خرج داد تا نایل به مقام همقدمی و ترجمانی فرنگیی شد، که انتقاد شان بسی بجا و وارد است. ولی، مرادی از این قلم با دعوت جوانان این سرزمین به آموختن زبان انگلیسی، عبور از مرز تک زبانی و ماندن در پشت دیوار یک زبان شیرین، ولی پسمانده و منطقه ای بوده است. دانستن زبان انگلیسی به مفهموم همراهی و همقدمی با تمدن لیبرال امروز است و شما را قادر میسازد تا با تحولات لحظه به لحظه جهان همگام و به روز بمانید. آزمون را یک زمانی جهان را با چشمان خود ببینیم نه با عینک همسایه.
چرا اوباما؟

باراک حسین اوباما فرزند آبهای گرم اقیانوس آرام و متولد "هانا لولو" است. هانا لولو جزیره ای از جزایر هاوایی است و در وسط اقیانوس آرام موقعیت دارد. جاییکه آنجا هیچ قاره نیست. و البته که علی رغم فاصله مکانی آن هنوز جزیی از قلمرو ایالات متحده امریکاست. اوباما از پدر مسلمان، دانشجوی اهل کنیا، و مادر آتیست، دانشجوی اهل کنزاس، به دنیا آمده است. وقتی اوباما دوساله بود پدر و مادر اوباما از همدیگر جداشدند. پس از مرگ زود هنگام مادر اوباما در امریکا و بازگشت و کشته شدن پدر اوباما در اثر یک سانحه ای ترافیکی در کنیا، اوباما به خانه والدین مادری خود رفت و مادر کلانش سرپرستی او را به عهده گرفت. اوباما نوجوان سیاه پوستی بود که مراقبت و مواظبت او به عهده یک مادرکلان سفید بود. اوباما در سخنرانی جسورانه و ماندگار هفته ای پیش خود گریز های زیادی به خاطرات دوران کودکی خود داشت. اوباما با جسارت تمام در مورد یکی از حساس ترین مسایل امریکا سخنان صریح و شجاعانه ای بر زبان آورد که هیچ کسی جز اوباما جرات بیان آنرا نداشت. اوباما قانون اساسی امریکا در سالهای بردگی را قانون متناقض خواند زیرا همزمانی که آزدای را یک اصل میدانست بردگی را نیز تایید می کرد. اوباما منحیث مرد سیاهپوست که ژن یک زن سفید پوست نیز با اوست، هم "قهر و رنجش" سیاهان را درک می کند و هم "ترس" سفیدپوستان را. اوباما ازکنایه های مادرکلانش در مورد سیاه پوستان سخن گفت که گاهگاهی موجب گریه او شده است، ولی همزمان از ترس مادرکلانش گفت که وقتی مردی سیاه پوستی را در سرک می دید چگونه خود را کنار می کشید. علاوه بر هویت مشترک سیاه و سفید اوباما که اورا با خبر از هر دو" نیمه جدای جامعه امریکا" نگه میدارد، اوباما سمبل از امید و تغییر در امریکا نیز است. صرف نظر از پیروزی و یا شکست اوباما، کمپاین پرشور و حیرت آور او قادر شده است تا کسانی را به پای صندوقهای رای بکشد که هرگز در هیچ رای گیری مشارکت نداشته اند. رای اوباما رای سیاه پوستان، که در تلاش و تقلای واردشدن به متن جامعه امریکاست، رای اغلب مهاجران غیر سفید، رای سفید پوستان منور و روشنی که نژاد پرستی پنهان و مزمن امریکا را انسانی نمی دانند، و رای جوانان امریکاست. در یکی از روزنامه ها خواندم که می گفت: "رای اوباما رای نسلی است که در" یوتیوپ" و "فیس بوک" بزرگ شده اند." شور و امیدِ که کمپاین اوباما در میان، سیاه پوستان، سفید پوستان منور و جوانان امریکا برپا نموده است، به اعتراف دشمنان اوباما، در تاریخ امریکا بی نظیر است. و البته که به همان میزان کمپاین اوباما موجب رنجش و تشویش نیروهای راستگرا و محافظ کار در هرگوشۀ از غرب نیز شده است. برای بسیاری از سفید پوستان راستگرا دیدن مردی سیاهی بعنوان ریس جمهور امریکا و خانم سیاه پوست او به حیث بانوی اول امریکا فاجعه باور نکردنیی است که بنیاد های تفکر سفید محوری شانرا فرو می ریزد. کمپاین پرآوازه وتاریخی اوباما نه تنها ترس و تشویش بردل راستگرایان امریکا ایجاد نموده و بلکه راستگرایان کانادا نیز سخت از آن بیمناک اند. و به همین دلیل است که رسانه های راستگرای کانادایی مانند "نشنل پوست" تقریبا هر روز تحلیل وتبصره ای مبنی بر سیاه نمایی و کوچک نمایی اوباما دارد. در حالیکه "گلوب اند میل" سخنرانی هفته گذشته اوباما در مورد تبیض نژادی در امریکا یکی از ماندگارتری سخنرانی های تاریخ خوانده بود، "نشنل پوست" آنرا بازی با کلمات خواند و روزگذشته طی مقاله بلندی سخنرانی های اوباما را "افیون زهرآگین سیاسی" عنوان نمود. ناگفته پیداست که کمپاین پرشکوه اوباما پیام روشن عبور از مرز رنگ و نژاد رابه همراه دارد و در صورت پیروزی و انتخاب اوباما به حیث ریس جمهور قدرتمندترین کشور جهان موجی از انسان محوری و آینده نگری بر شهرها و روستا های تمدن لیبرال امروزین سرازیز خواهد شد. بهر حال، کمپاین اوباما، بی هیچ شکی، کمپاین تاریخی است و موجب شور و امید برای سیل عظیمی از منوران جهان که به انسانیت و آینده باوردارند، گردیده است.
پیام ویژه ای اوباما برای افغانستان
کمپاین اوباما علاوه بر محاسن که در بالا گفته آمد پیام ویژه ای برای افغانستان نیز دارد. اوباما از روزهای آغازین کمپاینش تا حالا بارها گفته است که اگر پاکستان و مشرف علیه پایگاه های تروریستی در FATA"مناطق خودمختار قبیلوی پاکستان" اقدام نمیکند در صورت پیروزی او شخصا اقدام خواهد نمود.
چرا الگور؟

علاوه بر باراک اوباما، امروز ها اغلب منوران و جوانان امریکا چشم و گوش به الگور دارند. الگور معاون پیشین بیل کلینتون ورقیب دورۀ اول ریاست جمهوری جورج بوش بود. رسانه ها هر ازگاهی جمله ای مشهوری از او را پخش و نشر می کنند که پس از ماجرای کشیده شدن نتایج رای گیری به دادگاه، و صدور رای دادگاه به نفع جورج بوش، الگور گفت" من قویا با آن مخالفم، اما آنرا می پذیرم." باری سالی پیش مجله تایم مقاله ای مفصلی راجع به الگور نوشت و گفته شده بود که جمعی بزرگی از دموکراتها و جنبش سبز از او مصرانه می خواند تا کاندیدای ریاست جمهوری شود. اما سکوت الگور به بدان مفهوم بود که او دیگر علاقه ای به سیاست ندارد. ولاکن این به هیچ بدان مفهوم نیست که او مردی بی کمپاین خواهد بود. الگور با انتشار فیلم مستندی راجع به "تغییر آب و هوا" و "گرمای زمین" تحت عنوان " یک واقعیت نارحت کننده" An Inconvenient Truth، و راه اندازی کنسرت های باشکوهی در هفت قاره ای این سیاره برای آگاهی مردم از خطرات بلقوۀ گرمای زمین عملا کمپاین سبزی را رهبری می نماید. بی تردید دشمنی رسانه های راستگرا علیه الگور کمتر از دشمنی علیه همحزبی پرآوازه او اوباما نیست. جنبش های مبارزه علیه گرمای زمین و کاهش تولید گازهای گلخانه ای بسی مرهون فعالیت و تلاشهای صادقانه الگور اند. الگور با استفاده از شهرت، نام و تماسهای که با حلقه ای سیاستمداران و رسانه های امریکا داشت توانست پیام جنبشهای سبز را جهانی بسازد. رسانه های راستگرای غرب که در آن جمعی از "منکران گرمای زمین"Global Warming Deniers به تحلیل و تبصره می پردازند، نه تنها ناسزا گویی و اهانت علیه الگور را روا می دارند و بلکه به تمسخر الگور را مبتکر مغالطه و دروغی موسوم به گرمای زمین می دانند. کافی است در یکی از شهرهای کانادا و یا امریکا برفی سنگینی ببارد، و آنگاه رادیو های راستگرا به کنایه و طعنه الگور را شماتت می نمایند که،" کجاست گرمای زمین؟ که ما از سرما منجمد شده ایم." اما الگور بارها در سخنرانی هایش یادآور شده است که نباید به موضوع گرمای زمین صرفا از کلکین خانه و شهرما نگاه کنیم. گرمای زمین را باید در خشکسالی های بی سابقه افریقا و آسیا و روند بی سابقه آب شدن یخهای قطب شمال و جنوب ببینیم. بهرحال، در حالیکه ذهن جوانان خاورمیانه با اندیشه های زندگی سوز اسلام نظامی توسط جریانات ولایت فقیه، وهابیت، القاعده، اخوانیزم و... مسموم می شود ، همنسلان آنان در امریکای شمالی چشم و گوش به مردانی با دست های سبز دارند و تغییر آب وهوا و گرمای زمین جدی ترین بحث مطرح در میان جوانان است. امروزه سالنهای دانشگاه ها در غرب هرازگاهی مملو از دانشجویان مشتاقی است که، نه در پای سخنان روحانیون دانش ستیز، و نه جنگسالاران بد نامی با دستان سرخ، و بلکه در پای سخنان دانشمندانِ فرهیخته ای با دستان سفید و اندیشه سبز می نشینند. جوانان امروز غرب جوانان تنوع پسند، پرشور و آینده اندیشِ اند که نگران فردای این سیاره استند و می کوشند تا با اقتدا به سبز اندیشانِ مثل الگور نه تنها مشکل گرمای زمین را حل نمایند و بلکه زمینه دسترسی به انرژی پاک و ارزان را برای نسلهای فردا فراهم و میسر بسازند.
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است.
این مطلب اصالتا برای کابل پرس ارسال و در آنجا نشر شده است.
استبداد ستایی عریان یک روشنفکر
آقای اسماعیل اکبر در پاسخ به مطلب "اسماعیل اکبر روشنفکر روستا" که من چندی پیش نوشته بودم، جوابی نوشته است. بی تردید اینکه آقای اکبر، منحیث یکی از روشنفکران نامدار افغانستان، قلم رنجه نموده و از در دیالوگ با وبلاگنویس ساده و گمنامی مثل من وارد شده است این بیانگر اعتنا و التفات ایشان نسبت به نسل جوان افغانستان است و در خور امتنان و ستایش. شکی نیست که آقای اکبر یکی از صداهای معدود و منحصر به فردی است که نه در حلقه ای فاشیزم پشتون حضور دارد ونه بر طبل فاشیسم آریایی، که اینک از ایران به توطیه و تقلای کسانی مثل چنگیزپهلوان راه به افغانستان باز نموده است، می کوبد. که در این مورد می توان به مقاله آقای اکبر در مورد نوروز تحت عنوان " نوروز جشن طبیعت نه جشن پادشاهان" اشاره نمود. اما پندارهای آقای اکبر در مطلب "مساله زبان" و تکرار آن در جوابیه او شکی را برمی انگیزد که تعلق خاطر بیش از حد ایشان به مساله دولت و ملت آقای اکبر را به نوعی استبداد ستایی کشانده است. اشارات آتی پاسخی است به پاسخ آقای اکبر.
1. آقای اکبر نوشته است: "جوش و خروش آقای رضایی مرا بیاد جوانی خودم انداخت. و لجاج و عنادی که از فطرت ارادی و مصمم بر می خیزد و خواهان تحمیل نظر خود است، ولو که راه رسیدن به مقصد چندان سنجیده نباشد." آقای اکبر، اگر در مطلب که من نوشته ام نشانه ای از لجاج و عنادی مبنی بر تحمیل نظر دیده میشود شما چرا لطف نموده نمونه از آنرا ذکر ننموده اید؟
2. آقای اکبر بی هیچ اشاره ای به اشارات من در مورد جریانات چپ و راست در غرب و موضوع تغییر آب و هوا و گرمای زمین، سخن از گذشته مبارزاتی شان به میان آورده اند. البته در مطلب من هیچ چون و چرای راجع گذشته سیاسی آقای اکبر مطرح نشده بود.
به اصطلاح عدالت ملی و اجتماعی؟؟
3. آقای اکبر حینکه از گذشته سیاسی خود سخن گفته یاد آور شده است که: "من یک گفتنی به آقای رضایی دارم و در باره آن بعضی از نظر دهندگان نیز اشاره کرده اند. و آن اینکه من در ردیف اولین کسانی از نسل خود قرار داشتم که در افغانستان برای به اصطلاح "عدالت ملی و اجتماعی" می رزمیدند."
"به اصطلاح عدالت ملی و اجتماعی"؟؟ من باورم نمی آید که آقای اکبر آنقدر با گذشته سیاسی و فکری خود فاصله گرفته باشد که به تمسخر ارزش ناب و انسانی مثل "عدالت" بپردازد. تردیدی وجود ندارد که در کشور مثل افغانستان لمپن های زیادی از اصلاحات پاک و شریفی مثل "عدالت ملی" و عدالت اجتماعی" استفاده ابزاری نموده باشند، ولی این بهیچوجه دلیلی نمی شود که ما "عدالت ملی و اجتماعی" را به تمسخر بگیریم و آنرا با پیشوند به " اصطلاح" که معمولا برای بیان چیزی کاذب و غییر واقعی ابراز می شود استفاده نماییم. فقط برای ارایه معلومات خدمت آقای اکبر یادآور میشوم که " عدالت اجتماعی" تا هنوز در متمدترین جوامع این سیاره یک دغدغه و بحث جدی است.
به کجای این شب سیه بیاویزم قبای ژنده خویش؟
4. با تاسف تمام آقای اکبر باردیگر بسیار بی پرده و عریان ضمن دفاع از سیاست استبداد فرهنگی و لسانی می نویسد: "دوست عزیز، کانادا را مثال نیاورید. ما بسیار با آن مرحله فاصله داریم. ایدئولوژی دولت ملت، در خاستگاهش فرانسه و بعد انگلستان و آلمان و بعد امریکا، توام با مضمحل ساختن زبان و کلتور اقلیتها و تحمیل زبان اکثریت بوده و در شرق هم دیکتاتورچه ها از همان روش پیروی کرده اند. افغانستان را با ایران، عراق، ترکیه و پاکستان مقایسه کنید. اروپایی ها حتی الجزیره و سنگال را فرانسوی زبان و انگلیسی زبان ساخته اند و در داخل مرزهای خودشان، ماجرای 800 ساله آیرلند و باسک نمونه های کلاسیک تحمیل کلتور اکثریت است" به کجای این شب سیاه بیاویزم قبای ژنده خویش؟ وقتی نامدارترین روشنفکران و اندیشمندان افغانستان بی هیچ کنایت و لفافی، پوست کنده و عریان به دفاع و توجیه استبداد لسانی و فرهنگی می پردازد چه امید به فردای این سرزمین میتوان داشت؟ جناب آقای اکبر و همنسلان گرامی آن تاهنوز در رویا های روزگار عبدالرحمان وداوود خان سیر وسیاحت دارند. اندیشمند گرامی، دنیای که شما از متن کتاب های فارسی چهار وپنج دهه پیش فهمیده اید دیگر وجود خارجی ندارد و صرفا آرشیف و تاریخ است. البته این تنها آقای اکبر نیست که همیشه سرود یاس " ما با اروپا و غرب فاصله سه صد ساله داریم" را می خواند. تقریبا این کل همنسلان جناب ایشان است که در روزهای مبارزات "شعله جاوید"، "ستم ملی"، خیبر و محمودی و کارمل وباعث و.. مانده اند. گفته میشود یکی از همطرازان و همنسلان دیگر آقای اکبر تاهنوز چنان سر در جزوه ها وجمله های استاد مزینانی (شریعتی) دارد که هراز گاهی به فکر تدریس و بازگویی نفرتها و تیوریهای زندگی سوز بازیافته از متن خرافات مذهبی استاد مزینانی، به نسل جوان این سرزمین است. پیروی از پیروان همنسلان آقای اکبر در نوشته هایش کلمات ناپاک و نامودبانه ای مثل "ادرار" و... را بکار می برد تا ادای جلال آل احمد را در آورده باشد. مشخص است وقتی کسی اقبال را قبله عالم می پندارد، در ذهنش در صدد و سراغ مصداقهای پاکستان روزگار استعمار در افغانستان نیز است. ولاکن امروز که دیگری پنجاه سال پیش نیست و استعماری وجوندارد پس چه باید کرد که "اقبال کوچکی" در کابل بود. میچبسند به تندی وناسزا علیه نیروهای خارجی که هزار مرتبه انسان تر و شرافتمند تر از دزدان و ددهای خودی دیروز اند. دیگری که درمتن رساله ای "غربزدگی" جلال احمد و آثار شریعتی بند مانده است می خواهد جلالی و یا استاد مزینانی کوچکی باشد در سرزمین که نه شاه دارد و نه خمینی، ولی او دل به ملای دانش ستیزی با دستان خون آلود می دهد و سعی می نماید تا اورا خدا و خمینی قومش بسازد وبدینسان مر این قیمتی در دری را در پای او بریزد.
چشم اگر باز کنیم رستگاران را نیز خواهیم دید
این محصل ساده نمونه ای موفقی را می شناسد که قطعا همنسلان آقای اکبر عینک شان تا آن حد شفاف و دوربین نبوده است که از فراز پاکستان و هندستان عبور نماید و در شمال آبهای هند آنرا ببینند، کوریای جنوبی. کوریای جنوبی پنجاه سال پیش درفلاکت و فقر زندگی می کرد که اگر بدتر از افغانستان نبود، بی شک برادر افغاستان بود. پس از پایان جنگ غرب و کوریایی شمالی، کوریای جنوبی فرصت دوستی و رابطه با غرب را غنیمت طلایی شمرد و در چهار- پنج دهه چنان رشد و پیشرفتی حاصل نمود که اینک سربرابری اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی با دموکراسی های پیر و رفاه کهنی مثل اروپا دارد. بی هیچ شکی که روشنفکران و دولتمردان کوریای جنوبی تنبلی، منطقه زدگی، یاس و مفکوره ای جناب کرزی و همنسلان آقای اکبر را نداشته اند، و هرگز سرود " ما با اروپا فاصله سه صد ساله داریم" در حجره حجره مغزشان حک نبوده است.
عصر ما عصر چند فرهنگی است نه تک فرهنگی
5. آقای اکبر ادعا میکند: " ایدئولوژی دولت ملت، در خاستگاهش فرانسه و بعد انگلستان و آلمان و بعد امریکا، توام با مضمحل ساختن زبان و کلتور اقلیتها و تحمیل زبان اکثریت بوده و در شرق هم دیکتاتورچه ها از همان روش پیروی کرده اند. افغانستان را با ایران، عراق، ترکیه و پاکستان مقایسه کنید. اروپایی ها حتی الجزیره و سنگال را فرانسوی زبان و انگلیسی زبان ساخته اند و در داخل مرزهای خودشان، ماجرای 800 ساله آیرلند و باسک نمونه های کلاسیک تحمیل کلتور اکثریت است" اولا این ادعای آقای اکبر، به شیوه ای که ایشان بیان نموده اند، درست نیست. زیرا امریکا گذشته متفاوت و منحصر به فردی دارد که قابل مقایسه با آلمان، فرانسه و غیره نیست. به فرض که این ادعای آقای اکبر درست هم باشد به روز نیست.زیرا حدودا بیست سال پیش دولت لیبرال کانادا برای جلب رضایت و خوشنودی فرانسوی زبانان کبک، طرح جدید و بیسابقه ای را در پیش گرفت تحت عنوان " سیاست چند فرهنگی" که با اکثریت آرا از جانب پارلمان کانادا پذیرفته شد و به صورت قانون درآمد. مفکوره نهفته در پشت این پالیسی این بود که، هر اقلیت فرهنگی و زبانی وقتی برایشان فرصت و زمینه ای برای زندگی با ارزشها و فرهنگ خودشان فراهم میشود بیشتر احساس آرامش و کانادایی بودن می کند تااینکه فرهنگ و زبان مسلط برآنان تحمیل شود. سالها بعد اتحادیه اروپا و آسترالیا به تقلیدی از کانادا سیاست چندفرهنگی را به عنوان تجربه نو ونیکوی انسانی رسما پذیرفتند. حتا در امریکا که تاهنوز "سیاست چند فرهنگی" رسما پذیرفته نشده است صحبت و زمزه هایی از پذیرفتن زبان اسپانیوی بعنوان زبان دوم است و در جنوب امریکا که تعداد زیادی از مهاجرین امریکای لاتین سکونت یافته اند در اغلب ادرات دولتی خدمات به هردو زبان انگلیسی و اسپانیوی ارایه می شود. البته که علاوه بر ده ها نشریه و مجله اسپانیوی زبان تعداد زیاد شبکه های تلویزیونی به زبان اسپانیوی نیز در فعالیت استند. در ضمن، حتا در امریکا هم یک تلویزیون و رادیوی مشترک انگلیسی و اسپانیوی وجود ندارد. برای روشنی مساله خدمت آقای اکبر عرض می شود که سکاتلند، ایرلند و انگلند در طول تاریخ سه شاه نشینی جداگانه و متخاصم بوده اند و تنها سه صد سال پیش بود که با تسلط انگلو سکسن ها بر سکاتلند و ایرلند بریتانیای کبیر به وجود آمد.
تیوری فرهنگ سوزی شرمسار از شکست های تاریخی خویش است
6. آقای اکبر سیاست اضمحلال زبان و فرهنگ اقلیت ها و تحمیل زبان و فرهنگ اکثریت یک پالیسی شکست خورده است. وقتی اتحادیه اروپا رسما سیاست چند فرهنگی را می پذیرد دیگر دلیل وجود ندارد که شما گذشته شکست خورده آنرا فقط در ذهن داشته باشید و به آن اتکا و استدلال نمایید. ادامه جنگ کردها و ترکها در ترکیه و پذیرش زبان کردی در مکاتب مناطق کرد نشین پس از شش دهه استبداد لسانی وفرهنگی که شما آنرا پروسه دولت و ملت می خوانید نشان بارز از شکست استبداد لسانی و فرهنگی است. در ضمن من با توجه به آشنایی که با زبان ترکی آذری دارم و این سبب می شود تا از احوالات ترکهای ایران کمی با خبر باشم، با اطمینان برای شما می گویم که شکست جمهوری اسلامی ایران پایان حکومت تک زبانی در ایران نیز است.
قتل یک فرهنگ و قتل یک زبان جنایت کوچک نیست
7. آقای اکبر شما که عریان و بی پرده به توجیه و تیوریزه نمودن طرح اضمحلال زبان و فرهنگ اقلیت ها می پردازید چقدر مطمین هستید که اینکارشما اخلاقی و مدنی است؟ قتل یک زبان و قتل یک فرهنگ، مغالطه صورت نگیرد منظورمن خشونت و خرافات قبیله ای نیست، تنها جنایتی علیه متکلمان یک زبان و مردم که در دامن یک فرهنگ زندگی می کنند نیست. قتل یک فرهنگ وقتل یک زبان جنایت نابخشودنی است که کل بشریت را از یک میراث ورسم ارزشمند بشری محروم می کند. یکی از تیوری های بنیادین جنبش های مخالف جهانی شدن جلوگیری از نابودی فرهنگها و زبانهای اقوام بشری است. جناب آقای اکبر با احترام تمام، روشنفکران دنیا متمدن زیبای یک سرزمین و زیبایی جهان را در تک قومی و تک زبانی نمی بینند و بلکه آنرا در تنوع فرهنگی و تنوع زبانی می بینند. ازنظر روشنفکران، هنرمندان و دانشمندان سرزمینهای متمدن، دنیای یک رنگ دنیا وحشتناک و سخت دق آور است. مفکوره های اینجا می گوید زیبایی زمین در آن است که و قتی شما از شهری به شهری می روید دچار شکوک فرهنگی شوید و "واو" Wowرا کشف کنید. هنرمندان و روشنفکرانی که به نیویارک می روند تنها برای تماشای ساختمان های بلند بلند منهتن نمی روند و بلکه تنوع فرهنگی و قومی نیویارک انگیزه ای مهمی دیگریست برای سیر و سیاحت زندگی در آنجا. هنرمند سرشناسی در تلویزیون می گفت: " من نیویارک را دوست دارم چون چهره جهان را در آن می بینم. شما در نیویارک به راحتی تمام می توانید دسترسی به مزه وها و غذاهای هندی، چینی، ایتایایی و... داشته باشید باشید. کافی است نیم ساعت موتر تانرا گیر بزنید تا از "ایتالیای کوچک" به " یونان کوچک" و از "شهرک چینی ها" به "هندستان کوچک" برسید. نیویارک نمونه از فرهنگها و مزه های دنیاست."
با احترام تما آقای اکبر امروز دیگر قتل هیچ فرهنگ و زبانی به هیچ بهانه ای پذیرفتنی نیست. و تیوری که فتوا به اضمحلال فرهنگ و زبان اقلیت ها می دهد تا ملتی بر روی استخوانهای شکسته فرهنگ و زبان دیگران برپا کند تیوری فرهنگ سوز دیروزین و هتلری است. و خوشبختانه که امروز عصرهتلر و استالین و عبدالرحمان و داود خان نیست.
و به همنسلانم: دوستان عصر آن فرارسیده است که از کاروان کوچک از بزرگانی که مرکب هایشان در گل مانده اند جداشد و خود راهی جستجو نمود. روزآنست تا دیوان اقبال، "غربزدگی" جلال آل احمد، آثار شریعتی، "وصیت نامه الهی- سیاسی" خمینی و هر تز و تیوری به روز نشده ای دیروز را بوسیده در گوشه ای گذاشت و به زندگی، کمپیوتر، زبان انگلیسی، هنر و فرهنگ اندیشید. که امروز عصر "انترنت" و "الگور" و "اوباما" است.
این مطلب قبلا برای کابل پرس نیز ارسال و در آنجا نشر شده است.
جوابیه آقای اسماعیل اکبر را در اینجا بخوانید.
مدارای مسیحیت و خشم اسلام
رازٍ آن صبر و انگیزه ای این بیقراری در چیست؟
سال گذشته در بحبوحۀ چاپ اول کاریکاتورهای حضرت محمد، یکی از مجلات اینجا کارتونی را رسم نموده بود که درآن چهار مرد مسلمان معترض را نشان می داد و هریکی پلاکارتی در دست داشتند. روی پلاکارتهای سه نفرٍ ازآن چهارنفر به ترتیب، شعار های"مرگ برغرب!" ، "مرگ بر امریکا!" و "مرگ بر دانمارک!" نوشته شده بود. اما روی پلاکارتِ مرد چهارمی شعاری به این مضمون دیده می شد: " در غرب چیزی گندیده است." نفری پهلویی از مرد چهارمی با ناراحتی پرسیده بود: "محمود، تو فقط همین را بلد بودی؟" مشخص بود که پیام این کارتون چیست و کارتونیست زرنگ چه می گوید و براستی چه چیزی و در کجا گندیده است. بیشتر از یکسال ازآن حادثه گذشت و هفته گذشته باردیگر، اگر نه تمام کشورهای اسلامی، لااقل، ملت غیور و مسلمان افغانستان با قیافه های خشمگین، قلبهای آکنده از نفرت و مشتهای گره کرده بر سرکهای هرات، مزار و کابل آمدند و شعارهای مرگ بر دنمارک، مرگ برهالند و مرگ بر امریکا را سردادند. لحظه های بعدتر، عکس های زیبا و پرشور مسلمانان غیور افغان روی صفحات انترنت آمد و موجب خشنودی و تحسین مسلمانان جهان و تعجب و تاثر کفار ومنافقین گردید. نگارندۀ این سطور که افتخار نسبت به ملت غیور و مسلمان افغانستان را دارد، ولی تا حدی زیادی غیرت اسلامی او در پی حشر ونشر و سلوک با جامعه فاسد، بی معنویت (به ظن روشنفکران افغانی)، متمدن و قانونمند غرب پژمرده شده است، با تماشای این معرکه ها از صبر مغربیان و بی قراری پیروان محمد ابن عبدالله در حیرت و تعجب است.
.دوسال پیش، یکی از معلمان نیمه فیمنیست ما حین که راجع به افسانه های باستان صحبت می نمود اشاره ای به انجیل داشت و گفت: انجیل یک کتاب افسانه است مثل کل افسانه های باستانی دیگر، ولی تعجب من در این است که ماچرا هنوز افسانه های انجیل را اینقدر راستین و مقدس می دانیم. درپایان وقت صنف، عجب آنکه نه کسی بر او شورید و نه هیچ خبری از پولیس و زندان و اعدام به میان آمد، وبلکه او سه ماه دیگری را در صنف آمد و رفت و عین گفته هایش را بارهای بار تکرار نمود.
.بی تردید یکی از تاثرات نگارنده عدم وقت کافی برای خواندن روزنامه های مطلوب و تورق و مطالعه ای مجلات محبوب اوست. ولی، علی رغم عدم پیگیری پیوسته ای حوادث آنچه من در یکسال گذشته دراین پیکره ای از مغرب شاهد آن بوده ام :
۱. حدودا یکسال پیش فیلم مستندی بیرون آمد با نام " آرامگاه گمشده ای عیسی". محتوا ومتن فیلم حمله شک برانگیز و شدیدی بود بر ریشه های مسیحیت، و اینکه حضرت عیسی نه فرزند خدا بوده و نه به آسمان رفته است وبلکه آدم ساده و خاکی بوده است که دارای زن و اولاد بوده و در فلسطین وفات یافته است. البته ماه ها پیشتر از آن فیلمی دیگری بر اساس رمان مشهور"دیونشی کود" به بازار آمده بود که در آن نیز صحبت از همسری مریم مجدلیه و حضرت عیسی و عدم صعود عیسی بر آسمان بود.
۲. حدودا سه ماه پیش فیلم جدید به نام "گولدن کمپس"، براساس رمانی از یک نویسندۀ آتیست روی اکران سینما رفت که در آن حمله شدیدی به مسیحیت، و مخصوصا به کلیساهای کاتولیک، صورت گرفته بود.
۳. تقریبا دوماه پیش، شبکه تلویزیون سی بی سی کانادا برنامه مستند و یکساعته ای را در سلسله برنامه های "داک زون" پخش نمود که در آن استدلال می شد که کسی به نام عیسی مسیح هرگز وجود خارجی نداشته است. براساس مصاحبه ها، توضیحات و تصاویری ارایه شده از زبان عده ای از بلندمرتبه ترین کشیش ها و متکلمان مسیحی و باستان شناسان گفته می شد که داستان عیسی مسیح از افسانه های مصرباستان آمده است. استدلال می شد که پس از باورمندی بخشی بزرگی از امپراتوری روم به عیسی مسیح، منحیث فرزند خدا، امپراتوری روم تمام باورهای دیگر را باطل و غیر قانونی اعلام می کند و معابد آنانرا ویران می نماید. بنابر ادعای این مستند تاهنوز در ویرانه های شهرهای مصرباستان تصاویر خدای شبیه حضرت عیسی و داستانی شبیه داستان حضرت عیسی باقی و پابرجاست.
البته این فقط نمونه ای از شنیده ها و دیده های یک آدم مصروف، در یکسال گذشته، از فیلم های مشهور و کتابهای که غوغا برپا نموده اند، می باشد. چیزی های مثل کارتون، گفتگو های رادیویی، و هجویات شخصیتهای کمدی در مورد حضرت عیسی از حوصله ای این مقال خارج است. بی هیچ مبالغه ای می توان گفت اگر، نه هرروز، هیچ هفته ای نیست که درغرب در آن حضرت عیسی در رسانه ای ( سینما، تلویزیون، رادیو، روزنامه ها، تیاتر، انترنت و...) مورد هجو و حمله قرار نگیرد. اما علی رغم تمام این حملات و هجویات پیروان صبور و مهربان حضرت عیسی هرگز شعار مرگ برکسی را سرنمی دهند و خواستار اعدام و قتل هیچ کسی نمی شوند. و در بدترین صورت شاید در برنامه ای تلویزیونی از فیلمی انتقاد کنند و یا به ندرت در تجمع آرامی، برای چند ساعت، دریکی از کلیساها ابراز ناخورسندی و اعتراض نمایند. عجب آنکه با جود آنهمه حمله وهجو و تنقیدی که بر مسیح و مسیحیت می رود، امروز عیسویت دیانت مسلط چهار قاره (اروپا، آسترالیا، امریکای شمالی و امریکای جنوبی) از شش قاره ای مسکونی این سیاره است و خیلی عظیمی از ساکنان نیمه جنوبی قاره افریقا و جمعیت بزرگی از آسیا نشینان باورمند دین مسیح هستند. شاید برخی استدلال نمایند که این نه مسیحیت، و بلکه پیروان متمدن غربی آن هستند که جاغور بزرگی آکنده از صبر و مهربانی دارند و درمقابل اینهمه انتقاد ها خمی هم به ابرو نمی آورند. ولاکن واقعیت آنستکه علاوه برپیروان متمدن مسیحیت در غرب، جمعیت بزرگی از ساکنان کشوری های فقیر و جهان سوم در افریقا، امریکای جنوبی و آسیا نیز در زمره ای باورمندان مسیح هستند. و البته که، به همان سرعتی که اخبار پخش یک کارتون از دانمارک به گوش ملایان و مولویان افغان می رسد، خبر هجو و حمله برمسیح نیز به گوش کشیشیان و متکلمان مسیحی در گوتامالا، اتیوپیا و فلیپین نیز می رود. پس چرا هیچ متکلمی متمدن و نا متمدن، فقیر و یا ثروتمند مسیحی خواستار قتل نویسندگان و هنرمندان معترض به مسیح نمی شوند؟ آیا براستی، تفاوتهای در آموزه های بنیادین مسیحیت و اسلام وجود دارد؟
من یک تفاوت کوچکی میان مسیحیت و اسلام را از کوچه ای ما در "کابل" تا کوچه ای ما در" آلبرتا" متوجه شده ام. در کوچه های ای کودکی ام کمی پایین تر از خانه ای ما مسجدی بود به نام "سجادیه". اغلب فصل های سال بر سر دوازه آن پلاکارتی سیاهنرنگی آویزان بود که درآن با خط سفید نوشته شده بود: " روزقیامت که جانگداز بود/اولین پرسش از نماز بود." هرصبح رویا های کودکانه ای من با فریاد اذان از بلندگوهای مسجد نیمه تمام می ماند، و دقایقی بعد پدر مرحومم صدایش بلند می شد: "برخیزید، روی تان را طرف خدا نمایید، دوری از آتش جهنم بهتر از این خواب شیرین است." اینک ویک و نیم دهه بعد، من درکوچه ای زندگی می کنم که کمی پایین تر از خانه ما کلیسای با نام "سینت پاول" موقعیت دارد. اغلب روزها دروازه کلیسا بسته است و کسی بجز عابران معدودی در اطراف آن دیده نمی شود. این فقط روزهای یک شنبه است که زنگ ناقوس کلیسا به صدا درمیاید و وقتی از پیش آن عبور می کنید صدای کودکان و نوای موسیقی از میان آن شنیده می شود. بردیوار کلیسا تابلوی نصب است که در گوشه ای ازآن حضرت عیسی با موهای درازٍ افتاده بر شانه هایش به شما نگاه متبسم دارد. درپهلوی تصویر، جمله ای با خط درشت نوشته شده است که سخت همخوانی با نگاه های مهربانانه ای تصویر دارد: " جامعه، عیسی شما را دوست دارد." (Society, Jesus loves you)
بحثها و نظرات راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
بالیوود در بامیان
دهارهمته "تو قلب بزرگ داری" فیلم هندی و محصولی از بالیوود است که اکثر صحنه های آن در بامیان فیلم برداری شده است. دهارهمته سی وسه سال قبل توسط فیروز خان تهیه و تولید شد. هیمامالنی بازیگر بسیار معروف دهه های شصت و هفتاد میلادی .. ویدیو های مربوطه دراینجا ببینید.
بامیان سی و پنج سال پیش از امروز
دره طلایی بامیان و خیمه های مغولی ...ویدیو مربوطه را در اینجا ببینید.
شهر هزاره کجاست؟

بشر کوه و بیابان چگونه انسان شهری شد
"خلقت" Creationو" تکامل"Evolution یکی از بحثهای پرتنش و دوامداریست که تا هنوز گریبان آزادترین جوامع انسانی را رهاننموده است و باورمندان "خلقت" و" تکامل" هردو سرسختانه به دفاع از مفکوره هایشان می پردازند. بی تردید، دانشمندان (ساینتیست ها)، که دل به دانش وکاوش دارند و روزهای زندگی شانرا در لابرتوار می گذرانند، نه تنها در حلقه ای باورمندانِ به" تکامل" حضور دارند و بلکه پیامبران و پیشوایان مفکوره" تکامل" بشراند.علی ایحال، یافته ها دانشمندان انسان شناس " ظهور" بشر را یکصد و سی هزار سال پیش می داند. روشن استکه اجداد بشر صدها هزار سال در دامن صحرا و آغوش کوه ها زندگی نموده اند و سختی ها و رنجهای فروانی را برای شکار و جمع آوری هیزم متحمل شده اند. به شهادت دانش، ظهور زراعت (کشاورزی) واهلی نمودن حیوانات پایانی بود به رنج شکار و سرگردانی های طولانی انسان. دقیقا، وقتی آخرین "عصر یخ"، که یازده هزار سال پیش اتفاق افتاد، به آخر می رسید بشر شیوه جدیدی از زیست و بوم را آغاز نمود که امروزه ما به آن زندگی دهاتی(روستایی) می گوییم. ده ( روستا) محل امن و آرامی بود که انسانها در مقابل حیوانات از خود مشترکا دفاع می نمودند و مهمتر از همه گوشت و گندم هردو در آنجا بی هیچ سرگردانیی حاضر و قابل دسترس بود. هفت هزار سال روستا نشینی انسان تجارب و مهارتهای ارزشمند مالداری و زراعتیی را به او آموخت که اغلب در پایان سال باخرمنهای بیش از ضرورت و حیوانات بیشتر از استفاده مواجه شدند.
و جالب آنکه علاوه بر خرمن های پرحاصل، زنان در روستا به کشف راز بهم تنیدن تار موی حیوانات نایل آمدند و پدیده جدیدی موسوم به تکه ( پارچه ) ظهور نمود. خرمن های بزرگ و حیوانات بیشمار در پایان فصل خرمن، هر خزان ، دهاتیان را به مکانهای معیینی می کشید تا به معاوضه و تبادل مازاد باهمدیگر بپردازند. تبادل غله، حیوانات، لباس و ظروف در مقابل همدیگر اولین داد وستد تاریخ بود. تداوم تباله جنس به جنس روستاییان در پایان هر پاییز آغاز ظهور بازار و به تعقیب آن ظهور اولین شهرهای زمین بود. وبدینگونه بیشتر از چهار هزار سال پیش اولین شهر های زمین در "هلال حاصلخیز" ، که بعدها به بین النهرین شهرت یافت و شامل بخشهای از عراق، سوریه، اردن و فلسطین می شد، شکل گرفت و" اور"، "اریحا"، "نینوا" و" بابل" متولد شد. طی گذشت زمان وادی سند، چین، مصر، و یونان آبستن این شیوه جدیدی از زندگی بشر گردید و شهرهای بیشتری تولد یافت. علی رغم قدمت و اول بودن اریحا، اور، نینوا وبابل، روم شرقی درقرن سوم پس از میلاد صاحب بیشتر از یک میلیون جمعیت گردید و قادر به خلق ماندگارترین ارزشهای شهری شد و بدان سان لقب شکوهمندترین شهر باستان را از آن خویش نمود. اما به رغم ظهور زندگی شهری در هزاران سالی پیش، حتا تا اوایل قرن هجدهم تنها سه درصدی از جمعیت بشر علاقه به شهر نشان دادند و در آنجا اسکان گزیدند. ولاکن در دو قرن اخیر، بر خلاف روند کند شهر نشینی بشر در چهار هزار سال گذشته، شهر ها از جاذبه و جلالی برخوردار بوده اند که هجوم و هجرت روستاییان به شهر سبب افزایش نجومی نفوس شهرها گردیده است. بنا بر آمار و ارقام اعلام شده از جانب سازمان ملل متحد با آغاز سال نو میلادی بیشتر از پنجاه درصد انسانها در شهر سکونت گزیده اند و بدینسان پس از این تاریخ بشر تاریخ شهر خواهد بود.
به هزاره جات بیندیشیم، خانه آنجاست
واقعیت اسفبار امروز افغانستان نشانگر آنستکه این سرزمین علاوه بر گذشته درخشان شهر نشینی های بلخ، بامیان، غزنین و هرات تا هنوز یکی از دهاتی ترین سرزمین های جهان است. بی تردید هزاره های افغانستان، منحیث نژاد مختلطی از ساکنان باستان و مهمانان اسب سوار پسین، وارثان شهرنشینی های غزنین و بامیان_ومخصوصا بامیان_ هستند. بامیان با دو مجسمه ای بزرگ بودا و صدها مغارۀ نقش و نگاریافتۀ اطراف آن، یادگار شهر شکوهمند و پر رونق قرنهای چهارم وپنجم میلادی است. ظاهرا حتا پس از فتح بامیان در قرن هشتم میلادی توسط یقوب لیث صفاری، بامیان تا قرن دوازدهم میلادی همچنان یک شهر نشینی باقی مانده بود. اما سقوط و ویرانی شهر غلغله دراواخر قرن دوازدهم میلادی پایانی بود بر یکی از کهن ترین شهر نشینی های جهان و آغاز سکوت بامیان. بهرحال،غرض از نگارش این مقالت و این نیم نگاهی پرشتاب به گذشته، طرح این سوال که چرا هزاره های امروز غرور، همت، هنردوستی و آرمان اجداد شانرا پاک از یاد برده اند؟ دیروز، و در روزگاری که شمار شهر های جهان نمیتوانست سر به رقم سوم بگذارد، اجداد ما بانیان بامیان، یکی شکوهمندترین شهرهای زمین بود. اما امروز با سربرآوردن هزاران شهر درزمین و علاوه بر زندگی و سکونت بیشتر از دو میلیون هزاره در شهر، هیچ شهر هزاره در این کره خاکی وجود خارجی ندارد. و خنده آور آنکه گاهگاهی ما به بازار های خاکی و ویرانه نمای بامیان، دایکندی و جاغوری را شهر می گوییم. باید به خاطرداشت که، فرار پیوسته ای هزاره ها از هزاره جات و سکونت در محله های پست و به شدت فقرزده کابل، مزار و هرات شیوه زندگی نیاکان و راه چاره نیست. فرار و تراکم اکثریت شخصیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی_و مخصوصا تاجران_ هزاره به کابل، مزار و هرات و فراموشی هزاره جات_ومخصوصا بامیان_ اگر خیانت به جامعه و خیانت به آرمان و غرور اجدادشان نباشد، کم از کم، نشان روشنی از بی همتی و راحت طلبی آنان است. برای مثال چرا پروژه شهرک امید سبز( شهرک حاجی نبی) در بامیان اجرا نشد؟ شاید بجا آن باشد که اگر عنوان این مطلب می پرسد که" شهر هزاره کجاست؟" پایان این مطلب آن باشد که: مرد شهرساز و شهراندیش هزاره کجاست؟ کو همتی که بودا و بامیان را از نو آباد و برپا کند؟
1. برای نگارش پاراگراف اولی از گزارش ویژه ای 14 صفحه ای (شامل هفت مقاله) مجله اکونومیست در مورد آینده شهر نشینی در جهان، استفاده شده است.
2. نام لاتین اولین شهرهای زمین:Jericho, Ur, Nineveh, Babylon
این مطلب قبلا در وبسایتهای کابل پرس و بسوی عدالت نیز نشر شده است.
اسماعیل اکبر روشنفکرِ روستا
آ
اسماعیل اکبر مطلب پریشان و بی نظمی را تحت عنوان "مساله زبان" نوشته و وبسایت آسمایی آنرا نشر نموده است. بی تردید طرح چون و چرا راجع به نوشتار یکی از مشهورترین روشنفکران افغانستان از جانب نگارنده ای این سطور، که تاهنوز محصلی بیش نیست، تعجب همنسلان اسماعیل اکبر را برخواهد انگیخت و چه بسا که آنرا گستاخی خواهند خواند. ولی واقعیت آنستکه نگارنده علاوه بر احترام زیاد به بزرگان عرصه های اندیشه و ادب این سرزمین، هراز گاهی با پاره های از افکار و نوشتار آنان برمی خورد که نه تنها نمی تواند آنرا بپذیرد و بلکه بوی تند کهنگی را از آن استشمام می نماید. مرا باور برآنست که نسل جوان و امروز افغانستان باید این شهامت را داشته باشند که "مرعوب نامهای پرآوازه" نشوند. و وقتی فرس بزرگان را در این "عصر تحولات لحظه به لحظه" لنگ لنگان میباند، علاوه بر سلام و عرض ادبی، بگویند که کاروان رفته است و شما به خطا خودرا عقل کل و قلب عالم احساس نموده اید. نباید از یاد برد که اسماعیل اکبر مرد اندیشمند و پر مطالعه است و تحلیل و درک ایشان در مورد مناسبات ظریف که در روستا های افغانستان(مخصوصا روستا های صفحات شمال) حاکم است تا حد زیادی درخور توجه و احترام است. بهر ترتیب در مطلب پریشان آقای اکبر گپ های تذکر یافته است که نگارنده آنرا نپذیرفتنی و قابل پرسش می داند.
1. اسماعیل اکبر با تایید غییر مستقیم عملکرد کریم خرم استدلال می نماید که گویا "وجود مصطلحات واحد سیاسی و اداری" یک ضرورت است، اگر این مصطلحات پشتو هم است باید آنرا در زبانهای فارسی و ازبکی نیز استفاده نمود. وضمنا تبلیغ و رشد زبان خاصی بر تمام احاد یک ملت چیزی بد و تنها مختص به افغانستان نیست. ظاهرا اشاره ایشان به همسایگان افغانستان است.
استدلال آقای اکبر در مورد تایید استبداد لسانی و کاربرد جبری اصطلاحات زبان حاکم بر زبانهای دیگری تحت عنوان "ضرورت مصطلحات واحد سیاسی و اداری" از چشم انداز کسی که کل سالهای زندگی اش در استبداد و هرج و مرج سیاسی و اجتماعی زندگی نموده است پذیرفتنی است. البته هیچ شکی نیست که استبداد لسانی فارس در ایران و استبداد لسانی ترک در ترکیه همان کاری را نموده اند که فاشیسم حکومتی پشتون در افغانستان نموده است. اما کاش آقای اکبر اندکی معلومات راجع به ممالک متمدنی مثل کانادا، بلجیم و یا کشور های دیگری غربی که متکلمان زبانهای مختلف در آن زندگی می کنند می داشت تا چشم بسته استبداد لسانی را تایید نمی نمود. در کانادا در حالیکه تعداد فرانسوی زبانها بسختی به هشت میلیون نفرمی رسد، سرود ملی کانادا به هردو زبان انگلیسی و فرانسوی خوانده می شود و هیچ تلویزیون و رادیوی مشترک انگلیسی-فرانسوی وجود ندارد. تمام اداره های فدرال، حتا در جاهاییکه شاید یک نفر فرنسوی زبان هم زندگی نکند، وقتی وارد آن می شوید اولین سوال از شما اینستکه به کدام زبان خواستار دریافت ارایه خدمات هستید فرانسوی ویا انگلیسی. آقای اکبر در کانادا حتا یک مصطلح واحد ملی هم برکسی تحمیل نشده است پس به نظر شما کانادایی ها دانایی حاکمان پشتون را ندارند؟ متاسفانه ذهن روشنفکران همنسل آقای اکبر معلومات و شهامت اندیشیدن فراتر از مناسبات قبیله ای خود ما و استبداد های همسایه را ندارند.
2. آقای اکبر اشاره ای به بحث روند تشکل دولت-ملت نموده و گویا به ظن ایشان یکی از ضروریات ملت سازی استبداد لسانی و داشتن مصطلحات واحد سیاسی اداری است. فهم تشکل دولت-ملت به بهای تحمیل زبان، فرهنگ، نام وهویت قومیت خاصی، فهم کهنه وناقصی است که اغلب همنسلان آقای اکبر از زبان استبداد های قومی همسایه شنیده و فهمیده اند. فهم مدرن از تشکل دولت -ملت نه تنها تک زبانی و تک فرهنگی و تک قومی نیست وبلکه ایجاد هویت چندفرهنگی وچند زبانی است. کانادا، اتحادیه اروپا و استرلیا از جمله جوامع متمدنی است که سیاست چندین فرهنگیmulticulturalism را رسما پذیرفته اند. امروز در دانشگاه ها ومکاتب کانادا وقتی راجع به هویت کانادایی صحبت می شود گفته می شود: هویت ما چندین فرهنگی ماست. آقای اکبر و هنمسلان ایشان کاش می دانستند که تعریفی امروز ملت داشتن زبان، فرهنگ و قومیت خاصی نیست وبلکه آنچه یک ملت را ملت می سازد احترام یکسان، توزیع عادلانه ثروت و تقسیم فرصت های برابر اقتصادی و سیاسی است.
3. آقای اکبر ادعا نموده اند که ملل غربی نگاه آفاقی و مادی به جهان داشته اند و شرق مکان هبوط و نزول وحی بوده است و همین نگاه مادی و برخورد آفاقی سبب شده است که بعد از گذشت بیشتر از چهار قرن حالا آنها پی می برند که اینهمه مادی دیدن زمین و انسان و فضا منجر به آلوده گی، و تخریب طبعیت گردیده و -حتّا- ممکن است باعث از میان رفتن حیات در روی زمین گردد. این ادعای آقای اکبرنه چیز نو است و نه درست، عین جملات ایشان را می توان از زبان کارگران بیسواد هم شنید. اولا پرسش از آقای اکبر اینستکه به نظر شما آیا عیسی مسیح و موسی عمران هردو پیامبران بزرگ و صاحب تورات و انجیل نیستند؟ ملل غربی که شما آنرا کاملا عاری از الهام، وحی و اشراق می دانید پیروان انجیل و یا تورات هستند. وحتا نامهای انگلیسی و یا فرانسوی که شما می شنوید یا شکل عبری عیسی، موسی، مریم، هارون، یوسف، یعقوب، ابراهیم و... اند و یا شکل تغییر یافته آن به زبانهای اروپایی. اما درمورد "تغییرآب وهوا" ویا "گرمای زمین" که به آن اشاره نموده اید که احتمالا با عث از میان رفتن حیات در روی زمین خواهد گردید. آقای اکبر، با احترام تمام شما در این مورد معلومات بسیار اندک و آفاقی دارید. بیشتر از یک دهه استکه دانشمندان (سانتیست ها) بعنوان پیشگامان نهضت مبارزه علیه کاهش گاز های گلخانه ای که باعث تغییرآب و هوا میشود قرار دارند وتلاش دارند تا کمپنی های بزرگ را وادار بسازند که کارخانه ها و محصولات شان را اصلاح نمایند. البته که بسیاری از این دانشمندان آدمهای مذهبی نیستند وبلکه به دانش، قانون، وجدان و مدنیت باورمند اند و سعی میکنند که با اتکا به دانش و تجربه فقر و آلام بشر را چاره ای یابند. و برعکس معتقدان به وحی، انجیل و عیسا مسیح استند که به تخریب طبیعت مشغول هستند. نمی دانم آقای اکبراز دسته بندی های چپ و راست در مغرب زمین چقدر آگاهی دارند، ولی کسانی که این جریانات را از نزدیک دنبال می کنند می دانند که جناح راست در غرب تنها راست مذهبی و فرهنگی نیست و بلکه راست معمولا ترکیبی است از: کلیسا، کمپنی های بزرگ، گروه های طرفدار حفظ برتری سفید پوستان و... و چپ ترکیبی است از: روشنفکران، دانشمندان، اغلب رسانه ها، احزاب لیبرال و سوسیالیست طرفدار اختصاص بودجه بیشتر برای افراد کم درآمد،سیاه پوستان و مهاجرین و... الگور که سال گذشته جایزه نوبل صلح را،برای ارایه سخنرانی ها و تهیه فیلمش جهت آگاهی مردم از تغییر آب وهوا، برد در دسته بندی های مغرب زمین در جناح چپ قرار دارد. اغلب مجله های علمی امریکا، اداره جورج بوش را به دلیل نفوذ کلیساها برآن و اختصاص بوجه ناچیز برای تحقیقات علمی، بدترین اداره کاخ سفید و دشمن علم می دانند. برخی از محافظ کارهای مذهبی که از سوی کمپنی های بزرگ حمایت می شوند، پیمان کیوتو را توطیه بزرگ سوسیالیست ها می خوانند و بی شرمانه می گویند که کمپنی ها هیچ ضرورتی ندارند که مصارف بزرگی را متقبل شوند و سیستم های شانرا اصلاح کنند چون در انجیل هیچ حرفی از گرمای زمین به میان نیامده است. با احترام تمام آقای اکبر این دانشمندان نامعتقد به وحی استند که به مبارزه برای حفظ حیات بر بروی کره زمین برخاسته اند نه معتقدان به تورات و قرآن. عربستان صعودی تنها یکی از بزرگترین تولید کنندگان نفت نیست وبلکه یکی ازبزرگترین تولیدکنندگان گازهای گلخانه ای نیز است. البته هزار رحمت به مذهبی ها و محافظه کاران غربی که اگر به حمایت از دانشمندان نمی پردازند فتوای قتل آنانرا نیز صادر نمی کنند.
بهرحال، باور نگارنده اینستکه کسانی مثل آقای اکبر( که کل فهم شان از غرب فراتر از مطالعه آثار شریعتی و جلال آل احمد نیست. یاد ما نرود که جلال آل احمد و شریعتی دشمنانه ترین فهم را از غرب داشته اند وبیشتر از یک دهه استکه روشنفکران ایرانی(حتا سروش) در صدد پاک نمودن ذهن جوانان ایرانی از افکار زندگی سوز و دانش ستیز این دو اند. در ضمن امروز این حزب الله در ایران و اخوانیزم و القاعده در پاکستان هستند که افکار شریعتی و اقبال را می ستایند و ورد زبان دارند.پس از چهار دهه شهرت و محبوبیت افکار شریعتی در ایران، امروز یکی از فاشیست ترین نظام های سیاسی تاریخ در سرزمین شریعتی حاکم است و سرزمین اقبال بستر گرم تروریزم و انتحار است.) بهتر است مشکلات داخلی افغانستان و روابط پیچیده و ظریفی که در نظام قومی و قبیله ایی آآن وجود دارند تحلیل نمایند. زیرا وقتی این بزرگان میخواهند فهم قبیله ای افغانستان را قبای دموکراسی بپوشانند و آنرا عمومی و جهانی معرفی کنند، برای محصلان افغانی در غرب سخت ملال آور و نا آگاهانه می نماید. با احترام تمام از کوچه های شهری که یک دهه پیش اغلب مردمان با فرهنگ آن رخت سفر بستند و روانه غربت شدند و حالا طبقه بالای آن بدنامترین جنایتکاران زنده زمین،و طبقه متوسط آن قوماندانان آنها، و اداره آن در دست یکی از فاسدترین حکومتهای جهان است، و درپیش هرخانه آن یک تشناب می تراود و مردمان آن هردم کودانسانی استشمام می کنند، کسی معنویت و اشراق نخواهد آموخت. خنده آید خلق را که کسی از کابل و یا شبرغان به نقد غرب بپردازد و مشکلات نیویارک و لندن را چاره ای یابد.
این مطلب قبلا برای کابل ارسال و درآنجا نیز نشر شده است. بحث ها و نظرات راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
دموکراسی و ولنتاین دو سنت زیبا و ستایش انگیز روم باستان
تو با عشقت علیه عمامه پوشان شیاد برخیز!
فردا یک میلیارد کارت سرخ ولنتاین پشت خانهء عشق ورزان زمین می رسد وشهروندان "عشق پیشه" شهرهای مدرن جهان با کارت و گل و چاکلیت روزخوش عشق ورزی را آغاز می نمایند. چهاردهم فبروری روزجهانی عشق ورزی است وپیشینه تاریخی آمیخته با افسانه ای آن به ولنتاین، قدیس شهید مسیحی میرسد...
ادامه مطلب و بحثها و نظراتِ راجع به آنرا در در کابل پرس بخوانید.
دست افشانی و پایکوبی شکوهمند رامشگران مغولستان و چین از چشم دوربین

تقدیم به بانوان چشم بادامی میهنم که اینروزها به چهلم رفتگان هزار سال پیش نشسته اند و عمامه پوشان نادان هردم بر منبر نوای بدویت سر می دهند و صداهای شانرا زیر وبم می کنند، تا از پشت پرده غریو و فریاد بشنوند وبدینسان روانهای بیمار و غم پسند شان اقناع شوند: که چه خوب روضه خوانی و مجلس داری نموده اند...
بیست و پنج قطعه عکس، ادامه مطلب و حدودا پنجاه بحث و نظر راجع به این مطلب را در اینجا بخوانید.
چه کسی دوست خوب کودکان است؟
چه کسی دوست خوب کودکان است؟ حامد کرزی و یا این میمون مادر؟ آیا برای این میمون مادر که کودکی از رنگ و نژاد دیگری به فرزندی انتخاب نموده است هزاره، ازبک، تا جک و یا پشتون بدون مطرح است؟
اگر درجنگل ناگهان میمون قسی القلب مثل سیاف پیداشود وصدها میمون کودک را بدرد و بخورد، آیا این میمون مادر با او دوست گرمابه و گلستان خواهد شد؟
اگردرجنگل که این میمون مادر زندگی می کند یک موسسه میمون دوست هزاران صندوق کیله بیاورد وبرای این میمون مادر بدهد تا میمونهای کودک از هررنگ و از هرنژاد به مقدار ضرورت از آن بخورند، آیا این میمون مادر کیله هارا تنها برای رنگ خاصی از میمونها و نژادی خاصی توزیع خواهد نمود و یا آنرا در خدمت همه میمونهای خواهد گذاشت؟
اگردرجنگل چند میمون مسن و بدکنش تصمیم بگیرد تا میمونهای جوان را به جرم بازی های آزادنه جوانی و پرسش اینکه این درخت چقدر طول دارد و آن درخت چقدر قدمت، تنبیه کنند و بخواهند که آنانرا از درخت حلقه آویز نمایند، آیا این میمون مادر دستان میمونهای بدکنش را بوسیده استاد استاد خواهد گفت؟
شما به کودک دوستی وبی تبعیضی کی بیشتر باور دارید؟ حامد کرزی و یا این میمون مادر؟
واعظان کین جلوه در محراب ومنبر می کنند
چون به خارج می روند کار دیگر می کنند!

مجلس سنای افغانستان حکم اعدام یک جوان معصوم مسلمان را به اتهام اهانت به مقدسات و فرهنگ ملی کشور درحالی مهر تایید می گذارد، که سید حامد گیلانی نایب اول مشرانو جرگه در سفر سال گذشته در واشنگتن در اجتماع نمایندگان کنگره امریکا، از روی چاپلوسی مفرط، ابتدا به طورخجالت آوری دست لورا بوش را به زور به طرفش کشید و سپس آنرا بوسید. کسانی که شاهد تماشای این صحنه بودند آنرا بدنامی و آبرو ریزی دیگری برای مردم افغانستان قلمداد نمودند. زیرا لورا بوش تمایلی به چنین احوال پرسی نداشت و آنرا نوعی ادای با ادب بودن یک بدوی می دانست. بهرحال، آنچه جای پرسش است اینستکه، سنای افغاستان وقتی یک جوان معصوم را به جرم خواندن یک مقاله، نه نگاشتن آن، محکوم به اعدام می کند چرا برجسته ترین اعضای خودش وقتی به غرب می آیند کار های غیرمقدس و نا افغانی انجام می دهند؟ مجلس سنای افغانستان اگر به راستی پابند مقدسات و فرهنگ ملی افغانستان است لطفا جواب بگوید که، آیا بوسیدن دست یک زن غیر مسلمان در ملای عام جزی از فرهنگ ملی افغانستان است و هیچ مغایرتی با مقدسات ندارد؟ اگر سنای افغانستان به راستی معتقد به مقدسات دینی و فرهنگ ملی افغانستان است پیش از تایید حکم اعدام یک جوان معصوم، نایب اول خودش را برای بوسیدن دست یک زن نامحرم در ملای عام مورد سوال قرار دهد و محاکمه نماید. تصاویر ذیل نشان می دهد که سنای افغانستان برخلاف ادای های ریاکارانه اش نه معتقد به مقدسات اسلامی است و نه پابند فرهنگی ملی افغانستان، وبلکه حساسیت های که نشان می دهد برای امتیاز گیری شخصی ویا خاصیت سادیستی اعضای برجسته آن است که از تماشای گلوی حلقه آویز یک جوان به ریسمان دار لذت می برند.
ادامه مطلب، تصاویر بیشتر و نظرات راجع به این مطلب را در اینجابخوانید
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید

بانوی مکتب ساز و مدیربا کفایت داکتر سیما سمر یکی از شخصیت های است که محبوبیت و شهرت جهانی او بسیار بیشتر ازآنستکه در درون افغانستان پنداشته می شود. اعطای جوایز متعدد از سوی نهادهای معتبر بین المللی، تهیه گزارشهای مسند تلویزیونی راجع به فعالیت های او، تحریر کتاب قطوری راجع به تلاش ها و مبارزات داکتر سیما سمر در کانادا، حضور نام داکتر سیما سمر در لیست صد زن قدرتمند جهان، و از همه مهمتر انتخاب او به حیث نماینده ویژه سازمان ملل متحد در دارفور نشانه های از شهرت و مقبولیت جهانی اوست. کسانی که در غرب زندگی می کنند از نزدیک می دانند که قضیه دارفور تا چه حد در رسانه ها و حتا شعارهای تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری و یا صدرات درغرب مطرح است. روشن است که انتخاب داکتر سیما سمر از سوی سازمان ملل متحد به حیث نماینده ویژه، درمورد مسله مهمی مانند دارفور، نشان از محبوبیت و ومقبولیت درخور توجه جهانی نسبت به شخصیت ایشان است. مقبولیت و احترام جهانی داکتر سیما سمر مسلما که ناشی از ثروت و یا قدرت قومی او نیست، و بلکه جرات، فداکاری، باور راسخ او نسبت حقوق بشر و خدمت به زنان افغانستان و یک عمر مکتب سازی و کلینک گشایی او توجه نهادهای انسان دوستانه ای جهانی را به او معطوف ساخته است تا او را شایسته حمایت و اعتماد بدانند. گزارشی تلویزیونی را به یاد می آورم که در سالهای گذشته از تلویزیون سی بی سی کانادا پخش می شد، و در آن داکتر سیما سمر در حضور چندین عضو سنای امریکا به صراحت از حمله به عراق انتقاد نمود و آنرا آغاز بدبختی های نو قلمداد نمود. عدم حمایت قدرتهای بزرگ از داکتر سیما سمر در توطیه ای که منجر به تکفیر و اخراج او از کابینه شد، نشان می دهد که بقای داکتر سیما سمر در افغانستان مرهون حمایت نهادهای انسانه دوستانه بین مللی نظیر سازمان ملل متحد، دیده بان حقوق بشر و رسانه های غربی معتقد به دموکراسی و عدالت می باشد، نه قدرتهای بزرگ. ظاهر،ا تنها نهادهای انسان دوستانه ای بین المللی در بیرون از افغانستان نیست که کار و فداکاری های او را ارج می نهند. سیل از شاگردانی که از ده ها لیسه و مکاتب متوسطه و ابتداییه ای او از نعمت سواد بهرمند شده اند و خیل از بیمارانی که در کلینکهای های ا و، و در بسیار از موارد با دستان او، صحتمندی شانرا باز یافته اند، او را زنی با قلب بزرگ انسانی می دانند. فعالیت آرام و مدبرانه داکتر سیما سمر درکمیسیون مستقل حقوق بشر در سالهای اخیر، که بسیار از روشنفکران درون افغانستان آنرا یکی از دروازه های امید برای رسیدن افغانستان به دموکراسی و فراهم شدن زمینه ای محاکمه جنایتکاران جنگی می دانند، کاری درخورتحسین است. فریاد های ملالی جویا و کار آرام و مدبرانه ای داکتر سیما سمر برای تدوین و جمع آوری اسناد برای محاکمه جنایتکاران جنگی موضوع است که آگاهان و دشمنان آنرا فعالیت همسویی با اهداف مشترک می دانند. صف کشی های مشترک سیاف، ربانی و رهبران حزب وحدت در مقابل داکتر سیما سمر و کمیسیون مستقل حقوق بشر مطبی استکه پرده از اهمیت و جدیت کارهای او بر می دارد. درحالیکه ایتلاف بنیاد گرایان مذهبی تمام مرز های اختلافشان را عبور نموده اند و هر دم توطیه نو می چینند، عده ای از افراد خام و عقده ای با طرح افواه و شایعه اتهامات کذب و سخیفی را به این بانوی مکتب ساز نسبت می دهند که بیشتر ناشی از عقده و نفرت به قومیت داکتر سیما سمر است، نه به شخص او. توهین به داکتر سیما سمر و جنرال موسی خان هزاره (فرماندار پیشین پاکستان شرقی(بنگلادیش فعلی) و حاکم بلوچستان در سالهای آخر عمرش و یکی از شخصیتهای محبوب و تاریخی ملیت هزاره) کاری ناروا و نژادپرستانه ای که هیچ انسان وطن دوست اورا برنمی تابد. داکتر سیما سمر بانوی شجاع و وطن دوستی است که یک عمر مصدرخدمت برای مردمش بوده است. داکتر سیما سمر در اولین روزهای هجرت از افغانستان فرصت آنرا داشت تا به مغرب زمین برود و سالهای عمرش در نازونعمت وامنیت سپری نماید، ولی سیما سمر ماندن در کنار مردم فقیرش را ترجیح داد، و حتا زمانی که پرچم های جهل طالبانی بر بخش عظیم از این مملکت به اهتزاز آمده بود، او هنوز در کویته ماند و تلاش نمود لااقل لیسه های بچگانه او در افغانستان باز وفعال بماند. بانوی که یک عمر مکتب ساز بوده و کلینک گشایی نموده است شایسته تشکر و قدردانی است. پسران و دخترانی که از مکاتب او دانش آموخته و شمع به دست بیرون آمده اند، مادرانی که با دستان او زخ
